آخرین رئیس جمهور

آخرین رئیس جمهور

اشتباه نکنید، آخرین رئیس جمهور ایران، محمود احمدی نژاد بود. طبعاً بدترین آنها و از این لحاظ تمام کننده حجت برای این که شاید قدمی برای اصلاح ساختارهای سیاسی کشور برداریم. ساختارهایی که آنچنان مغفول مانده اند که گویی جزو مقدسات عالم اند و از یاد ما برده اند که در مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، به قولی در امور عامه، این کارآمدی است که حرف اول را می زند و ساختاری که ناکارآمد است باید دور ریخته شود.

اکنون جمهوری اسلامی زیر خروارها مشکلات اقتصادی و سیاسی قرار دارد و اگر عقلای قوم فکری به حال آن نکنند، بیم آن می رود که زیر این مشکلات مدفون شود. این «فکر»، نه از سنخ تفکرات نظری و راهگشایی های تاریخی است، که قبلاً گفته ام آن تفکرات ارزشمند و مهم، کمابیش به حیطه دیگری از حیات بشر مربوط اند، این فکر باید از سنخ تدبیر و تقدیر عاجل برای حل معضلات و بن بستهای روزمره ما باشد. طرفداران عامه جناح ها یا به عبارت بهتر، شخصیتهای سیاسی کشور، ناگزیر دل در گروه پهلوان پنبه های خود خوش کرده اند و با آنها امید به رهایی دارند. ناامید کردن مردم درست نیست ولی لازم است نخبگان و بزرگان سیاسی کشور هم زودتر فکری به حال این وضع بکنند.

در این شرایط، هر کسی که برای مردم راه حلی اتوپیایی تصویر می کند و یا به صورت معکوس سعی می کند همه معضلات را به اشخاص و گروههایی خاص نسبت دهد، در حال خیانت به این کشوراست. مشکلات بی حد و حصر کنونی معلول سالها اشتباهات و مسیرهای نادرست است و من نمی دانم این مسیرها چقدر ممکن بود درست طی شود و آیا اصلاً مردمی که پی در پی اشتباه می کنند (اگر چه هیچگاه اشتباه خود را نمی پذیرند و دائماً جناحها و گرایشهای مخالف را متهم می کنند!) چقدر می توانند امید داشته باشند که برای حل معضلات به یک راه حل نهایی دست پیدا کنند؟ آیا چنین چیزی خیالات نیست؟

یکی از مقومات نگاه خیالی ما به حل معضلات، حذف نخست وزیری و درست کردن منصب عجیب غریب ریاست جمهوری است. این شکل از نظام سیاسی که ما تجربه می کنیم، یکی از غریب ترین روشهای اداره کشور است و اگر خیلی هم مدعی آوانگاردیسم در عرصه سیاست باشیم، نباید تا حد مرگ آن را ادامه دهیم. اداره دولت با روش کنونی، هیچ کمکی نمی تواند به حل معضلات کشور کند. رئیس جمهور، یعنی کسی که با رأی مستقیم عامه مردم انتخاب می شود و مسؤولیت اصلی اداره کشور را داراست، اما نه کاملاً اختیارات/مسؤولیتهای نخست وزیر را دارد و نه رئیس جمهور را، عرصه ای فراهم کرده تا ایرانیان، بیش از پیش دل در گروه راههای ضربتی، تخیلی، خلق الساعه و اتوپیستی برای حل معضلات ببندند و این خود زمینه ساز آن شده است که حلقه های بسته ای از مشاوران پرادعا و منتزع از واقعیتها در حول این شخصیتهای شبه-منجی تشکیل شوند. من به ضرس قاطع براین اعتقادم که بخش قابل توجهی از مشکلات همه دولتهای پس از جنگ، بخاطر همین شرایط است: رئیس جمهوری محبوب، با منزلت، عالی مقام و جنت مکان، که اشتباه نمی کند، عصای موسوی و دم عیسوی دارد و به صورت ضربتی مشکلات را برطرف می کند. ناکامی هر یک از دولتها، مردم را به این نتیجه می رساند که باید به دنبال منجی دیگری باشند. هر کسی در طراری و شعبده برای جلب نظر عامه مردم بیشتر بکوشد، از جمله این که در مظلوم نمایی موفقیت بیشتری کسب کند، بیشتر در راس کار خواهد بود.

محمود احمدی نژاد آخرین فرد از این سلسله بود. به یک معنا رادیکالیزه کننده ای که یادآور همه منجی های قبلی در اذهان بود: رجایی، بنی صدر، میرحسین موسوی، حتی منجی ادیان! میرحسین در این میان هنوز خودش حی و حاضر بود و این بدل را برنتابید و شد آنچه شد؛ جنگ منجی ها. احمدی نژاد با رادیکالیزه کردن منجی گرایی بدون پشتوانه، کاریکاتوری ترین شکل ریاست جمهوری را به ما نشان داد. نشان داد چطور می توان صدر تا ذیل یک حکومت را بی اعتبار و بی احترام کرد و ساختارهای اقتصادی و سیاسی و … را نابود کرد و باز هم محبوب بود و در صدر نشست!

روحانی، در اندازه هیچ یک از روسای جمهور قبلی نیست. او نه تنها نمی تواند مانند رئیسان قبلی به جلب محبوبیت بپردازد، بلکه دست بر قضا و از بد روزگار، امکان چنین چیزی هم در زمان او سلب شده است. او وارث انبوهی از مشکلات شاید لاینحلی است که همچون دم خروس ظاهر شده اند و دیگر نمی توان آنها را مخفی کرد. او وارث خستگی مفرط مردم از قیل و قال و تریبون است. او وارث فقدان ساختارهای واقعی کارشناسی و شکاف جدی بین دانشگاه و جامعه است. روحانی به ویژه با افتضاحات اساسی مانند ژنو و کرسنت، تنها یک اقدام خیر می تواند بکند که همه اینها را شاید جبران کند و آن این است که قدم بزرگی برای اصلاح عوام زدگی سیاسی در ایران بردارد و با همکاری این مجلس و مجلس بعدی پست نخست وزیری وابسته به احزاب را ایجاد کند.

با ایجاد این پست، مردم متوجه خواهند شد که احزاب مسؤولیت اداره کشور را دارا هستند و رأی آنها، نه رأی به شخصیت بلکه رأی به برنامه ها و نیروهای کارشناس خواهد بود. با این کار، همه برادران و خواهران منزه از تحزب، برای احساس تکلیف و احراز سمتهای اجرایی، از جایگاه استعلایی خود فروخواهند آمد و ناگزیر در احزاب عضو خواهند شد و این بار این حزب و اعضای حزب هستند که در مجلس (که آن هم بهتر بود به دو مجلس تقسیم می شد) پاسخگو خواهند بود. صد البته که این پیشنهاد هزار و یک اما و اگر دارد و بی هیچ شک و تردیدی، بازیهای کثیفی را هم ایجاد خواهد کرد. اما دقت کنید که ما امروز در عرصه سیاست و اقتصاد، بازی های تمیزی را تجربه نمی کنیم، تن دادن به سیستم حزبی/نخست وزیری ما را از عرصه توهم و خیال پردازی و پرگویی های بی مبنا، یک قدم دور می کند و با واقعیتهای جامعه بیشتر درگیر می سازد.      

 

 

 

 

 

Advertisements