فیلسوف مرده: داستان علمی-تخیلی

فیلسوف مرده: داستان علمی-تخیلی

سال 2035 برای همه عاشقان علم و پیشرفت و رفاه، ، یک سال ویژه بود. سالی که در آن بالاخره انتظار به سر رسید و یکی از مهمترین قله های دانش فتح شد. بله، درست حدس زدید: دستگاه احضار روح اختراع شد. این دستگاه با موفقیت آزمایش شد و مورد بهره برداری برخی کشورها قرار گرفت. بدین ترتیب احضار روح از دست خرافه پرستان و جادوگران درآمد و شکل علمی پیدا کرد. هرچند هنوز کشورهای پیشرفته حاضر نبودند چیز زیادی از جزئیات تکنولوژیک این دستگاه بیان کنند.
در همین حال و هوا بود که اعلام شد آلمان، میزبان یک اردوی فلسفی بزرگ خواهد شد. اردویی که در آن قرار است ارواح بسیاری از فیلسوفان مهم دنیا احضار شوند تا در حضور دانشمندان و فیلسوفان امروز دنیا به بحث و بررسی مسائل «باقی مانده» بپردازند. همانطور که انتظار می رفت جنجال برای گرفتن دعوت نامه حضور در این کنفرانس بزرگ، خیلی بالا گرفت و سهمیه بندی های بسیار منضبطی از طرف آلمانها صورت پذیرفت تا حقی از هیچ کشوری ضایع نشود. ماجرای من هم از اینجا آغاز شد، وگرنه تا اینجا را که حتماً خودتون در سایتهای خبری و شبکه های اجتماعی خوانده بودید. من که آن موقع دانشجوی دکتری فلسفه بودم، با زحمت زیاد، ریز برنامه های این کنفرانس و قوانینش را دانلود و مطالعه کردم تا بفهمم بالاخره چقدر امکان حضور ما هست. با توجه به همان سهمیه بندی محدود و رزومه مختصری که از پژوهش درباره هیدگر داشتم، رفتم سراغ گروه فلسفه دانشگاهمان تا درباره امکان حضورم در این کنفرانس صحبت کنم. در جلسه ای که با رئیس گروه داشتم، ایشان خیلی خوب به سخنان من گوش داد ولی آخر صحبتها لبخندی زد و گفت:
«فلانی! فکر می کنی با این دلایل می تونی برای حضور در کنفرانسی به این مهمی، مسؤولان ذی ربط را قانع کنی؟ بی خود خودت را به زحمت ننداز. کل سهمیه ای که به ایران داده شده است، از قبل توزیع شده و رفته. حتی یک دعوت نامه هم به دست اساتید دانشگاه نرسیده است. کار آنقدر بالا گرفته که بین خود مسؤولان و خانواده های محترمشان برای اولویت بندی اختلاف افتاده است…»
من که دیدم اوضاع این قدر بیخ پیدا کرده، فهمیدم باید حتی خواب حضور در این کنفرانس را هم نبینم و با توجه به اولویت بندی های مسؤولان، احتمالاً در دوره بازنشستگی منتظر حضور در یکی از این کنفرانس ها باشم. این فکر و خیالها باعث شدکه سخت دلمرده و ناراحت شوم. در همین ایام و یک روز که داشتم از کافی شاپ آقا سعید برمی گشتم، دم پله ها، یکی از هم کلاسی های خیلی قدیمی را دیدم. اسمش جواد بود. من و جواد قدیمها در دانشگاه امام کاظم(ع) هم کلاسی بودیم. اما بر خلاف من که همش دنبال بحثهای علمی و طی طریق بین این دانشگاه و آن دانشگاه و گفتگو با اساتید و دانشجویان و…. بودم، جواد که پسری بسیار باهوش و زبر و زرنگ بود از همان ابتدا فکرش را داد به کار و زندگی و در همان دوره دانشجویی هم با دختر حاج آقای بصیری ازدواج کرد و همین شد که مرتب از این و آن می شنیدم که چقدر در زندگی پیشرفت می کند و پله های ترقی را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد. وقتی از ناراحتی خودم درباره ماجرای اردوی آلمان گفتم، جواد با اعتماد به نفس کامل، از من دلجویی کرد و بعد لبخندی زد و در حالی که بازوی من را فشار می داد، گفت: «سید، من تو را می شناسم و می دانم که آدم لایقی هستی. یکی از دوستان من بلیط سبز داره (بلیطی که باش می شد به انتخاب خودت در چند برنامه شرکت کنی) ولی چون خانمش پا به ماهه، نمی تونه بره، دنبال کسی می گشت که استحقاق این لطف را داشته باشه…»
خوب شاید باورتون نشه ولی به همین راحتی جواد بلیط را برای من هماهنگ کرد و من به شکلی که نمی خواهم وارد طول و تفصیلش بشوم، رهسپار دیار ژرمنها شدم. محل کنفرانس اردوگاهی بود خوش آب و هوا در جنوب آلمان. «روز ملاقات با هیدگر» همان برنامه ای بود که من انتخاب کرده بودم و چون احساس می کردم افراد ذی صلاح زیادی هستند که منتظر ورود به این برنامه اند، برنامه دیگری انتخاب نکردم و تصمیم گرفتم بعد از برنامه هیدگر، داوطلبانه به ایران برگردم. صبح موعود رسید، من قبل از همه هموطنان مقابل درب هتل ایستادم تا سرویس بیاید. بقیه هم کم کم می رسیدند ولی متاسفانه به دلیل ناهماهنگی هایی که در پرداخت هزینه ها از ایران شده بود(برخی هم می گفتند بخاطر تحریم هاست) سرویس ما هماهنگ نشد و ما با سرویس چینی ها تا دم تله کابین رفتیم و بعد از تله کابین مستقیم وارد محوطه ورودی کنفرانس شدیم. ایرانی ها همه با استفاده از آخرین تبلت های ساخته شده جهان در حال فیلم برداری از مناظر و حتی گاهی آدمها بودند. فضای خیلی شاد و مفرحی بین ایرانی ها برقرار بود که از این نظر فقط با نمایندگان کشورهای عربی و آسیای میانه قابل مقایسه بودیم. من از شدت انتظار حال و حوصله گرم گرفتن با بقیه هموطنان از جمله یکی از دخترها را که به هر بهانه ای سعی می کرد با من بحث فلسفی بکند، نداشتم. وقتی وارد حیاط شدیم و به فرستادگان سایر کشورها نگاه کردم، متوجه شدم که در کارتی که به سینه آنها نصب است، تخصص و دانشگاه آنها هم ذکر شده است، اما در کارت ایرانی ها و عرب ها، فقط نام فرد و کشورشان ذکر شده و جلوی بخش تخصص هم نوشته شده بود: مهمان ویژه.
سرانجام درها باز شد و وارد سالن شدیم. هر فردی هنگام ورود، توسط ماموران تشریفات که به اکثر زبانهای زنده دنیا صحبت می کردند، شماره صندلی و آدرس آن را دریافت می کرد. در همین هنگام و از خلال صحبتهای عرب زبانها و انگلیسی زبانها بود که متوجه شدم ما که دیر آمده ایم، مراسم احضار را از دست داده ایم و الان فقط می توانیم ارواح را ببینیم. زیاد هم برای من مهم نبود چون به هر حال من هیچ وقت استعدادی در مسائل تکنولوژیک نداشتم. خوشبختانه صندلی من در ردیف های جلو بود. «سِن» با یک محفظه شیشه ای شفاف ولی کاملا فراگیر جدا شده بود و صندلی های ارواح با نام هر فیلسوف مشخص شده بود. البته ماموران تازه در حال تایپ نامها بر روی مونیتور صندلی های ارواح بودند که در هر صورت از این فاصله دیده نمی شد و من هم حوصله چشم دوختن به مونیتور سالن را نداشتم. مقابل صندلی ارواح که پشت به ما بودند، میز بسیار مرتفعی قرار داشت و در پشت آن مردی موقر با لباسی سیاه و تبلتی بزرگ و سیاه نشسته بود و دو نفر دیگه که شاید منشی های او بودند نیز در کنار وی قرار گرفتند. در دو گوشه سِن هم دو میز برای سخنرانی به شکل ایستاده قرار داشت. رتق و فتق امور که تمام شد، با صدای زنگ همه به جلو توجه کردند و… بله! آمدند! خودشون بودند! برخی از فیلسوفان مشهور آلمانی در این دیدار یکی پس از دیگری وارد شدند. مارتین هیدگر، ادموند هوسرل و کارل یاسپرس از نخستین کسانی بودند که وارد شدند و در همان صندلی ها کنار هم نشستند. هیدگر اول از همه نشست و من چنان محو تماشا بودم که یادم رفت به بقیه فیلسوفانی که آمدند نگاه کنم. ولی فکر کنم مارکوزه را هم آن وسط تشخیص دادم و البته هابرماس را هم. (خوب هابرماس در سال 2035 مرده بود بالاخره) البته آخرین نفری هم که نشسته بود از پشت شبیه هیچکاک جوان بود که آن را هم نفهمیدم کیست. ارواح در سنین مختلفی و به صورت تصادفی احضار می شدند. همه خصوصیاتشان شبیه به ما بود فقط این که شفاف بودند و تقریبا مثل همان چیزی بودند که در فیلمهای سینمایی قدیمی می دیدیم. کمی که ولوله و شور جمعیت کم شد، رئیس جلسه که آن بالا بود شروع به ارائه توضیحات کرد. من که آلمانی بلد نبودم سریع گوشی ترجمه هوشمند را زدم به گوشم و آن را روی گزینه فارسی تنظیم کردم. رئیس، توضیحاتی درباره دستگاه داد و این که احتمال دارد نام آن را از احضار ارواح تغییر دهند. قبلا هم من شنیده بودم که این نام را به اصرار واتیکان گذاشته اند و اصل ماجرا چیزی مربوط به دریافت اطلاعات دی.ان.ای آدماست و… . چون کاتالوگ را هم قبلاً خوانده بودم، همه توضیحات رئیس برام جدید نبود. همانجا نوشته بود که ما هنوز در آغاز راه این تکنولوژی جدید هستیم و خیلی چیزها را نمی دانیم مثلاً این که ارواح معمولاً بعد از دو ساعت تصعید می شوند و وقتی این اتفاق افتاد دیگه به این زودی نمی توان آنها را احضار کرد و اگر شرایط برای آنها سخت باشد، این تصعید می تواند زودتر از دو ساعت رخ دهد و این که به نظر می رسد ارواح گاهی قدرت ذهن خوانی دارند که البته این محدود و چیزی کاملا علمی و متعارف است و جای هیچگونه نگرانی ندارد، چون همه چیز تحت کنترل است… همچنین رئیس، دستور جلسه را معرفی کرد: «بررسی نظر خود هیدگر درباره اختلافاتی که پس از وی پیرامون مساله حمایت او از نازی ها پیش آمد.» سپس با زدن سه ضربه چکش الکترونیکی به صفحه هوشمند میز، (که صدایی محکم داشت) حضار را به سکوت دعوت کرد. بعد نگاه کرد به هیدگر که همانند دوستانش آرام و سر به زیر نشسته بود و با لحنی قاطع گفت: «آقای مارتین هیدگر، به جایگاه بیایند!»
هیدگر نگاهی به بغل دستی هایش که به ترتیب هوسرل، یاسپرس و مارکوزه بودند کرد و وقتی دید هیچ عکس العملی از آنها سر نزد، به جایگاه آمد. رئیس رو کرد به هیدگر و گفت:
«آقای مارتین هیدگر! شما اینجا فراخوانده شده اید تا درباره عملکرد خود در حمایت از نازی ها و همچنین طرح اقوال یهودی ستیزانه و ارتباط آنها با فلسفه خود توضیحات لازم را ارائه کنید.» بعد به سمت فردی که بیرون از سن بود نگاه کرد و گفت:
«آقای فیگور، لطفا به جایگاه بازخوان بیایید.» پروفسور فیگور به جایگاهی که روبروی جایگاه هیدگر قرار داده شده بود آمد و اسنادش را که در واقع فایلهایی در تبلت بودند، روی میز گذاشت. راستی تا یادم نرفته، پروفسور فیگور را معرفی کنم. پروفسور فیگور، رئیس کرسی هوش مصنوعی دانشگاه فرایبورگ است. یکی از دلایل شهرت او این است که هر ماه به زیارت موزه آشویتس می رود. یکی دیگر از دلایل شهرت او این است که گفته است حاضر است داوطلبانه کرسی هوش مصنوعی فرایبورگ را تعطیل کند و نام آن را کرسی سازه های انسان نما بگذارد که بیشتر مورد علاقه سهامداران شرکتهای فرا ملیتی است. البته این اولین بار نیست که این اتفاق رخ می دهد. قبل از فیگور هم نام کرسی فیزیکالیسم بود. قبل از آن هم نام کرسی فلسفه زبان بود. قبلش هم یادم نیست چی بود. (یک کرسی فلسفی بود گمان می کنم). البته دیگه الان خیلی این کرسی مشتری نداشت.
خلاصه فیگور شروع به سخنرانی کرد. چنان آتشین و محکم حرف می زد که من مجبور شدم صدای میکروفون را به حداقل برسانم. خیلی صحبتهایی جدیدی نبود البته. خودتون حدس می زنید چی بود. ارتباط جنگ و نژاد پرستی و کشتار و تجاوز و بی مسؤولیتی و عقل ستیزی و بقیه شرور عالم بود با وجودشناسی و بازگشت خدایان و این چیزها در فلسفه هیدگر و لزوم این که باید هیدگر همینجا از بشریت بخاطر انحرافاتی که ایجاد کرده -از جمله سر کار رفتن کلی از آدمهای دنیا با خواندن «لاطائلات» فلسفی، (فیگور اینطوری گفت)- عذرخواهی کند.
در تمام مدت این خطابه، هیدگر با دو دستش دو طرف میز را گرفته بود و سرش را هم پایین انداخته بود. رئیس بعد از سخنان فیگور رو به هیدگر کرد و گفت:
«آقای هیدگر! الان شما فرصتی بی نظیر به دست آوردید تا یک بار برای همیشه تکلیف انسانها را با خودتان روشن کنید. آیا شما دفاعی در این باره دارید؟ آیا شما می پذیرید که فلسفه شما بود که باعث این فجایع شد و بعد از مرگ شما هم بسیاری از افراد ساده لوح با آن منحرف شدند؟…»
از بدشانسی من در همین اثنا بود که همان دختر ایرانی که از اول این اردو هی دور و بر من می پلکید، گوشی را از گوش من کشید بیرون و گفت:
«هی! ما عقب تخمه و چیپس آوردیم، میای بریم؟» گفتم: «نه… من راستش دارم به این…» پلاستیک تخمه را گرفت طرف من و گفت: «پس یک خرده بردار!» من که از بیرون آمدن گوشی خیلی ناراحت شدم، دوباره نگاه کردم طرف سن و گفتم: «نه مرسی، اجازه بدید من دارم…» که ناگهان توجهم به دستهای هیدگر جلب شد. متوجه شدم انگار دستهای هیدگر می لرزد. بی توجه به دخترک که نمی دونم کی رفت، گوشی را گذاشتم روی گوشهایم ولی سخنان رئیس تمام شده بود. دوباره نگاه کردم. نه اشتباه نبود، شانه های هیدگر آشکارا و با ریتمی هماهنگ داشت می لرزید. احساس می کنم کم کم همه داشتند متوجه می شدند. ناگهان هیدگر سرش را از بین دستانی که روی میز اهرم کرده بود بلند کرد و… بله واقعاً همینطوری بود. می دونم باورش خیلی سخته ولی باور کنید، هیدگر داشت گریه می کرد. اما نه گریه ریز، هیدگر داشت با لرزشی آشکار، هق هق می کرد. چنان این منظره شوک آور بود که همه غرق در سکوت شده بودند. حالا دیگه صدای گریه بلند بلند هیدگر هم شنیده می شد.
«آخییییی… حیوونکی…» برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دخترک بود که هنوز نرفته بود و پشت صندلی من ایستاده بود. (صندلی من اول ردیف بود) بعد از این که هیدگر کمی آرام شد، رو کرد به رئیس، فیلسوفان وحضار و به ترتیب گفت:
«آقای رئیس! همکاران و اساتید من! حضار محترم! همه آن چیزهایی که طی این سالها دوستانی مانند پروفسورفیگورگفته اند صحت دارد! می دانم با شنیدن این سخن من ممکن است خیلی ناراحت شوید و امیدتان از بین برود، ولی واقعیت بی هیچ شک و تردیدی ، همان است که گفته شد. بله متاسفانه، فلسفه من چیزی جز فاشیسم، نژادپرستی، بربریت، دین، قرون وسطا، دشمنی با علم و تکنولوژی و پیشرفت، یهود ستیزی و یهودسوزی نیست. من یک آدمِ…» (بغض اجازه نداد حرفش را ادامه دهد) مکثی کرد و ادامه داد: «به همه هواداران ساده لوحم در سرتاسر دنیا بگویید (نمی دونم چرا وقتی این حرف را می زد، در حالی که اصلاً به دلیل جایگاهش، پشتش به من بود دستش به جهت من دراز شده بود، طوری که واقعا ترسیدم) :هیدگر خودش گفت که من در عالم ارواح توسط خود خدا متنبه شدم که سرتاسر آراء و عقاید و شخصیت من تباه و ننگین بوده است. من به آلمان خیانت کردم، به بشریت خیانت کردم، به یهود خیانت کردم، رو کرد به سمت یاسپرس و هوسرل و ادامه داد: به فلسفه هم خیانت کردم…»
لبخند کمرنگی که بر لبان هوسرل نقش بست، از چشمان من پنهان نماند. هیدگر ادامه داد:
«ای هواداران من! بیدار شوید! بس است دیگر! جهالت بس است! جنایت بس است! نژادپرستی بس است! ظلم به یهودیان بس است! من هیچ چیز نیستم جز تباهی!…» هیدگر گاهی حرف می زد و گاهی گریه امانش را می برید. ولی من دیگه گوشهایم کار نمی کرد. یه چیزی داخل گوشهام زنگ می زد. حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم گیج می رفت. گوشی را کندم و از شدت ناراحتی بلند شدم دویدم بالا سمت در خروجی و به صدایِ «کجا می رویِ» دخترک که کنار صندلی من روی زمین نشسته بود هم توجهی نکردم. دم در خروجی، مامور تشریفات هم داشت می آمد سراغ من: «اینشولدیگونگ هر…» ولی من در را باز کردم و دویدم بیرون و در را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. چشمانم را بستم و یک نفس عمیق کشیدم. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم یک پاکت سیگار باز طرف من گرفته شده. رو کردم به سمت بنده خدا تا بگویم سیگاری نیستم که دیدم از ارواح است! اینقدر عجله کرده بودم که در خروج را اشتباهی آمده بودم! دوباره نگاه کردم بش، آشنا بود! نه غیر ممکنه! این بارته! رولان بارت! خنده ای سرد بر لب داشت. دوباره دستش را تکان داد و شاید چون می دانست من فرانسه بلد نیستم به انگلیسی گفت: « بردار یکی، نترس!» یک نخ سیگار بی اختیار برداشتم. و به روبرو نگاه کردم. عده ای دیگر از ارواح دور یک روح دیگه را گرفته بودند و به شدت بحث می کردند. همه فرانسوی بودند… اوه! روحِ وسطی … آره آره خودشه! نیچه بود که با بهت داشت به اینها (فوکو، دریدا، دلوز، لکان، بودریار و…) نگاه می کرد و خودش چیزی نمی گفت. در همین زل زدگی بودم که ناگهان جرقه ای خورد و آتش فندکی که بارت برایم روشن کرده بود جلوی چشمانم را گرفت. پرسید:
«می دونی این مرد آلمانی چی می گفت الان؟» من از پشت آتش فندک زل زده بودم به جمعیت آنها و این باعث شده بود که نیچه و فرانسوی ها را به شکل رقصان ببینم. همچنان ساکت ماندم. بارت خندید و ادامه داد: «میگه: هست، هست و نیست، نیست.»! احساس کردم آتشی هم درون من افکنده شد. سیگار را انداختم زمین و برگشتم سمت دربی که اتفاقاً مامور تشریفات همزمان آن را از آن طرف باز کرد و بعد از نگاه به کارت من به زبان انگلیسی گفت که: «شما نباید اینجا باشید.» مامور را کنار زدم و دویدم داخل سالن، پله های سالن را دوان دوان طی می کردم پایین و فریاد زدم:
«آهای! آهای!های دگر! ای مرد همیشه دروغگو! صبر کن!» هیدگر در این لحظه که گویی جلسه رسمی ظاهراً تمام شده بود، کنار هوسرل و یاسپرس ایستاده بود و و یخ روابط آنها هم آب شده بود طوری که هیدگر به طرف هوسرل که در صندلی نشسته بود خم شده بود و انگاری می خواست دست هوسرل را ببوسد… اما با شنیدن صدای من، او که از نیم رخ طرف من بود، بدون آنکه سرش را تکان دهد فقط از گوشه چشم به من نگاه کرد و با بی تفاوتی خود را آماده شنیدن بقیه صحبت من نشان داد. نزدیک سن رسیدم. همه سالن خیره شده بودند به من و ماموران تشریفات هم با چهره هایی نگران و با بی سیم هایی که البته دیده نمی شدند، صحبت می کردند. دخترک هم دوید تا خودش را به من رساند. همانجا ادامه دادم:
«هیدگر! تو نمی توانی! تو مرده ای!» احساس کردم برخی دارند می خندند که خوب معلوم است که مرده هیدگر، این یک دستگاه احضار روحه… دوباره ادامه دادم:
«ما تو را کشتیم! با فلسفه تو را کشتیم! کسی که وارد قلمروی فلسفه شود، اول، فیلسوف را می کشد!» هیدگر بالاخره سرش را برگرداند سمت من و این بار لبخندی زد و… ناگهان صدای آژیر هشدار دستگاهها بلند شد. بله، روح هیدگر در حال تصعید زودهنگام بود و هنوز روشی برای کنترل این اتفاق اختراع نشده بود. سر و صدا و شلوغی جمعیت، سالن را به هم ریخت. می خواستم برگردم برم که ناگهان از دور آن مردی که از پشت شبیه هیچکاک بود برگشت به من نگاه کرد و با خنده و اشاره انگشت شصت من را تشویق کرد. دقیق تر نگاه کردم، این که رورتی اه!