تفکر و سودای تغییر

تفکر و سودای تغییر

اشاره: اکبر جباری در شماره 79-78 سوره اندیشه، یادداشتی نوشته بود و سعی کرده بود در آن کلیات دیدگاههای خود را به صورت موجز بیان کند. من قبلاً به صورت ناخواسته و به دلیل ناآگاهی از اخلاقیات جباری و فضای مجازی، با او در فیس بوک منازعاتی پیدا کردم. این منازعات برای من حاصل چندانی نداشت. با این همه به دلیل درخواست دوستان سوره اندیشه، یادداشتی در پاسخ به متن فوق الذکر نوشتم. در طی مدتی که ماجرای جباری را فراموش کرده بودم، بسیاری از علاقه مندان و شاگردان جباری را از نزدیک دیدم. اغلب این افراد که انسانهایی فاضل و بسیاری محترم اند، به چرخش شگفت آور جباری اذعان داشتند و در عین حال تأکید می کردند که گفتگوهایی آنان با وی برای این که مشارالیه، کمی مسؤولیت در قبال این چرخش حس کند و لااقل آن را انکار نکند، بی نتیجه مانده است. علی ای حال این یادداشتی است که من صرفاً درباره وجه نظری تغییرات جباری نوشته ام و حتی الامکان وارد ابعاد اخلاقی او نشده ام. این یادداشت علی القاعده در صفحه بازتاب شماره 81-80 باید درج شده باشد.

مشاهده یادداشت اکبر جباری در شماره قبلی نشریه سوره اندیشه، پیش از هر چیز، نشانگر این بود که راقم این سطور در تحلیل‌های قبلی خود درباره او بی‌راهه نرفته است. اگر چه یادداشت پیش رو -که به سفارش نشریه سوره اندیشه نگاشته می‌شود- مقصودی جز یادآوری بعد نظری تغییر رویکرد جباری را ندارد، اما بی‌شک این معضل نظری، فقط بخشی از مسائل مربوط به رویکرد متأخر جباری است و بخش عمده‌ای از آن، مربوط می‌شود به نقض مسؤولیت اخلاقی وی در عدم اذعان به تغییرات نظری خود و این امری است که خود باعث ایجاد ابهامات فراوان برای مخاطبان سخنان او شده است. با صرف‌نظر از تفصیل دادن به این اشکال، صرفاً بر معضل نظری آرای اکبر جباری تمرکز می‌کنیم، معضلی که خواهیم گفت هم در گذشته وی و هم در اکنون او کمابیش حضور دارد.
نگارنده در یادداشت «پا در زمین فقه اصغر، سر در آسمان فقه اکبر» که با الهام از تفکر دکتر داوری اردکانی تحریر شده است، قبلاً درباره مبنای اشتباهی فراگیر در بین نخبگان ایرانی سخن گفته بود. آن یادداشت بیشتر نظر به مخاطبان مذهبی داشت و امید است روزی بتوان این موضوع را برای مخاطبان غیرمذهبی نیز قابل گفتگو کرد. مخاطبان غیرمذهبی نیز باید با عنایت به وضع فلسفه در جهان امروز که امکان ایدئولوژی سازی و هر گونه نظام سازی را از دست داده است، به این دقیقه توجه کنند که تلاش برای مدیریت جهان با اتکای بر فلسفه، هم فلسفه را از تفکر تهی می‌کند و «در بهترین حالت» آن را به ایدئولوژی مبدل می‌سازد و هم این که امکان مدیریتی واقع‌گرایانه و انضمامی را سلب و انسان‌ها را گرفتار رویکردی تخیلی، انتزاعی و حتی ویرانگر می‌سازد.
اکبر جباری، چه قبل از تغییرات و چه پس از آن، گرفتار خلطی است که من نام آن را خلط فقه اصغر، یعنی همه بایسته‌های فردی و اجتماعی عمومی انسان‌ها اعم از اخلاقی و قانونی و سیاسی و…، با فقه اکبر، یعنی همه یافتها و پرسش گری‌های نظری ما درباره عالم و آدم و… نامیده‌ام. ویژگی این مخالطت، که ناصواب بودن آن تاریخی و مربوط به اکنون ماست و نه لزوماً امری برای همه دورانها، این است که فردی بخواهد از یافته‌های نظری خود درباره حقایق عالم، فرمولی برای کنترل زندگی انسان‌ها، انسان‌هایی که آن یافت را ندارند، ترسیم کند. اگر چه که این کار در نگاه اول بسیار فریبنده جلوه می‌کند، اما اگر قرار باشد کسی این کار را بکند، باید نبی یا شبیه به آن باشد. فیلسوف، عارف، متفکر، شاعر بزرگ و… می‌تواند حدود عالم را به ما نشان دهد، می‌تواند برای تصحیح نسبت عالم و آدم تلاش کند و در شکل عالی خود، برای آیندگان راهگشایی داشته باشد. مسلماً نمی‌توان ادعا کرد که تصمیمات جزئی انسان‌های عادی بی‌ارتباط با این راهگشایی‌های کلان است؛ در واقع زندگی عادی و قواعد آن (فقه اصغر) باواسطه‌هایی، «کمابیش» قابل اتصال به تفکر هستند، اما فقه اکبر، هیچ‌گاه نمی‌تواند مستقیماً قواعدی برای زندگی وضع کند. حتی اگر چنین کند، چنان که افلاطون کرد، شاید قرن‌ها وقت بخواهد تا آن قوانین، پس از تحولات فکری و تاریخی، بستر مناسب خود را بیابند. (حتی قوانین افلاطونی هم هیچ‌گاه و در هیچ مدینه‌ای، عیناً اجرا نشد). بنابراین، بهتر است که متفکر، وضع تاریخی خود را درک کند و سودای «تغییر» را به زبان نیاورد و تمام توان خود را مصروف رویگردانی انسان‌های مستعد به سوی خورشید حقیقت سازد. هر آن زمانی که حقیقتی جدید آشکار شد، خودبخود انسان‌ها به سراغ تغییر صورت زندگی خود خواهند رفت. البته که این سخنان به این معنا نیست که فقه اصغر و زندگی روزمره ما بی‌اهمیت است. دست بر قضا اگر زمینه زندگی عادی اصلاح شود، چه بسا بستر بهتری برای متفکران و اهل نظر هم فراهم شود. آنچه باید بدان دقت داشت این است که حتی اگر کسی در هر دو حوزه صاحب رای باشد، منطقِ این دو حوزه را خلط نکند و حتی اگر مایل است در هر دو حوزه فعال باشد، (مثلاً همچون شیخ‌الرئیس) اجازه ندهد تا بین این دو مخالطت صورت گیرد. چنانچه گفته شد، کم توجهی به این امر، فقط به تخریب یک حوزه محدود نخواهد بود و هر دو وجه دیونیزوسی و آپولونی زندگی ما را تهدید می‌کند.
آیا منظور ما از این مقدمه این است که اگر کسی به نقد سنت بطور کلی و مثلاً سنت فقهی بطور خاص پرداخت، از وادی تفکر خارج شده است؟ مسلماً چنین چیزی مد نظر نیست. تفکر موضوع ندارد و تابع پرسش متفکر است. هر آن چیزی که برای کسی برجستگی بیابد، می‌تواند در نزد او به پرسش گرفته شود و راه تفکر درباره آن، پی گرفته شود. مسأله اینجاست که جباری، قبل از آن که کتابی که مدعیست در آن درباره فقه اصغر اندیشیده است، منتشر شود، گزارشی از آن و از انگیزه‌های خود از نگارش آن می‌دهد، که به هیچ شکلی نمی‌توان روی آن نامی جز مخالطت دو منطق فوق‌الذکر نهاد.
فی‌المثل وقتی جباری می‌گوید: «چه بسا یکی از مهم ترین علل ظهور و بروز همین دین گریزی نیز، همین سخن فقهی است» (این سخن را بارها در روزنامه‌ها نخوانده‌ایم؟)
وقتی تفسیری پروتستانی-اخوانی از اعراض مردم از مذهب ارائه می‌دهد، یا وقتی می‌گوید از نظر مردم در نتیجه تغییر احکام شرعی، «تاریخ سرزمینشان، تاریخ دروغ و خسران می‌شود. تاریخی که کلاه سرش گذاشته است و چیزهایی را که حرام نبوده، حرام کرده و فرصت لذت و تجربه آن را از او گرفته است.» (مشابه این تحلیل را همه روز از مردم عادی کوچه و بازار نمی‌شنویم؟)
وقتی گمان می‌کند پیشینیان در « همه تاریخ به اشتباه یا به عمد حلالی را حرام کرده بودند.» (اگر از سخنان او در فضای مجازی هم وام بگیریم، یعنی هر آن کسی که از نظر جباری حکم فقهی درست صادر نکرده است -و البته همین ادعا از نظر او نیازی به ارائه دلایل فقهی و ورود تفصیلی به یک بحث تخصصی فقه ندارد- یا برخلاف آنچه مؤمنان و صاحب‌نظران گفته‌اند، فردی بی‌اخلاق و فاسد و خائن است و یا در بهترین حالت فردی کودن و متعصب؛ و لابد نباید این پرسش را مطرح کرد که مگر امکانات تاریخی آن فقیه، چقدر می‌توانسته است از این طرح‌ها فراتر برود.)
وقتی فکر می‌کند با آموزش فلسفه دادن به یک کارگردان می‌تواند او را فیلسوف فیلم کند یا فیلمی حکیمانه(؟) محقق کند، یا با مرتبط شدن با سیاستمداران، بین سیاست و تفکر پلی بزند، وقتی بر این گمان است که می‌تواند در عصر کنونی فقهی بسازد که در خروجی آن لابد انسان‌هایی حکیم(؟) یا حداقل متخلق به اخلاق حسنه پدید بیایند، دیگر باید ابعاد این مخالطت عیان شده باشد.
یا وقتی دیگر سخنان مشابهی را بیان می‌کند که سخت برای مخاطب عام امروزی جذاب و مایه تشفی خاطر است، مخاطبی که گاهی دین را و گاهی قرائت جمهوری اسلامی را از دین عامل مشکلات روزمره خود می‌داند، این گمان به انسان دست می‌دهد که گویا نویسنده به درون فضایی عامیانه پرتاب شده است و سخنان ظاهراً فلسفی و عرفانی او، دستمایه‌ای شده‌اند تا مخاطب عام، که البته مشکلات او مهم هستند و دغدغه‌هایش محترم، به نحوی راضی شود. گویا جباری چنین احساس کرده است که به جادویی دست پیدا کرده است که می‌توان با آن، از طرفی حکیم شده و از طرفی قیمت نان و بنزین و… را اصلاح کرد. چیزی که «اگر بگذارند» اعمال شود، هم دین را خواهیم داشت و هم دنیا(غرب) را. چنین نگاهی، یک نگاه اتوپیستی مضمر است. این نگاه اتوپیستی خودبخود طالب ایدئولوژی است و می‌تواند مهیاگر ویرانی‌های بیشتری در زندگی انسان شود.
در واقع راه اشتباهی که امروز جباری می‌پیماید، همان راه اشتباهی است که قبلاً طی می‌کرد. تفاوتی بین اثبات ولایت‌فقیه با استفاده از آرای ابن عربی درگذشته و رد یکسره فقاهت در امروز او وجود ندارد. هر دو کار، (که هر دو به شدت تمایل به تجویزی شدن دارند) یک ریشه دارند. تفاوتی بین حمله به یک جناح سیاسی با استفاده از ادبیات بودریار در یک زمان و حمله به جناح مقابل با استفاده از ادبیات لکان در زمان دیگر نیست.
نه تنها بین این دو جباری تفاوت ریشه‌ای نیست؛ بلکه بین جباری و ابراهیم فیاض نیز تفاوت ریشه‌ای وجود ندارد. جباری فکر می‌کند می‌تواند از دل عرفان و فلسفه، فقهی بسازد که بدون ورود به مباحث تفصیلی فقه فعلیت یافته کنونی، زندگی مردم و دین و اخلاق و سیاست و تفکر و… را نجات دهد و فیاض می‌خواهد تا همه آن کارهایی را که جباری سودای آن را دارد به دست آورد، اما نه از دل فلسفه و عرفان که از دل فقه اصغر. جباری کوشش‌های خود را در فقه اکبر چنان عظیم می‌پندارد که بتواند منجی مردم عادی شود، فیاض مساهمت های فقها را چنان بزرگ می‌بیند که بتواند از فقه اصغر به اکبر برسد. هر چند در ظاهر، کارِ جباری وجیه تر به نظر می‌رسد، اما در اصل این هر دو یکی هستند. فیاض و جباری، هر دو فقه و فلسفه و عرفان خوانده‌اند. هر دو دغدغه «غرب‌زدگی»، «انحطاط» ایران و… را دارند. علاوه بر آن هر دو به مسائل روز سیاسی علاقه‌مند هستند. راقم این سطور که خود را هم دغدغه با آن دو می‌داند، نه منکر آگاهی یک دکترای فلسفه و شاگرد خوش‌شانس یکی از مفاخر گمنام تفکر در ایران، از فلسفه و عرفان است و نه منکر امکانات موجود در سنت علمی حوزویان، برای گذار از فقه اصغر به کلام شیعی، آن‌چنان که فیاض آرزو دارد. نگارنده فقط می‌داند تا زمانی که هر دو گروه از سودای خام دور زدن یکدیگر بیرون نیایند، راه هر نوع تفکری مسدود است. به عبارت بهتر، مخالطت فقه اکبر و فقه اصغر(که به معنای تاریخی کلمه اساساً به دنبال حجیت است و نه حقیقت) در اصل یک معضل فکری است و ناشی از تفسیر ناصواب بسیاری از حقایق. اما هر چه که باشد، مانعی بزرگ برای حل هر مسأله ای است، از تشکیک عرضی وجود گرفته تا قیمت نان. این مخالطت از هر طرف که صورت بگیرد جز به ایدئولوژیک شدن بیشتر و خرابی‌های فراوان و انسداد تفکر نمی‌انجامد.

Advertisements