گام به گام تا پورنوگرافی اسلامی

گام به گام تا پورنوگرافی اسلامی

اشاره: این یادداشت در خبرگزاری مهر با عنوان پیشنهاد خود ایشان یعنی «نسبت نئولیبرالیسم و رسانه» در دو بخش (اینجا و اینجا) منتشر شد. کل این یادداشت را با ویراستاری بهتر در همینجا تقدیم حضور می کنم. نگارنده مدتها در انتشار این یادداشت مردد بود. برخی از ارجاعات مطرح شده در یادداشت، مانند سخن گفتن از رویکرد کرگدنی در سیاست، رویکرد راستی-رانتی-امنیتی، جامعه مصرفی و… در یادداشتهای مختلف منتشر شده در سوره مهر، صبح نو و بازنشر شده در کانال یا همین وبلاگ قابل مطالعه است.

 

شاید بسیار نام هولناکی داشته باشد، ولی بسیار کمتر از آنچه گمان می کنیم با ما فاصله دارد و اگر کمی استعاری فکر کنیم، شاید عنوان وضع فرهنگی امروز ما باشد: عصر جدیدی که در دوره مدرن بدان مبتلا شدیم، یا شاید همه کشورهای اسلامی هم کمابیش به آن مبتلایند؛ رنگ کردن برنامه ها و رسانه های لیبرال-سرمایه داری، با لعابی از چیزی که اسلامش می خوانند.

  • وضع کلی رسانه های جهان، به وضوح لیبرال و به شکل رادیکالی تحت تأثیر بحرانهای سرمایه داری است. اغلب رسانه های غیر راست -چیزی که از همان آغاز هم به سختی می شد درباره آن سخن گفت- به تدریج از بین رفته اند. اولاً به این دلیل ساده که آنها فاقد پشتوانه مالی کافی بوده اند؛ نیازی هم به یادآوری نیست که چرا توانایی مالی وجود نداشته است، کافیست شعارهای پر زرق و برق موسوم به خصوصی سازی –بخوانید تسلیم شدن به بنگاههای اقتصادی فراملیتی- را به یاد آوریم. ثانیاً به دلیل این که نائل شدن به فرمهای برنامه سازی متفاوت، دشوار است و رقابت این فرمها با فرمهای جاافتاده و سودآوری مانند انواع سریالهای عامه پسند یا تلنت شوها و رئالیتی شوها و… بسیار سخت است. تنها رسانه هایی که «اندکی» متفاوت باقی مانده اند، عبارتند از رسانه های محلی مانند تلویزیونهای کابلی یا سایتهای کم بازدید و شاید چند تا شبکه محدود در کشورهایی مانند کره شمالی یا کوبا یا در نهایت چند شبکه با مخاطب خیلی محدود و خاص. بسیاری از مطبوعات مهم چپ در دنیای «نشر آزاد افکار» راست گرا، تعطیل شده اند.

در نگره لیبرال-سرمایه داری، تفاوتهای اقتصادی و اجتماعی انسانها «طبیعی» تلقی می گردد. در واقع بنا بر این است که در ذیل این آموزه، بی عدالتی عمیق و نهادینه شده در جهان امروز، تثبیت و «طبیعی» لحاظ شود. اما این که عده معدودی از ما، به اندازه کل مابقی کره زمین ثروت دارند و در ساختارهایی زندگی می کنند که روز به روز این ثروت دچار تزاید اعتباری می شود و در عوض بقیه در نهایت می توانند به بردگی آن عده قبل دلخوش باشند، یک اتفاق «طبیعی» نیست. این که عده ای یاغی حمله می کنند و سرزمین آباء و اجدادی دیگری را غصب می کنند و تمامی حقوق مادی و معنوی آنها را با حمایت همین قدرتهای بزرگ به وحشیانه ترین شکل ممکن نابود می کنند و این تجاوزگری را در سرتاسر منطقه بازتولید می کنند، «طبیعی» نیست. قاچاق سازمان یافته میلیونها زن شرقی با فریب ایشان و استفاده از آنها برای بردگی جنسی هم «طبیعی» نیست. اساساً هیچ یک از اتفاقاتی که شبانه روز در شرکت های بیمه، بانکها، شرکتهای مسکن، بنگاههای اقتصادی و نمودهای سیاسی و فرهنگی ایشان برای ما قربانیان رخ می دهد، «طبیعی» نیست… .

فکر نکردن به سلطه گری های اقتصادی و سیاسی قدرتمندان، به معنای «سیاست زدایی» نیست. این «سیاست زداییِ» رایج در برنامه سازی لیبرال، مقتضی وحشیانه ترین و ضد انسانی ترین سیاست ممکن است. همه ما انسانهای بی خاصیت شده و تسلیم شده در جهان لیبرال، مددرسان این سیاست متوحش و متجاوز هستیم. ممکن است البته کسی بگوید ما فعلاً کار بزرگی برای مبارزه با بی عدالتی جهانی نمی توانیم داشته باشیم، ولی از طرفی هم نباید برداشت کرد که ما مجبور به تسلیم مطلق و پذیرش بی چون و چرای بردگی هستیم. امکان مقاومت برای انسانها فراهم است هرچند رسانه های لیبرال با تمام وجود تلاش می کنند این مقاومت را از یاد ما ببرند و ما را در حضیض حیوانی خود محو سازند.

بخت آزمایی های برنامه های تلویزیونی –به مثابه یکی از مهمترین مصادیق شوهای تلویزیون لیبرال- به این خاطر آمده است تا بردگان را در توهمی از امکان حل مشکلات به صورت رویایی فرو برد. ما با شرکت در به اصطلاح مسابقات و در واقع نمایشهای رسانه های جهان سرمایه داری، می آموزیم که برای حل هزار و یک معضل و مصیبت خود، نباید کاری بکنیم. نیازی نیست تا از کسی، چیزی را مطالبه کنیم، اصلاً قرار نیست که حتی فکر کنیم یا با هموطنان خود یک حرکت اجتماعی را آغاز کنیم. فقط کافیست به صورت اتمهایی مجزا، لم بدهیم جلوی تلویزیون، چشمها را ببندیم و خودمان را جای آن فردی قرار بدهیم که به نیابت از طبقه اجتماعی ما –ادعا می شود- برنده یک جایزه رویایی شده است و آرزو کنیم روزی هم ما مانند او شویم؛ حالا این شبکه نشد، شبکه دیگر، این اسپانسر نشد، اسپانسر دیگر، «أیّاً ما تدعوا…». دیگر نیاز نیست از این ژن های خوب مسلط بر بنگاههای اقتصادی بزرگ دنیای سرمایه داری بپرسیم، چرا و چگونه ثروت خود را مضاعف می کنند و مشکلات بی پایان ما چرا بازتولید می شوند. زیرا گمان می کنیم خدایگان سرمایه داری روزی هم بر او نظر خواهند کرد و با ید بیضای خویش، فقر و فلاکت و بی عدالتی و محرومیت او را برطرف خواهند کرد. به امید آن روز، فکر و ذهن و عقل و وجدان خود را خاموش می کنیم و می خوابیم و به دیدن اضغاث احلام خود ادامه می دهیم… .

  • امروز این وضع کلی و مناسبات آن را در بعد جهانی، نمی توان با نامی دقیق تر از «وضع نئولیبرال» -علی رغم همه ابهامات گسترده این اصطلاح- خواند. وضع نئولیبرال تفاوتهایی با وضع لیبرال کلاسیک دارد. منظور از وضع نئولیبرال، یک ایدئولوژی خاص و شُسته-رُفته یا یک نظریه مشخصِ مثلاً قرن بیستمی نیست. اصلاً نظریه ها از جهتی هم برای این هستند که ارکان تاریخ مشخص شوند وگرنه هیچگاه نمی توان بین آنچه در کاغذها نوشته می شود و واقعیت زندگی انسانها، انطباق کامل پیدا کرد، اما به هر حال روایتهای نظری، همیشه برخی به ما نزدیک تر و برخی از ما دورتر هستند.

رویکرد جهانی سازی و شعارِ آن را سردادن، تلاشی است برای متلاشی کردن همه هویتهای خرد و کلان جهان به نفع جهت گیریهایی که آنها را «جهانی» می خوانند. جهانی سازی، دعوت به انجام مسابقه ای است که بیشتر قواعد آن را قبلاً یکی از اطراف مسابقه دیکته کرده است. شما می توانید بسکتبال را خیلی خوب بازی کنید و فوتبال را خیلی بد. اما اگر قرار شد فوتبالی ها و بسکتبالی ها با همدیگر مسابقه جدیدی را بدهند که البته قواعد این مسابقه جدید را فوتبالی ها تنظیم کرده باشند، در این صورت پیشاپیش تکلیف بازی روشن است. قواعد جهان امروز از بعد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و مانند آن بر اساس جهت گیری های ایدئولوژیک و منافع کشورهای شمال تعیین شده است و سایر کشورها ترغیب می شوند این قواعد را بپذیرند. این پذیرش، یک دعوت صاف و ساده و صادقانه و روشن نیست، یک بسته همه جانبه و با پنهانکاری است که یکی، دیگری را توجیه می کند، لیبرالیسم با اصالت فرد توجیه می شود، سرمایه داری با لیبرالیسم، آمریکاگرایی با سرمایه داری و رسانه ای سازی کمک همه اینهاست… .

دیگر ویژگی مهم وضع نئولیبرال، رسانه ای شدن چیزهاست. اصلاً برای جهانی سازی، باید رسانه ای سازی کنید تا زاد و ولد فرهنگهای منطقه ای و بومی، تحت الشعاع مناسبات و ارزشهای سرمایه داری جهانی، محو یا کم اثر گردد. رسانه ها، اعم از رسانه های جمعی مانند تلویزیون و رسانه های نوین اینترنتی، در ادامه وضع نئولیبرال و رویکرد جهانی-رسانه ای است که قدرت و محوریت می یابند. ممکن است برخی از این رسانه ها از جهاتی بهتر از دیگری باشند و بر عکس، ولی به هر حال همه اینها کم یا زیاد، توجیه کننده و تثبیت کننده مناسبات سرمایه داری متأخر هستند. رسانه های جهان، هر چند بالقوه امکان مهمی برای افزایش آگاهی و تبادل اطلاعات هستند –امری که ماهیت خود آن هم باید از جهات فلسفی مورد مداقه قرار گیرد- اما به صورت بالفعل، همه راههای سنتی تعاملات فکری و فرهنگی جوامع را دور می زنند تا قالب خود را بر همه داشته های سنتی انسانها تحمیل کنند.

در رسانه های راستگرا، تأکید عمده ای بر انسان میانمایه، از جهت نازل ترین ابعاد وجود او می شود. در واقع انسان مورد خطاب رسانه های سرمایه داری –انسانی که البته همه ما کم یا زیاد، آن هم هستیم، ولی لزوماً فقط آن نیستیم و می توانیم نباشیم- انسانی است زیاده خواه و سودجو، هوسران و فرصت طلب، محافظه کار و شهوت ران، بی تحلیل، بی فکر، ساده اندیش، عاطفه زده و رومانتیک. یک چنین انسانی، که در دل همه ما آدمیان زیست می کند، از طریق رسانه های تابع سرمایه داری، مثلاً با پیام های بازرگانی، شوهای رنگارنگ تلویزیونی، برجسته سازی های مزوّرانه خبری، سریالهای رومانتیکِ بی محتوا و برنامه های مشابه، فراخوانده و ساخته و تقویت و تثبیت می شود و با این تثبیت شدن، اولویت حضور آن برنامه ها نیز متقابلاً موجه و مستحکم می گردد.

نیازی به یادآوری نیست که ما مردمان این سوی جهان، برخلاف مردمان آن سوی جهان، هیچ یک از تلقی های اساسی فرهنگ غرب را به صورت ریشه ای دارا نیستیم. ما هیچگاه نمی توانیم براحتی خود را فردگرا، سکولار، بشرمدار و از جمله لیبرال بخوانیم. ما نسبت به غرب، «ثانیاً و بالعرض» وجود داریم. درست به همین خاطر است که اقاویل مضحک اقتصاددان های لیبرال در ایران تمامی ندارد. از سال 68 شاخص ترین اقتصاددان های لیبرال کشور، سکاندار اقتصاد هستند و هنوز هم با بی شرمی تمام ژست اپوزوسیون دارند و لیبرال بودن کشور را انکار می کنند. بله قطعاً اقتصاد و سایر ابعاد این سرزمین به اندازه آمریکا و انگلستان لیبرال نیست و نمی تواند باشد. با این همه این وضعی که پیش آمده است، از سوی معتقدان به اسطوره هایی چون «اقتصاد علمی»، «بازار آزاد»، «خصوصی سازی» و… به ما ارزانی شده است و در مقاطعی هم از حمایتهای نهادهای بین المللی اقتصاد راست برخوردار بوده است. این وضع هنوز به اندازه کافی(!) نه لیبرال است و نه سرمایه دارانه، ولی همین اندازه ای که امکان تحقق در ایران داشته است و اثرات غیرقابل جبران زیست محیطی، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و… آن آشکار گشته است، برای نابودی ما و نسل های بعد از ما کافیست.

نئولیبرال بودن در کشورهایی مانند ایران، به معنای این نیست که قرار است آن کشور به شاخصهای زندگی آمریکایی نزدیک باشد. به این معناست که مثلاً ایران با تئوریهای انتزاعی و بی ربط به خودش ساخته می شود و نتیجه این تئوریها، وابستگی ایران به اردوگاه نئولیبرال و صریح تر بگوییم به آمریکا روزافزون می گردد. فراموش نکنید ایران یعنی یک بازار بزرگ مصرف هشتاد میلیونی و میادین بزرگ نفت و گاز و فلز و یک وضع جغرافیایی بسیار حساس و تعیین کننده و مردمانی که همواره از نظر فرهنگی مولّد بوده اند. به همین خاطر شاید هم بد نباشد از ترکیب «راستی-رانتی-امنیتی» (که قبلاً هم یادداشتی درباره آن منتشر کرده بودم) برای جهت گیری نئولیبرالها در ایران استفاده کنیم. نئولیبرالیسم ایرانی، متکی بر اقتصاد فاسد رانتی است. نئولیبرالیسم در کشورهای شمال سعی می کند میل به فساد و زیاده خواهی را در قالب قوانین مدیریت کند یا پنهان سازد. اما نئولیبرالیسم رانتی، یکی از وحشی ترین صور سرمایه داری مدرن است. سگهای باز نسل جدید لیبرالها، براحتی دخترکان طبقات عادی مردم را پاره می کنند و سنگها برای دفاع از مردم بسته است. دقیقاً به همین خاطر است که باید از کلمه امنیتی هم برای نشان دادن خشونت لیبرالیسم عریان خاورمیانه ای استفاده کرد. تلاش می شود تا هر گونه مقاومت در برابر این نوع لیبرالیسم به عنوان نوعی اخلال در امنیت عمومی نمایش داده شود. در مقابل، نئولیبرالیسم غربی با شعارهایی مانند نشر آزاد افکار، حداقل هایی را از آزادی بیان در خود آن کشورها ایجاد کرده است. این الگوی راستی-رانتی-امنیتی در کشورهای حاشیه خلیج فارس تقریباً به صورت کامل محقق شده است و مردم ضمن تأمین نسبی رفاه برای بخشهایی از ایشان، در طبقات اجتماعی خود مستقر و تثبیت شده اند. اما به هزار و یک دلیل و از جمله بیداری جامعه ایران از سویی و بسط این بیداری به منطقه و تعارض آن با منافع کشورهای حامی اسرائیل از سوی دیگر، چنین چیزی در ایران دیر یا زود نابود خواهد شد و یا به شکل یک آنارشیسم تمام عیار خواهد رفت و یا یک نسخه اصلاحی امیدوارکننده. نئولیبرالیسم راستی-رانتی-امنیتی یک امر عارضی است و نه ذاتی و درونی. به همین خاطر است که تعهد اصلی و اولیه راهبران این گرایش به آمریکا یا اقمار آن است و چنانکه قبلاً نوشته بودم هیچ راه خاصی برای اداره کشور جز یک «سیاست کرگدنی» آمرانه و دست راستی تجویز شده از این نهادها نمی بینند. شعارهایی مانند اقتصاد علمی، مدیریت علمی، وضع جهان، سمت و سوی جهان و… که همه روزه از طریق چهره ها یا رسانه های آنها تبلیغ می شود، بخشی از پازلی است که باید تکمیل کننده برنامه های ادغام تحقیرآمیز و منفعلانه کشورهای در حال مقاومت در برابر سرمایه داری آمریکایی باشد.

  • یکی از مهمترین ویژگی های وضع نئولیبرال –چنانچه سالها پیش در یادداشتهایی اشاره کردم و خوشبختانه آن یادداشتها خوانده شد- پذیرش مناسبات «جامعه مصرفی» و بسط و تعمیق آن است. در جامعه مصرفی، نیاز محو می شود و نشانه های انتزاعی جایگزین آن می شوند. شما اگر آخرین تولیدات کالاها را مصرف نکنید، یا از برندهای مشهور بی بهره باشید، خود را در طبقه اجتماعی مدنظر خویش نمی یابید و این شما را بی اندازه آزار خواهد داد و بنابراین و برای استقرار در این طبقه هر چه بتوانید انجام می دهید. مصرف کردن نیز خود یکی از مهمترین نشانه های انسان امروزی تلقی می شود. اگر اهل مصرف مداوم نباشید، به روز نیستید و نمی توانید مثلاً در شبکه های اجتماعی، چهره ای محبوب و مشروع داشته باشید. جامعه مصرفی مربوط به اقتصاد صرف نیست، بلکه فرهنگ و همه دلالتهای آن را نیز در قالب نشانه های انتزاعی خالی از معنا مصرف می کند. همه مناسک و آداب فرهنگی و اجتماعی در جامعه مصرفی تحت تأثیر مناسبات مصرف گرایانه سرمایه داری نوین قرار می گیرند و به سرعت، دیدگاهها، گرایشها، اخلاقیات، ادبیات، هنر و… را از داشته های قبلی خود تهی می کنند و به آنها معنایی جدید در نسبت با مناسبات تولید و مصرف می دهند. اینجاست که رسانه ها دوباره اهمیت پیدا می کنند. این رسانه های مدرن هستند که می توانند تولید و مصرف بی انتهایِ بی غایت را در قالب نشانه های تصویری و انتزاعی قوام بخشند و محوریت دهند و همه ما کسانی که کم یا زیاد درگیر این مناسبات رسانه ای-مصرفی هستیم، به همان میزان تابع تلقی جهان سرمایه داری جدید از فرهنگ هم هستیم.

جامعه مصرفی، منتظر نمی ماند که ساحتی از زندگی انسان، متمایز و منزه بماند. جامعه مصرفی، مناسبات اقتصادی تحکیم شده خود را در همه ساحات بسط می دهد و به همین خاطر است که احیاناً اگر دیدید مثلاً در یک شوی مبتذل تلویزیونی، یک به اصطلاح «استاد دانشگاه» هم نقش بازی می کرد، نباید آن را خیلی اتفاق خاصی قلمداد کرد. گاهی اقتضای برنامه این است که یک آدم فرهنگی یا منتسب به دانشگاه هم در رسانه مصرف شود. اگر جای مصرف داشته باشد، باید مصرف شود تا دامنه مخاطبان برنامه افزایش یابند، حس موهوم نیاز ما به مصرف بی پایان پاسخ بگیرد و فرآیندهای اقتصادی اسپانسرها هم به خوبی جلو رود. البته همه اینها با این فرض است که از ابتدا آن به اصطلاح استاد و آن دانشگاه، برای مناسبات جامعه مصرفی مهیا نشده باشند. جامعه مصرفی به مثابه یکی از مهمترین ارکان تقویت کننده رسانه های دست راستی، همواره مشوق مصرف کردن هر امر غیرمادی، به ظاهر منزه و متمایزِ سنتی است. هر چیزی، فرهنگی باشد یا مذهبی، علمی باشد یا فکری، صرفاً ماده ای می شود برای مصرف شدن در قالب نمایش رسانه ای. لازمه مصرف شدن در رسانه، نمایشی شدن چیزهاست. شما هم اگر مزیتی برای نمایشی شدن پیدا کنید، ممکن است در این برنامه ها جایی پیدا کنید. نیازی نیست شخص خاصی باشید. شخص های خاص هم بخاطر خاص بودن نیستند که در شوها هستند، بخاطر این هستند که در این نمایشها می توانند مانند یک شومن مصرف شوند. مثلاً اگر بتوانید یک کودک کار یا یک معلول یا یک بیمارخاص را به خوبی در رسانه نمایش دهید و جلب عواطف کنید و در کنارش البته به اصل ماجرا، یعنی تبلیغات یک دارو یا حداقل تبلیغات اسپانسر خود بپردازید، کار رسانه ای خود را به خوبی انجام داده اید. البته که بسیاری از ما انسانهای این زمان، خودمان مهیای نمایش داده شدن هستیم. با نمایش و نمایش دادن بزرگ شده ایم و آن را آموخته ایم و به صورت غریزی اجرا می کنیم. یعنی اساساً بخشی از تلاشهای حرفه ای و هر روزه ما این است که نمایش خوبی از ما پخش شود. پس فراموش نکنیم که بین جامعه نئولیبرال حتی از نوع عارضی و خاورمیانه ای آن- جامعه مصرفی، جامعه نمایشی و راست گرایی افراطی، نوعی تلازم برقرار شده است.

  • دوستی نقل می کرد که سالها پیش در سفری خاطره انگیز که با اتوبوس به ترکیه انجام داده بود، جایی برای نماز توقف کرده بودند و چون ترکها معمولاً متشرع هم هستند، اغلب مسافران نماز صبح را اقامه کرده بودند. بعد از اقامه نماز، دوست من متوجه می شود که احتمالاً هنوز اذان صبح فرانرسیده است. وقتی از سایر نمازگزاران و راننده اتوبوس و… می پرسد، متوجه می شود هیچ یک نمی دانند اذان صبح چه زمانی است و صرفاً به تبع اتوبوس، نمازی خوانده اند. مسافرت استاندارد و جذاب به ترکیه، مسافرتی تمام و کمال است که همه چیز آن جای خودش قرار دارد و حتی مناسک عبادی شما هم ظاهراً محترم است و در جای خود قرار دارد، فقط یک تفاوت کوچک و بی اهمیت(!) دارد و آن این که دیگر این مناسک، معنای خود را از دست داده اند و با روح جهان سرمایه داری، نسخ شده اند. چیزی که آن روز ترکیه تجربه کرد، یعنی منسوخ سازی باطن دین و هماهنگ کردن آن با نوعی از مدرنیزاسیون، امروز در همه جهان اسلام رایج و اصلاً جریان اصلی است. این روند در ترکیه از سال 1990 سرعت پیدا کرد و حزب به اصطلاح اسلام گرای حاکم، نئولیبرالیسمی مذهبی خلق نمود تا در آن نیروی مذهب مصروف بازار آزاد و اقتصاد خصوصی گردد و از تعالیمی مانند عدالت و مبارزه دور شود. امری که قبل از آن در مصر هم رخ داده بود و در ایران نیز طرفداران سینه چاک فراوانی دارد.

مذهب در جهان سرمایه داری وضع پیچیده ای یافته است. شاید بتوان سه نوع تدین را در ساحت سرمایه داری برشمرد. تدین توجیه کننده و مؤسس سرمایه داری که اختصاص دارد به آیین یهود و سپس پروتستانتیسم، تدین متلائم و هماهنگ شده با سرمایه داری که مهمترین مصداق آن مذهب کاتولیک و یا برخی از مذاهب اهل سنت است و بالاخره تدینِ همچنان در تقابل با سرمایه داری که مصداق اصلی آن تشیع است.

اما امروز این انواع، مستقل از ادیان خود، در همدیگر تداخل دارند و واضح است که در این تداخل بیشترین تعرض از جانب جریان اصلی به سوی جریان حاشیه ای یعنی تشیع صورت می پذیرد. پس باید در خاطر داشت که تشیع نیز مانند سایر ادیان جهان، به شدت تحت تأثیر همه ارکان سابق الذکر در جهان سرمایه داری است و آن افرادی که به هر نوع دینی تعلق خاطر جدی دارند و سودای آن را دارند که معنایی از دین را در نسبت با دنیای امروز به گفتگو بگذارند، باید بدانند که معانی منسوخ دین، امکان گفت و شنودی ندارند. معانی منسوخ دین، مبدل به صندوق صدقات سرمایه داری برای ادامه حیات فقرا یا مرگ بی دردسر آنها می شوند، یا مبدل به توجیه نظامی گریِ دولتهای سلطه طلب(آمریکا، ترکیه و سعودی) تبدیل می شوند، یا به کپسولهای آرامش بخشی که بتواند ملال و افسردگی انسان مدرن را مدیریت کند(انرژی درمانی و عرفانهای نوظهور). اگر دین برای کسی آنقدر جدی است که قصد دارد از دل آن با جهان مدرن گفتگو کند، لازم است تا به گذشته دین و بطن آن مراجعه کند و آن را به ساحت تفکر نزدیک سازد. یک چنین دینی است که می تواند برای جهان، منشاء اثر باشد، هر چند هیچ یک از معانی منسوخ سابق الذکر نیز لزوماً و همه جا «بد» نیستند.

  • نقدهای صد من یک غازی که این روزها به برنامه «عصر جدید» می شود و دفاعیات شرم آوری که له آن ایراد می گردد، همه از یک سنخ هستند. هیچ یک نه می فهمند که این تلنت شویِ تقلیدی چیست و نه می فهمند که چه ضرورتی دارد. نگارنده هم اینجا قصد بیان هیچ حکم تجویزی درباره این برنامه ندارد، ولی تلاش می کند وارد مفاهمه برای نزدیک شدن به برنامه هایی از این دست شود، برنامه هایی که طی چند سال اخیر به سرعت در حال رشد در فضای رسانه ای کشور هستند.

ابتدا و قبل از هر چیزی باید دانست که مقایسه آن با شوهای مشهور بین المللی، از نظر تکنیکی، شوخی بی مزه ای بیش نیست. عصر جدید در خوش بینانه ترین حالت می تواند با تلنت شوی «شهرام شب پره» مقایسه شود. اصلاً از همان آغاز، عنوان «عصر جدید»، ارتجاعی و عقب مانده بودن سازندگان را برملا می کند. جلو افتادن برنامه در نظرسنجی های مشکوک، صرفاً بخاطر خلائی بوده است که این سنخ شوهای جدید در ایران داشته اند. این شوها، وابسته به یک یا چند اسپانسر گردن کلفت است که با تبانی قبلی، پشت صحنه را مدیریت و سعی می کنند «نمایشی» از واقعیتهای مهیج به مخاطب بدهند. از این طریق، برنامه ظاهری تعاملی پیدا می کند و با این راه می توانند مخاطب بیشتری برای هیجان زدگی های وهم آلود و دروغهای رنگارنگ خود به نفع اسپانسرها پیدا کنند. پس این نوع برنامه ها که با خندوانه آغاز شدند، اساساً یک شو هستند با همه آن اقتضائاتی که بالا قبلاً توضیح داده شد، از جمله تثبیت و تربیت نسلی بی فکر، مذبذب، عاطفه زده، متوهم، مصرف گرا، وابسته به دنیای سرمایه داری، آمریکاگرا و البته مبهوت سلبریتی ها.

سلبریتی ها چیزی جدای از همین اقتضائات رسانه های راست گرا نیستند.

  • از دوستی پرسیدم چرا حسن عباسی را به برنامه خود دعوت کرده اید؟ پاسخ درست و تکان دهنده ای داد: «بدون حسن عباسی، مخاطبان برنامه به ارگاسم نمی رسند.» تعمداً وجه استعاری را نادیده می گیرم (البته نه این که واقعاً نادیده گرفته باشم، بلکه بر خلاف دیدگاه مشهور، استعاره دو طرفه کار می کند؛ تیغ دودمی است که هم مستعارمنه را تغییر می دهد و هم مستعارله) و این نادیده گرفتن برای آن است که بفهمیم اصلاً رسانه برای چیست. رسانه برای ارگاسم مخاطب است و از این نظر تفاوتی بین شومن های مشهور آمریکایی و حسن عباسی وجود ندارد. هر دو آمده اند تا شویی اجرا کنند و مخاطبان را در خلسه ای وجدآمیز، در احتلامی شیرین فروببرند و فهم و شعور او را کنار بگذارند. اگر شک دارید، کمی این نوع ویدیوها را در آمریکا جستجو و مشاهده کنید و بعد با ادا و اطوار حسن عباسی وقتی به سر و سینه اش می کوبد و رگبار الفاظ تهی شده از معنایش را به سوی مخاطبان جوان پرتاب می کند، مقایسه کنید.

سلبریتی، مقوم فعالیت رسانه ای است. سلبریتی یک شخصیت ثانوی است که از طریق رسانه به صورت آگاهانه و یا گاهی کمتر آگاهانه برای فردی ساخته می شود. بخشی از سلبریتی ها متعلق به دنیای رسانه هستند و بسته به موقعیت، برجسته سازی می شوند. مانند بازیگری که بسته به اثری که در آن بازی کرده است بناگاه فرصتی برای عرض اندام بیشتر در رسانه می یابد. گاهی هم فرد دیگری است که ویژگی سلبریتی شدن را داراست. تیپ و ظاهر اهمیت بالقوه دارند ولی این امر بالقوه وقتی بالفعل می شود که فرد در جریانهای قدرت و ثروت جایی برای خود یافته باشد. قرار گرفتن در باندهای سیاسی یا باندهای اقتصادی و تجاری است که یک فرد گمنام را مبدل به سلبریتی می کند. این وضع حتی در شبکه های اجتماعی هم همینطور است، با این تفاوت که ممکن است ابعاد اقتصادی و سیاسی آن برای برخی افراد، کوچکتر باشد.

موفقیت یک برنامه، حتی یک برنامه خوب و غیر لیبرال، کم یا زیاد وابسته به سلبریتی است. البته سلبریتی ها را گاهی می توان ساخت و گاهی هم هست که سلبریتی یک شخصیت علمی اولیه دارد. اما در هر حال باید سلبریتی شود تا در رسانه جایگاه پیدا کند. البته سلبریتی ها در همه جای دنیا جز ایران، از محدودیتهایی هم بر اساس چارچوبهای فرهنگی ابلاغ شده از جانب حکومت برخوردارند. سلبریتی این وضع را درک می کند و در پی درک این وضع است که وارد مناسبات سرمایه داری می شود و تمام تلاش خویش را برای مصرف خود و مصرف نشانه های مختلف فرهنگی و اجتماعی و سیاسی بکار می گیرد تا در این معامله، سهم بیشتری کسب کند. به همین خاطر است که بخش عمده ای از پولشویی های هنری و رسانه ای در کشور با محوریت سلبریتی ها انجام می شود. درآمدهای نامشروع بادآورده از راه سلبریتی ها در صنعت سینمایی موسوم به بخش خصوصی و شبکه ویدئوی خانگی و گالری های به اصطلاح هنری –که اغلب قلابی هستند- و مانند آن وارد می شوند و از این رهگذر هم آن درآمدها تضمین می شوند و هم دیگرانی در آن درآمدها سهیم می گردند.

این سلبریتی است که باعث می شود یک برنامه یا یک پروژه اوج بگیرد و به تعبیر آن دوست، ارگاسمی را به مخاطب ارزانی بدارد. وقتی هدف از برنامه سازی، همین ارگاسم باشد، وقتی تمامی معیارهای مربوط به زندگی معنایی انسان و جهان فکری او به نفع همین صنعت مصرف کردن کنار رود، وقتی قرار باشد همه چیز و همه کس، فدای یک لحظه ارگاسم مخاطب گردد، ارگاسمی که خود وابسته به زمینه ای فاسد از روابط پیدا و پنهان اقتصادی و مقتضی شبه-انسان لیبرال است، آن وقت، همان وقتی است که «پورنوگرافی اسلامی» طلوع می کند.

بعد از انقلاب اسلامی و در شرایط خامی که در آن قرار داشتیم، بخش قابل توجهی از اهالی رسانه، مجبور بودند -یا گاهی بدون آن که مجبور باشند، جز این نمی فهمیدند- که برای هماهنگ شدن رسانه ها با جامعه اسلامی، باید چیزی را در ظاهر برنامه سازی دخیل کرد تا مطابق ذوق و سلیقه مدیران تصمیم گیر به چشم آید.

این روند گاهی باعث از بین رفتن خود برنامه می شد، مانند فیلمهایی که محسن مخملباف در اوایل انقلاب می ساخت و هنوز هم بین عده ای طرفدار دارد، گاهی هم باعث از بین رفتن محتوای ظاهراً ضمیمه شده می شد و این همان اتفاقی است که به تدریج در کشور ما اولویت پیدا کرد و امروز تثبیت شده است. این نوع بازی، ادامه بازی فیلمفارسی بود و به همان سان که در پایان باید بازیگر بدکاره با آب توبه پاک و مطهر می شد، در پایان این فیلمها هم چیزی از دین ملفوظ به برنامه پیوست می خورد تا خیال مدیران راحت شود. هیچ مدیری در 40 سال عمر جمهوری اسلامی شایستگی بیشتری از عزت الله ضرغامی برای نام بردن در نسبت با این روند ندارد. ضرغامی کسی بود که در دوره زمامداری معاونت سینمایی، برجسته سازی سلبریتی های سینما و منضم کردن ایشان به قدرت را آغاز کرد. در زمان تصدی صدا و سیما، حجیم سازی شگفت انگیزی از شبکه های صدا و سیما رخ داد و این کار کاملاً با الگوگیری از رسانه های راست گرا انجام شد. مهمترین ایده برای ضرغامی، سرگرمی و رقابت با چیزی بود که اسمش را «شبکه های ماهواره ای» گذاشته بود و ما اسمش را برنامه سازی لیبرال می گذاریم. این رقابت به قرابتی بی سابقه در برنامه سازی منجر شد و مخاطب متمایل به این نوع برنامه سازی را بسط داد و تثبیت کرد. ضرغامی در فعالیت مدیریتی خود یک مهندس بیش فعال و طبعاً از نظر فکری آنارشیست نشان داد. بحران مالی امروز صدا و سیما میراث مدیریت آنارشیستی و بی فکر و اساس و مستبدانه عزت الله ضرغامی است.

ذبح شرعی کردنِ خوکِ برنامه های لیبرال برای جامعه اسلامی، نمی تواند عنوانی بهتر از پورنوگرافی اسلامی یا پورنوگرافی اسلامیزه بگیرد. تمامی استدلالهای اصحاب پورنوگرافی اسلامی، اعم از مدیر و برنامه ساز، معمم یا مکلا، هر چند درباره این یا آن شو یا سریال سرگرم کننده باشد، اما هیچ حد یقفی ندارد و می تواند براحتی تا پورنوگرافی هم ادامه یابد.

پورنوگرافی اسلامی از خود پورنوگرافی بدتر است. به دو دلیل: یکی که از همه واضح تر است و آن نابود کردن معنای دین با استفاده روکشی و فریبکارانه از آن است. دومی، بسط، تثبیت و تعمیق صنعت سرگرمی سازی لیبرال-سرمایه داری با کنار زدن عذاب وجدانها و پیدا کردن محمل برای آن است.

آخرین باری که به پورنوگرافی اسلامی اشاره کردم، زمان اکران فیلشاه بود. توهم سازندگان اصلی فیلشاه که با بودجه سنگین حکومتی ساخته شده است – و شاید البته فعلاً هم راه دیگری جز این حمایتها برای سینمای ملی وجود نداشته باشد- این است که می توانند از نازل ترین جذابیت های سینمایی، با الگوگیری از انیمیشن هایی مانند پاندای کونگفو کار و…، اسب تروایی درست کنند تا از آن طریق مفاهیم مذهبی و دینی را به کودکان تزریق کنند. این ایده که مسلماً تحت تأثیر عده ای تکنسین بی ارتباط با هنر و اندیشه تقویت می شد، منجر به ظهور اثری ضعیف شد که در همان مرحله فیلمنامه براحتی قابل رد شدن است. دست بر قضا، چیزی هم که «پیام فیلم» می خوانندش اصلاً در تضاد صریح با نگاه دینی درآمد و این درست بخاطر همان رویکرد آنارشیستی است که فکر می کند می تواند سر رسانه را کلاه بگذارد و هر چه که خواست بر هر محملی سوار کند. اینجاست که باید گفت: «اگر می شود، چرا پورنوگرافی را با این همه مخاطب و این همه شبکه و سایت رها کرده اید؟ «اسلام» را از این راه هم تبلیغ کنید».

  • «پورنوگرافی اسلامی»، سرنوشت محتوم همه اقوامی است که درکی از وضع خود ندارند و در ملغمه ای مضحک از چیزهای متضاد و متقابل، مفاهیم منسوخ را بسط و ادغامِ منفعلانه را در مناسبات جهان سرمایه داری تقویت می کنند. شاید چنین به نظر برسد که راقم این سطور از دل توجه دادن به مناسبات ویرانگر سرمایه داری و جامعه مصرفی مدعی وجود بدیل حاضر و آماده ای است که نه تنها در برابر جهان سرمایه داری که در برابر اصل تفکر غربی هم بتواند بالفعل عرض اندام کند. یادداشتهای متعدد نگارنده گواه بر این آگاهی هستند که در حال حاضر هیچ بدیلی در برابر جهان مدرن وجود ندارد. از نظر تاریخی، غرب بر سرتاسر جهان استیلا یافته است و این استیلا نه یک امر نظامی و سیاسی که یک وضع تاریخی اتفاق افتاده است. استیلای غرب به معنای استیلای جهان مدرن، با هیچ روش سیاسی و نظامی برطرف نمی شود. امروز همه ما از درون ساختارهای جامعه مدرن است که می توانیم تعامل داشته باشیم و گریزی از این امر نیست. این ساختارها را حتی اگر قرار بر تغییرشان باشد، باید خوب مطالعه کرد و خوب فهمید و سپس برای تغییر آن چاره ای اندیشید و البته همین هم از درون این جهان مدرن ممکن و میسور می گردد.

این تذکر داده شد تا دوگانه هایی مانند سنتی-مدرن، شرقی-غربی و مانند آن از دل نتیجه گیری خارج شوند. سنت گرایان و اصحاب حکمت انسی از بابت آموختن ماجرای غرب و غربی شدن و غربزدگی، دِین بزرگی بر گردن ما دارند و ما به کمک آنها بود که فهمیدیم تفکر مدرن چیست و چه تمایز مهمی با سنت تاریخی ما دارد. اما امروز و در عرصه عمل پرسشهایی از این است که: باید اقتصاد غربی را بپذیریم یا نه؟ باید رسانه های غربی را داشته باشیم یا نه؟ و امثال آن، بغایت رهزن و بی اساس هستند و نتایج خسارت بار آن را هم کاملاً مشاهده می کنیم. ما در اصل بودن در جهان غربی و استفاده از ساختارهای آن اختیاری نداریم و ناگزیر باید همراه با آن باشیم. آنچه که اختیار آن را داریم، کم و کیف استفاده از انحای غربی بودن است. غرب هر چند از نظر تفکر وحدت دارد، ولی از نظر ایدئولوژی و صور زندگی و برنامه ریزیها و مدلها و امثال آن تکثر دارد و ما نه تنها اختیار بررسی و انتخاب بهترین روشهای موجود را در تناسب با وضع خود داریم، بلکه اصلاً خودمان هم می توانیم به تدریج، طراح یکی از انواع زیست –که طبعاً باید بهترین نوع آن برای ما باشد- در تاریخ غربی شویم. بین آمریکا، بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، سوئیس، کشورهای اسکاندیناوی، روسیه و ژاپن، از نظر غربی بودن هیچ تفاوت تاریخی و تفکری وجود ندارد. اما هر یک از این کشورها، از برنامه ریزی اجتماعی و اقتصادی متمایزی بهره می برند و بخاطر مشتی شعار و دوگانه سازی های بی ربط، زندگی انضمامی خود را قربانی نمی کنند. بانکداری ورشکسته و سرتاسر ربوی ما، معلول اقتصاد سرمایه داری نیست، سرمایه داری صرفاً امکان آن را فراهم کرده است. این بانکداری معلول اشتباهات انباشته شده و خیانتهای افراد سودجو است. وضع محیط زیست و انرژی و … هم همینطور است. هیچ جبری برای این که ما در این نقطه باشیم وجود نداشت. جهل و سهل انگاری و لجبازی های کودکانه خود را –که بهایش را مردم و نسل آنها پرداخت می کنند- نباید گردن دیگران انداخت.

این دوگانه سازی های جعلی و بی اساس در فضای رسانه ای ما هم وجود دارد: جذاب-غیرجذاب، مخاطب کمّی بالا-بی مخاطب… . اصحاب رسانه فکر می کنند یا باید تمام هم و غم خود را مصروف ساخت برنامه های لیبرال سازند و دل را به تعداد بالای مخاطبان در نظرسنجی های کمّی سازمان خوش دارند یا باید صدا و سیما را تبدیل به منبر کنند. نگارنده علی رغم این که به دلسوزی و حسن نیت اغلب مدیران سازمان ایمان دارد، ولی باید با کمال تأسف اعلام کند که این تلقی ها، خام، ساده اندیشانه و ناشی از فقدان پشتوانه مطالعاتی است –چه پشتوانه مطالعاتی وقتی دغدغه برخی از افرادی که چنین وظایفی دارند این است که هر چه زودتر به «شو» برسند؟

برنامه سازی لیبرال نمی تواند و نباید متوقف شود چرا که امروز بخش قابل توجهی از طبقه مرفه ساکن در کلانشهرها به تبع سیاستهای دهه 70 به بعد، از نوعی روحیه لیبرال برخوردار هستند و این قشر هم باید سرگرمی های متناسب با خود را داشته باشند. شبکه نسیم این کار را بر عهده گرفته بود و خندوانه استانداردترین و کم آسیب ترین این برنامه ها بود. اما چه کسی گفته است بخاطر این قشر از مردم، باید بقیه کشور هم برنامه های لیبرال را در صدر همه برنامه ریزیها تحمل کنند و در پیش چشم خود شاهد تغییرات فرهنگی نسلشان گردند؟! این دیگر نه لیبرالیسم که فاشیسم است. امروز صدا و سیما، رکن رکین پورنوگرافی اسلامی شده است و با قدرت در حال بسط این رویکرد است. کمی که با مدیران حشر و نشر داشته باشید، می بینید لحظه ای آرام و قرار ندارند، انبوهی از خواسته های عجیب و غریب که تقریباً همگی آنها تقلیدی از چیزی در رسانه های راست گراست، آنها را محاصره کرده است و ایشان به سختی می توانند لحظاتی درباره این راست گرایی خشن و وحشتناک در رسانه های کشور تأمل کنند. صدا و سیما که همچنان قدرت مندترین رسانه کشور است امروز به تسخیر نئولیبرالهای ریش دار-چادری درآمده است. نئولیبرالیسم مذهبی، خشن ترین گونه از لیبرالیسمی است که دیده شده است. برای تقریب به ذهن جنگهای مذهبی بعد از پروتستانتیسم را به یاد آورید یا حکومت کالون را یا همه تجاربی را که از بنیادگرایان آمریکایی و اسرائیلی دارید. نئولیبرال مذهبی با یقه سفید بسته شده آخوندی و تسبیح به دست و یا مثلاً با چادری مشکی و چهره ای اخم کرده، در حال تمسخر همه آن چیزی است که در زبان مدعی ترویج آن است. او به خشن ترین شکل ممکن، وقیح ترین نوع از برنامه های نئولیبرال و متناسب با سرمایه داری نوین را که پایتخت و مآل آن آمریکاست، می سازد و چند دقیقه بعد هم «شعار» مرگ بر آمریکا را به آن ضمیمه می کند. این گونه خطرناک، از این جهت مهم است که دجالی است همه جانبه، با هیچ محتوایی با هیچ فکری، با هیچ هنری، با هیچ فلسفه ای با هیچ تأمل و مکثی نسبتی ندارد و حسب آنچه طبق غریزه و به صرافت طبع از مناسبات جامعه مصرفی آموخته است، با قدرت و اطلاق، به بسط فرهنگ مصرف گرا، نمایشی، توهم زا، تخدیری، سیاست زدا، معناگریز، گله ای و هیجانی می پردازد و هر مخالفی را هم با استعمال مشتی الفاظ تهی از معنا و شعارهای بی سر و ته مثل: «این حرفها فلسفی است، اینها ربطی به واقعیت ندارد، اینها جذابیت ندارد، اینها… » و یا شعار ارگانی مشاور رئیس جمهور: «اینها حرفهای چپ است» (که از فرط رقت بار بودن ارزش پاسخ دادن هم ندارد) و با کمک بودجه هایی که با زد و بند و «زبل بازی» دریافت کرده است، از سر راه برمی دارد و محو می کند.

پورنوگرافی اسلامی، انواع مشابه هم دارد، ولی آن انواع به مراتب قابل دفاع تر هستند. مثلاً چون ژاپن موفق شد در باطن غرب جایی برای خود بیابد و همه مناسبات خود را کمابیش با تفکر غربی بازسازی کند، ملغمه های ژاپنی آن معنادار هستند. حتی و با تسامح زیاد، می توان اسلامیزاسیون مالزیایی را هم چیزی خواند. یا لیبرال-سرمایه داری کاستی هندی را که البته به مراتب از امروز ما در عدالت توزیعی موفق تر هستند. اما پورنوگرافی اسلامی –که اساساً به بهانه مقابله با آن و بدون اتکا بر هیچ مبنای نظری و موفقیت عملی و صرفاً متکی بر مشتی دروغ و شعار بی معنا و زد و بندهای مدیریتی و زبل بازی های امروزی ظاهر می شود- هیچ اساسی ندارد که هیچ، هیچ نتیجه ای هم ندارد جز یک آنارشیسم همه جانبه فرهنگی و اجتماعی و شاید روزی، سیاسی و نظامی.