برنامه کودک، مشغولیت یا معقولیت؟

برنامه کودک، مشغولیت یا معقولیت؟

اشاره: چند روزی که در شهرستان به سر می‌بردم، فرصتی پیدا شد تا علی‌رغم میل باطنی برنامه‌های مختلف تلویزیون را مشاهده کنم. از جمله مواردی که برای من برجسته شد، برنامه‌های شبکه کودک و نوجوان و به ویژه تولیدات داخلی بود. فرزند کوچک من به‌طور غریزی تمایلی به مشاهده اغلب تولیدات داخلی ندارد و در مقابل، برخی انیمیشن‌های خارجی را حاضر است هر روز چند بار مشاهده کند. قبل از این که همان استدلال‌های قدیمی را درباره میزان سرمایه و امکانات خارج از کشور تکرار کنید، لطفاً دقت داشته باشید برخی از برنامه‌های مشهور انیمیشن قدیمی که هنوز هم در ایران و در سرتاسر جهان محبوبیت دارند، آثاری هستند که سال‌ها پیش توسط کشورهای اروپای شرقی ساخته شده بودند. مسأله أسف بارِ برنامه کودک در ایران فقط محدود به فقدان حداقل جذابیت لازم در محصولات رسانه‌ای نیست، بلکه همچنین مربوط به بی‌جهتی، بی‌فکری و بی‌محتوایی شگفت‌آور آن‌ها، آن هم در کشوری است که ادعا دارد صدا و سیما باید دانشگاه شود و شأنی تربیتی و … داشته باشد. در ادامه برای بررسی این موضوع، یادداشت کوتاهی را با ویرایش جدید تقدیم حضور می‌کنم.

 

نگارنده، دوران کودکی خود را، در سال‌های آغازین انقلاب اسلامی، سپری ‌کرد و طبعاً مانند بسیاری از دیگر کودکان شهرنشین، بخش عمده‌ای از زندگی خود را در آن ایام، صرف تماشای برنامه‌های تلویزیون مربوط به کودک و نوجوان کرده است. آنچه را از برنامه‌های آن زمان در یاد و خاطر من مانده است، می‌توان در یک کلام خلاصه کرد: ژانرِ وحشت-برای-کودک؛ بله در واقع بسیاری از کودکان این مرز و بوم، اولین تجربه‌ای که از تلویزیون جمهوری اسلامی داشتند، مثلاً با عروسک‌های نتراشیده و نخراشیده ایرانی و نمایش‌های بی سروته «محله برو بیا»، حتی برنامه نسبتاً قابل قبول «مدرسه موش‌ها»، یا برنامه‌های فانتزی وارداتی ژاپنی (که بعضاً از جذابیتی هم برخوردار بودند) در مجموع برایشان، جز وحشتی نیفزود.

هر چند نمی‌توان منکر بالا رفتن تجارب فنی بازیگران و عوامل فنی این برنامه‌ها و بعدها ورود قوی‌تر آن‌ها به دیگر عرصه‌ها شد، همچنین با واردات برنامه‌های بهتری از کشورهایی مانند ژاپن، دوره نوجوانی ما و کودکی دهه بعدی قابل تحمل تر شد، اما با این حال جای این پرسش همواره باقیست که مسؤولان رسانه ملی، چه دیدگاهی نسبت به برنامه کودک دارند و ما به‌طور کلی از این که کودکان پای برنامه‌های صدا و سیما بنشینند چه انتظاری داریم؟ چرا در طی آن سال‌ها مسؤولان برنامه‌های کودک هیچ‌گاه یک سریال دنباله‌دار مربوط به کودکان را به صورت کامل پخش نمی‌کردند؟ آیا از نظر آن‌ها کودکان نمی‌توانستند بفهمند که سریالهای پخش‌شده به صورت نصفه و نیمه یا بدون پایان و بعضاً ترتیب مشخص پخش می‌شوند؟ کودکان و نوجوانان آن ایام، در مجموعِ این برخوردها، چه حس عمومی نسبت به برنامه‌های تلویزیونی پیدا می‌کردند؟

این نگاه که باید کودک را رها کرد تا صرفاً انرژی خود را تخلیه کند و سرگرم شود، اگر درباره بازی‌های طبیعی و سنتی وجهی داشت، درباره برنامه‌های رادیویی-تلویزیونی قابل دفاع نیست. برنامه‌های تلویزیونی هرچند لازم است سرگرم‌کننده باشند، اما به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم، سطح بالایی از تأثیرات را در رفتار و دیدگاه‌های کودکان ایجاد می‌کند. ما هیچ‌گاه جدی به این تأثیرات نیندیشیده‌ایم.

از اواخر دوره کاری آقای لاریجانی، طرح‌هایی برای ایجاد ضوابط، معیارها و اهدافی در سازمان صدا و سیما آغاز شد. مع‌الأسف از آن زمان تا کنون، آن نکات که البته حداکثر، ارزش روی کاغذ داشتند و چندان برای برنامه‌سازان راهشگایی نداشتند، مورد بی‌توجهی بوده‌اند. امروز دیگر نخبگان فرهنگی کشورمان دریافته‌اند که برنامه‌های کودک ساخته ‌شده در جمهوری اسلامی یا محصولات تأمین برنامه‌ای، نسبت چندانی با فرهنگ ایرانی ندارند و در بهترین حالت سرگرم‌کننده‌اند و در بدترین حالت حتی نمی‌تواند کودکان را نیز سرگرم کند. این سرگرم‌کنندگی وقتی به شدت زیر سؤال می‌رود که کودکان قابلیت دسترسی به فیلم‌ها و برنامه‌های خارجی را نیز داشته باشند. معمولاً در چنین شرایطی دیگر نباید خیلی به احتمال جذابیت برنامه‌های داخلی در قیاس با انواع خارجی فکر کرد.

چاره کار در چیست؟ آیا باید ضوابط و معیارها و اهداف بیشتری درست کرد؟ مگر نه این است که همین ضوابط مورد توجه کسی نیست؟ آیا باید به دنبال تغییرات مدیریتی بود تا افرادی پیدا شوند که به این ضوابط اعتقاد دارند؟ پرسش این جاست که آیا حتی برنامه‌سازان موفق و خوب هم به این ضوابط توجهی داشته‌اند؟ آیا اصلاً بر اساس این ضوابط می‌توان یک اثر هنری یا فنی را تولید کرد؟ آیا وقت آن نرسیده است تا دریابیم که فرآیند برنامه‌سازی بیشتر از آن که نیازمند ضوابط انتزاعی ما باشد، نیازمند یک سنت تکنیکی-هنری است؟

برنامه «فیتلیه» یکی از برنامه‌های به اصطلاح کودک و نوجوان بود که طرفداران قابل‌توجهی هم به ویژه از بزرگ‌سالان داشت. چیزی که از این برنامه در یاد ما و کودکانمان می‌ماند، نه آموزش‌ها و بایسته‌های کلیشه‌ای آن است، بلکه تنها عامل جذابیت آن، یعنی مطرب بازی‌های فیلمفارسی گونه ایست که خود قدیمی‌ترین سنت فیلم‌سازی در کشور است.

پس باید پرسش را منتقل کرد به سنت برنامه‌سازی ما برای کودک، سنتی که به دلیل ترس از ممیزی معمولاً از نظر محتوایی به شدت خنثی و دقیقاً به دلیل همین نگاه محتوازده، از نظر فرم، به شدت غیربومی و برای کودک نامناسب است. دقت داشته باشیم که فرم برنامه‌سازی بومی، یک مسابقه تکنولوژیک نیست که طبق آن بگوییم مثلاً دیسنی لند همواره از ما جلوتر است و یا ژاپن چنان است و اروپا چنین. فرم برنامه‌سازی، اگر تحقق پیدا کند، از دل سنت و فرهنگ کشور تحقق پیدا می‌کند و قدرتمندترین انیمیشن‌های ژاپنی و آمریکایی، در عین این که همواره مزیت نسبی خود را دارند، یارای مقاومت در برابر آن را ندارند. مثال آن برنامه‌های قوی کارتونی و عروسکی اروپای شرقی هستند که هنوز هم علی‌رغم گذر سال‌ها به عنوان یکی از محبوب ترین برنامه‌ها برای همه کودکان قلمداد می‌شوند.

برنامه کودک بومی، همان جایی است که کودک صدایی شبیه پدر، مادر، عمو و…خود را می‌شنود و به شکل طبیعی در پی آن است که از دل این واسطه تصویری یا صوتی تکنولوژیک، باز هم گرمای امنیت و شادی و آرامش خانواده را تجربه کند. این حداقل از برنامه‌سازی بومی، اگر درک شود و در ارتباط با سنت برنامه‌سازی از آن حمایت گردد، می‌توان انتظار داشت تا کم‌کم برنامه‌هایی ایرانی تر، حداقل در حد «علی کوچولو» هم از آن به دست آید.

امروزه کمابیش این اعتقاد جا افتاده است که سنت برنامه‌سازی کودک ما، آن توان اولیه خود را از دست داده است. در بسیاری از برنامه‌های کنونی تولید داخل، شخصیت‌ها چنان آموزه‌های پیچیده‌ای را به ماجرای داستان منضم می‌کنند که حتی بزرگسالان هم به سختی آن را متوجه می‌شوند. فعلاً این بماند که اصلاً و برخلاف اکثر کشورهای صاحب سنت برنامه‌سازی، هنوز تکلیف مسائلی مانند خشونت، کشتن، دشمنی بین حیوانات، رابطه زن و مرد و… در این برنامه‌ها مشخص نیست. مسأله استفاده ابزاری از کودکان در پیامهای بازرگانی هم که خود داستان مستقل دیگریست.

راه جبران چیست؟ باید دقت داشت که راه جبران در این شرایط از دل کاغذبازی‌های نظری ما نمی‌گذرد. راه جبران این است که ببینیم کدام برنامه، مخاطب کودک را سر جای خود می‌نشاند، حداقل گاهی اوقات مانع از نگاه کردن چند باره لوح‌های فیلم خارجی توسط او می‌شود و بالأخره وقتی به کلیت برنامه نگاه می‌کنیم، احساس نکنیم برای بچه‌های مریخی ساخته‌شده است و زبان و فرهنگِ «کودک» ایرانی در آن دیده شود.

هر عجله‌ای برای معقول یا دینی کردن برنامه کودک، آثار فاجعه باری را در پی خواهد داشت. در شرایطی که ما حتی همان سنت نحیف برنامه‌سازی کودک را نیز از دست داده‌ایم، اقدام اولیه باید تلاش برای احیا یا ایجاد یک سنت برنامه‌سازی باشد. این سنت، با اجتناب از هرگونه اقدام عجولانه، کافی است همان آموزش‌های اولیه ویژه کودکان را بتواند در بستری خیالی و جذاب ارائه دهد. هر نوع تلاشی برای معناگرایی کودکانه، وقتی که بدیل بزرگسالانه آن هنوز به جایی نرسیده است، محکوم به شکست است. سنت برنامه‌سازی کودک باید بتواند زبان فارسی را خوب بشناسد، زبان مخاطب کودک را بشناسد، تصویرسازی فانتزی کودکانه را بداند، از توان رسانه برای هنجار سازی یک رفتار آگاه باشد؛ یک چنین سنتی، هر چند که در آغاز سنتی دینی و انقلابی قلمداد نشود، اما به مرور می‌تواند خود را اصلاح کند و عمق ببخشد، اما اگر «سورنا از تهِ گشاد» زده شود، دیگر سنتی و برنامه‌ای نخواهد بود که بخواهیم درباره کم و کیف و سوگیری آن اظهارنظر کنیم. برنامه‌سازی کودک، برای مشغولیت صرف، فاجعه می‌آفریند –که آفریده است- اما برنامه‌سازی برای معقولیت کودکان نیز نشدنی است مگر با احترام به ذات این برنامه‌ها که خیالی و کودکانه بودن آن است.

خیالی بودن، وجهی از انسان بودن ماست و هر چند امروزه بیشتر به معنای توهم بکار می‌رود، اما در اصل معنای نازلی ندارد. خیال، توانی در انسان است که با آن شعر می‌گوید و هنرورزی می‌کند. انسان با خیال رؤیاپردازی می‌کند و به بازی مشغول می‌شود. بنابراین هیچ ملازمه‌ای بین خیال‌پردازی و تفریحات نازل نیست. کافیست برای آن حد قائل شویم و بدانیم که خیال‌پردازی، هر چند بزرگ‌ترین اشتغال کودکان است، اما قرار نیست به تلویزیون محدود شود. همین که تلویزیون بپذیرد صرفاً «بخشی» از تخیلات کودکان را سامان دهد و درست سامان دهد، وظیفه خود را انجام داده است و حال نوبت خانواده و مدرسه و… است که پاسخگوی بقیه نیازهای او باشند.

ما از تلویزیون می‌خواهیم تا سنت‌ها و قصه‌های ایرانی را در فرم برنامه‌سازی خود هجو نکند. امروزه هجو، عادتی زشت و رایج در برنامه‌سازی‌های ما شده است. در این عادت که فراتر از برنامه‌های کودک است، بسیاری از داستانها و ضرب‌المثل‌ها و حتی برنامه‌های سینمایی و تلویزیونی قبلی، به بهانه خنداندن، تمسخر می‌شود. اما باید دقت داشت که ما هنوز آن ارتباط لازم با مواریث فرهنگی خود را نداریم که امروز بخواهیم از آن گذر کنیم. اگر در غرب یک افسانه مشهور در تلویزیون هجو می‌شود (مثلاً شنل قرمزی) ، همه کودکان درباره آن خوانده‌اند و شنیده‌اند. اما در ایران امروز، کودکان ما ارتباطی با قصه‌های بومی خود ندارند و بسیاری از ایشان اصلاً اهل کتاب خواندن نمی‌شوند. چنان خندیدنی به این سنت‌ها، حتی اگر چیزکی هم به کودکان بیاموزاند، خود حجاب بزرگی است برای پدر و مادری که بخواهند به فرزندان خود قصه‌های ایرانی بگویند. نباید انتظار داشت نسل آینده ما با این شرایط، هیچ بویی از فرهنگ خود ببرند. نباید از تلویزیون و رادیو  خواست که جای همه چیز را بگیرند، بلکه باید از آن‌ها خواست در حد مختصر، اگر می‌توانند چیز خوبی را به خوبی بگویند و اگر نه، نگفتن یک چیز، بسیار بهتر است از بد گفتن آن.

فلسفه و انقلاب

فلسفه و انقلاب

اشاره: این یکی از نخستین یادداشتهایی بود که برای نشریه سوره اندیشه نوشته بودم. این یادداشت به مناسبت در سال 1389 و شماره 49-48 این نشریه منتشر و سپس در سایت سوره بازنشر شد. (اینجا) در آن زمان، یکی از اهداف من در ارائه این یادداشت، سنجش میزان التزام سوره اندیشه به آزادی بود که خوشبختانه معتقدم در این باره موفق عمل کرد. در حال حاضر در حال نگارش مقاله ای درباره ارتباط سیاست و فلسفه در جمهوری اسلامی هستم که پس از انتشار تقدیم حضور خواهد شد. فعلاً به مناسیت ایام حاضر، این یادداشت کوتاه را تقدیم به دوستان فاضل می کنم:

تعامل انقلاب و فلسفه را میتوان از حیثهای مختلف مورد تأمل قرار داد؛ میتوان از انقلاب پرسش فلسفی نمود، میتوان از ورود انقلاب یا انقلابها به فلسفه پرسش نمود، میتوان همهی این ورودها بین انقلاب و فلسفه را نیز در التفات با پرسشهای فلسفی مورد تأمل قرار داد.

فلسفهی انقلاب                   

مفهوم انقلاب را مفهومی مدرن دانستهاند. تاریخ، نه بحث نظری از انقلاب و نه وقوع انقلابی سیاسی را پیش از عصر مدرن نشان نمیدهد. شاید بتوان انقلاب قرن هجدهم فرانسه را، شاخص انقلابها دانست. در انقلاب فرانسه، تغییرات، جدی و فراوان بود. این تغییرات را از وجوه مختلف بررسی کردهاند. آنچه میتوان برای این نوشتار کوتاه مهم دانست، نسبت انقلابیهای فرانسه با اندیشهی مدرن است. اندیشهی مدرن که قبل از آن، خود را در صور فرهنگی و اقتصادی نهضت روشنگری و طبقهی بورژوا نشان میداد، اینبار خود را در برابر مقاومترین سنگر سیاسی پیش از مدرن میدید؛ سنگری که البته مدتها بود از اندیشه و فرهنگ حامی خود، خالی شده بود.

اما بحث نظری و فلسفی از انقلاب، در ادبیات مارکسیستی -و آن خود با الهام از تفسیری هگلی- اوج گرفت. تفاسیر مارکسیستی از انقلاب جبری، هر چند هنوز هم ادامه دارد1، اما چندان غنای لازم را برای فهم انقلاب، در اختیار قرار نمیدهد. نظریهگریزی فلسفهی معاصر مانع از پذیرش نظریهپردازیهای فخیم چپ است.

سخن راندن از چیستی انقلاب با ادبیات فلسفی چندان ساده به نظر نمیرسد، ماهیت یکسان برای انقلابها در نظر گرفتن، چندان خالی از صعوبت نیست. شاید اعتقاد به وجود ماهیتهای ثابت و معین، خود زمینهی چنین تمایلی باشد. اما آیا بدین نحو سخن راندن و نفی ماهیتهای ثابت، میتواند ذمهی ما را از تفکر در چیستی انقلاب بری سازد؟2 بعید است صحیح باشد، چراكه اندیشمندان معاصر که از پذیرش ماهیتها سر باز میزنند، معمولا از تفکر در چیستی امور فرار نمیکنند. به هر حال، وظیفهی شاق فهم علت تحقق انقلابهای مختلف –اگر از قبل بدانیم انقلاب چیست- همچنان سهل به نظر نمیرسد. شاید انتظاراتی از فلسفه بهعنوان منبع اندیشه و نظر، همچنین ارتباط به ظاهر قابل توجه بین اندیشههای عصر روشنگری و مارکسیستی با انقلاب فرانسه و روسیه، چنین توقعی را ایجاد کرده است. اما انقلاب فرانسه و روسیه با یک فلسفهی متعین خاص، تحقق نیافتند و دیگر آن انتظار سنتی از فلسفه نیز به شدت در معرض تردید قرار گرفته است.

انقلاب در فلسفه                                                  

کانت در آرزوی انقلابی کوپرنیکی در فلسفه بود، (صعوبت فهم انقلاب علمی را فراموش میکنیم، هر چند این فراموشی به هیچوجه مجاز نیست!) انقلاب کانت به دنبال حل نهایی مابعدالطبیعه در صورتی از مفاهیم پیشینی و حامی علمی بود. نیاز به یادآوری نیست که برنامهی فلسفی کانت نیز مانند همهی برنامههای فلسفی دیگر در گذر زمان، صورت و تفسیر متفاوتی یافت.

رورتی معتقد است كه فلسفه در دکارت چرخشی از وجودشناسی به معرفتشناسی، در فرگه (به مثابه بنیانگذار فلسفهی تحلیلی) از معرفتشناسی به فلسفهی زبان و بالاخره در پراگماتیسم، چرخشی از فلسفهی زبان به سمت مرگ فلسفهی سنتی و فلسفهای بی ادعا و معاضد جنبی علم، مییابد. هر روایتی را بپذیریم، پذیرش انقلابهایی در فلسفه، چندان سخت به نظر نمیرسد، هر چند جمع کردن روایتهای مختلف معاصر در این زمینه به همان سادگی نیست.

انقلاب در فلسفه هر چه باشد، هر چند عملگرایانهترین رویکردها را هم بپذیریم، بر اساس دستورالعمل و برنامهریزی رخ نمیدهد. جامعهشناسان معرفت نیز باید خود توضیح دهند که با نقد نگاه فلسفی و جایگزینی علل معرفتی با علل اجتماعی (انتخابها و عوامل اجتماعی) و اینكه یک علت غایی (از نوع فلسفی) را با علت غایی دیگر (از نوع عوامل اجتماعی) جایگزین سازیم، چه حاصل میآید؟ آیا همان اشکال جامعهشناسان به علل غایی فلسفی به علل اجتماعی جامعهشناسان وارد نمیآید؟ اساساً آیا بدون یک دیدگاه فلسفی میتوان از جایگزینی فلسفه با علم سخن راند؟

انقلاب در فلسفه، به هر علت که رخ دهد، خود منشأ بسیاری از مباحثات و تغییرات میشود، اگر چه آن را مبدأ انقلاب در سیاست و اجتماع ندانیم.

 فلسفه و انقلاب اسلامی                                     

ادعای تابعیت انقلاب اسلامی از فلسفهای خاص، هیچگاه جدی نبود. مارکسیستها، قبل و بعد از انقلاب اسلامی، تلاش فراوان داشتند تا انقلاب اسلامی را نیز در راستای فلسفههای چپ، تفسیر سازند؛ تفسیری که خودش مهمترین دلیل بر بیاعتباری خود بود.

در اوج تاخت و تاز فلسفهها و بینشهای چپ و راست در آستانهی انقلاب اسلامی، برخی بزرگان انقلاب اسلامی که شاید گمان میبردند دیدگاههای امام خمینی (ره) چندان صورت مفهومی و فلسفی مناسب با زمانه را ندارند، سعی کردند با التفات به آرای علامه طباطبایی (ره)، هر چند که از منتقدان انقلاب اسلامی بود3، منبعی مناسبتر برای مقابله با نظریههای رقیب شناسنامهدار زمانهی خود بیابند. این دیدگاه با توجه به توفیقات شهید مطهری (ره) تا به امروز، حامیان بیشماری را به خود اختصاص داده است.

روشنفکران وطنی با برگرداندن اتهامات غربیها -بیشتر ژورنالیستها و ایدئولوگها- علیه هیدگر، در ایران، مرحوم فردید و برخی شاگردانش را به دلیل تأثیرپذیری از مارتین هیدگر، مدتها متهم به «فلسفهسازی» برای انقلاب اسلامی میكردند. امروزه دیگر این اتهامات چندان تکرار نمیشود و وجهی ندارد، اما جریان روشنفکری با آن اتهامزنی، فاصلهی معناداری از تفکر و فلسفه یافت. مشابه این اتهام به یکی از شاگران علامه طباطبایی (ره) وارد شد.

از فلسفهها همواره استفاده میشود و نسبت آنها با انقلاب اسلامی میتواند مورد بحث و نظر قرار گیرد. ولی فلسفهسازی برای انقلاب اسلامی هیچگاه ممکن و مطلوب نیست. تأملات فلسفی، حاصل اندیشهورزی در سیر طبیعی تاریخ و جامعه است و بنابراین میتوان از آنها بهرههای حقیقی برد، اما اندیشهسازی مصنوعی، پیشاپیش هدف خود را مشخص نموده است و به نوعی با جعل ایدئولوژی، شباهت دارد.

در این میان، ادعای وابستگی نظری انقلاب اسلامی به فلسفهی صدرایی، سخت رهزن اندیشه مینماید. مدعی چنین دیدگاهی نخست باید مبنای بیان خود را مشخص سازد. برای مثال با رویکرد جامعهشناختی، به سختی میتوان ثابت کرد که در کل تاریخ تمدن اسلامی، حرکت تمدنی یا سیاسی قابل توجهی با ابتناء بر فلسفه –به معنای متعارف آن و نه با تغییر دادن معنای اصطلاح- وجود داشته باشد. انقلاب اسلامی نیز مستثنی نیست. همچنین با رویکرد فلسفی باید بتوان روایتهای متنوع و بعضا متضاد صدرایی را ارزیابی و بعد و قرب انقلاب اسلامی را با آنها مقایسه نمود. این مقایسه اگر شدنی باشد، راقم این سطور نمیتواند آن را بدون پاسخ مکفی دادن به برخی مسئلههای آغازین –مانند جایگاه فلسفه به مثابه منبع نظری، یا نحوهی انتقال فلسفهها به انقلابها، یا نحوهی انقلاب در خود فلسفهها و…- تصور نماید.

این بدین معنا نیست که فلسفهی صدرایی استعداد استفاده در راستای اهداف انقلاب اسلامی یا جمهوری اسلامی را ندارد. بلکه خطر اینجاست که با ادعای گزاف وابستگی انقلاب اسلامی به فلسفهی صدرایی، به این نتیجه برسیم که انقلاب اسلامی باید دوشادوش آنچه فلسفهی صدرایی می خوانند و در واقع مبدل به ایدئولوژی شده است، حرکت کند؛ سوراخی که قرنها قبل، کلیسای قرون وسطی از آن گزیده شد. فرزند زمانهی خویشتن بودن، یعنی هم گشوده بودن و هم هوشیار بودن در زمانهی موجود؛ جملهای که خود میتواند در معرض تأملات فلسفی قرار گیرد.

پی نوشت:

1-  برای مثال ن.ک:

 The Algebra of Revolution: The Dialectic and the Classical Marxist Tradition, by John Rees (London and New York: Routledge, 1998).

2-  یکی از اصحاب فلسفه، در برنامههای تلویزیونی و مقالههای رنگارنگ خود چنین نشان میدهد که میتوان هر مفهوم یا دیدگاه هنری، فرهنگی، فلسفی و… را به راحتی «تحلیل» کرد و لابد ابهامات آن را نشان داد. هیچگاه «تحلیل» فلسفی، چنین معنای سادهانگارانهای در غرب ندارد.

3-  البته توجه شود كه منتقد بودن با مخالف بودن متفاوت است.

آموزش و پرورش در عصر تهی شدن و بی‌مایگی

آموزش و پرورش در عصر تهی شدن و بی‌مایگی

اشاره:

دکتر حسین آبادیان در صفحه شخصی خود خاطره‌ای تعریف کرده است به این شرح: «امروز هنگامی که با تاکسی از میدان انقلاب به سوی خانه برمی‌گشتم، به برنامه رادیو که از ضبط‌صوت خودرو پخش می‌شد گوش می‌کردم، برنامه عبارت بود از یک مسابقه. مجری پرسید در زمان سلطنت کدام پادشاه بی‌کفایت قاجار، افغانستان از ایران جدا شد؟ شنونده‌ای پاسخ داد نادرشاه افشار! مجری گفت اولاً نادرشاه بی‌کفایت نبود، ثانیاً پادشاه قاجار نبود و ثالثاً این فرد ناصرالدین‌شاه قاجار بود! با کمال تعجب شنیدم شنونده با مجری جر و بحث می‌کند که حداقل «نا» را درست گفته است! یعنی هم نام نادرشاه و هم ناصرالدین‌شاه «نا» دارند، پس باید بخشی از امتیاز به او داده شود!!»

آنچه ایشان نقل کرده‌اند، چیزی است که همه کمابیش در رسانه‌های جمعی می‌بینیم. افتضاحی که چندی پیش در یک مسابقه تلویزیونی انجام شد و شرکت‌کنندگان از حداقل اطلاعات عمومی یک فرد بی‌سواد هم برخوردار نبودند. مشابه آن، بی‌اطلاعی فاجعه‌بار یک سلبریتی زن ایرانی در مصاحبه با رشیدپور بود که او هم نشان داد از حداقلی از اطلاعات متداول صنف خود یعنی سینما بی‌بهره است…

آنچه امروز ما در ایران مشاهده می‌کنیم، یعنی فقدان حداقلی از اطلاعات مفید در اقشار معمولاً زیر سی سال کشور که نشانگر شکاف جدی در میزان آگاهی بین نسل‌ها و از بین رفتن بستر دانش و ادب است، آن‌قدر جدی است که اگر نام آن را بی‌سوادی بگذاریم قطعاً دچار انحراف در تفسیر مسأله شده‌ایم. نسل‌های پیشین حتی گاهی در عین ناتوانی در کتابت، می‌توانستند بسیاری از آگاهی‌های علمی، مذهبی، ادبی و… خود را به رخ ما امروزی‌ها بکشند. این اتفاق بحرانی در ایران، رادیکالیزه شده و تشدید شده یک اتفاق جهانی است. همان اتفاقی که چند سال پیش در آلمان -کشوری که مشهور است بهترین و کارآمدترین نظام آموزشی دنیا را دارد- رخ داد و جنجال زیادی در این کشور ایجاد کرد و نشان داد این نظام آموزشی آنقدرها هم کارآمد نیست. (اطلاعی از اصلاحات انجام شده ندارم).

در آمریکا نیز که اصلاً فلسفه و آموزش به شکل وثیقی با هم ارتباط دارند، مسأله ضعف و سست شدن آموزش‌های عمومی جدی است. مدتی پیش من بطور اتفاقی ترجمه‌ای را پیدا کردم که سال‌ها پیش از چند صفحه از کتاب «آموزش به مثابه فعالیتی ریشه ای[*]» اثر نیل پستمن، اندیشمند فقید آمریکایی، انجام داده بودم و گمان می‌کنم در بولتنی هم منتشر شده بود. این ترجمه از یک فصل کوتاه این کتاب صورت گرفته است و چند صفحه بیشتر نیست. متأسفانه فرصت تطبیق مجدد ندارم و با توجه به این که از اولین کارهای من بوده است احتمالاً اشکالاتی دارد. با این همه منظور رسانده شده است. ببینید که پستمن چقدر خوب مک لوهان را تفسیر می‌کند و کمابیش همان دیدگاه‌های لیوتار و بودریار را یا حتی هیدگر و نیچه را به زبان دیگری شرح و نشان می‌دهد که اولاً فرم و محتوای آموزشی کمابیش یکی هستند و در این یکی بودن، این فرم است که محتوا را می سازد، ثانیاً این روند آموزشی مبتذل و سطحی و کلیشه ای شده در مدارس آمریکا، چگونه مرتبط است با فضای رسانه ای جامعه مصرفی در غرب. همچنین اهمیت کلیدی پرسشگری را در فهم و دانش بشری گوشزد می‌کند. امید است ما هم با تأمل در این دیدگاه‌ها، به ویژه با توجه به ترکتازی شبکه‌های مجازی که  خود از عوامل تشدید این ماجرا هستند، بتوانیم فکری برای آموزش در کشور خود بکنیم.

این ترجمه کوتاه، برای اولین بار عمومی می‌شود بنابراین در صورت بازنشر آن، منبع دقیق آن ذکر شود:

يکي از جسورترين مردان عصر حاضر– از اين رو جسور که به نظر می‌رسد ذهنيت سنتي ما را برانداخته-  مارشال مک لوهان است. با اين حال وي توجه روشنفکران و نشريات را، مانند همين اثر، طوري به خود مشغول کرده است که کمتر کارشناس آموزش و پرورشي تاکنون چنين کرده است. يکي از علل اين امر آن است که اظهارات وي بی‌همتا به نظر می‌رسد. علت ديگر، رويه نامتعارفی است که او به وسیله آن تأملات خود را ارائه می‌کند. علت سوم نيز آن است که او معمولاً به عنوان يک کارشناس آموزش و پرورش مد نظر قرار نمی‌گیرد. اگر اينچنين بود، او احتمالا بخش قابل ملاحظه اي از مخاطبين خويش را از دست مي داد. هيچ کس يک کارشناس خبره آموزش و پرورش را دوست ندارد، يا لااقل کسي مايل نيست در بين مستمعين خود، چنين تلقي اي از او وجود داشته باشد. به همين خاطر است که جروم برونر (1) پافشاري می‌کند که يک روانشناس مورد خطاب قرار گيرد و ادگار فريدنبرگ (2) يک جامعه‌شناس.

اما با اين همه، مک لوهان يک کارشناس آموزش و پرورش عمليات گرا است. افزون بر اين، برخي از کاوش‌های وي، آنگونه که خود آنها را ناميده است، شديداً داراي حرارتي استعاري هستند (او به  مثابه يک کارشناس آموزش و پرورش، خود را با جرياني از جناس و شعر نشان می‌دهد). بسياري از مشاهدات وي تأييداتي هستند بر آرای ديگر کارشناساني چون جان دیویي (3) و ا.ان.وايت هد (4)، که قبلاً بيان شده‌اند، نظراتي که توسط آن دسته‌ای مورد غفلت قرار گرفته و می‌گیرند که می‌توانستند بيش از همه از آن سود ببرند. ما مخصوصاً در اين نظر دِ وي که با کلامي مترنم بيان می‌شود يعني «ما چيزي را مي آموزيم که انجام مي دهيم»، مديون مک لوهان هستيم. مک لوهان نيز با استعاره مشهور خويش، بيشتر همين منظور را مد نظر دارد و براي تأکيد، طنز گويي و متداول شدن، با بيان ديگري گفته است: «رسانه پيام است». از نقطه نظر وي، انسان راغب است تا مهم‌ترین تأثيري را که بر سيستم عصبي او وارد می‌گردد، از جانب شاکله و ساختار محيطي بداند که سيستم عصبي وي در آن فعاليت می‌کند؛ چرا که محيط به خودي خود با کنترل تلقی‌ها و مواضع افرادي که در آن نقش دارند، پیام‌های خطير و مهمي را انتقال می‌دهد. دِ وي تأکيد دارد نقشي که براي فرد در محيط مقرر می‌گردد- نقشي که او اجازه پرداختن به آن را دارد- همان چيزي است که فرد می‌آموزد. به بيان ديگر، رسانه خودش، که يک مثال آن محيط است، پيام است. «پيام» اينجا يعني مفاهيمي که شما اجازه ساختن آن را داريد، مواضعي که ترغيب می‌شوید اتخاذ کنيد، حساسیت‌هایی که تشويق می‌شوید بسط دهيد و تقريباً تمام چيزهايي که شما ياد می‌گیرید تا ببينيد، احساس کنيد و براي آن ارزش قائل شويد. شما آنها را ياد می‌گیرید چرا که محيط شما به گونه‌ای ساخته شده است که اجازه می‌دهد، يا تشويق و يا پافشاري می‌کند که شما آنها را ياد بگيريد.

به نظر می‌رسد سخت‌ترین لحظات براي مک لوهان، آنجاست که تلاش دارد مخاطبين خود را متقاعد سازد که يک تلويزيون، يا روزنامه، يا اتومبيل يا يک ماشين زيراکس نيز به گونه‌ای مفيد می‌تواند يک همچون محيطي تعريف گردد و حتي هنگامي که مخاطبين وي در اين بی‌اعتقادی آن‌قدر معطل مي مانند که  با وي به کاوش بيشتري بپردازند، او هنوز بايد تقلا کند تا آنها را متقاعد  سازد که پرسش مناسب براي پرسيدن از چنین محیط‌هایی اين نيست که «تلويزيون چه دارد؟» يا «در روزنامه چه چيزي مندرج است؟»، بلکه پرسش صحيح اين است که: «به چه طرقي، ساختار يا فرآيند رسانه‌ای محيطي، حواس و مواضع ما را تحت نفوذ می‌گیرند؟»

ممکن است کسي چنين بينديشد که متقاعد کردن مخاطب به اينکه کلاس يک محيط است و طریقه‌ای که بدان سازمان داده شده است، حاصل امری است که مردم آن را خواهند آموخت، بسيار راحت تر است. اما شگفت‌آور اينکه چنين نيست. گفتمان تحصيلي، به ویژه در ميان کارشناسان آموزش و پرورش، آنچنان مشحون از پيش فرض‌هاست که عملاً آشناسازي با نظریه‌ای را که با گزاره‌های سنتي سازگاري ندارد، ناممکن می‌سازد.

در مقطع کنوني، به عنوان يک موضوع اساسي، اين تصور را مد نظر قرار دهيد که درس کلاسي عمدتاً از دو مؤلفه تشکيل شده است: محتوا و روش. محتوا می‌تواند کم ارزش باشد يا مهم، ولي همواره چنين انديشيده شده است که «ماده» درس، آن چيزي است که دانش‌آموزان بايد آن را «دريافت کنند»، يادگيري آن را بر عهده دارند، و چيزي است که «هدف قرار گرفته است». محتوا همانگونه که هر برنامه درسي نشان می‌دهد، مستقل از دانش‌آموز و مقدم بر آن وجود دارد، و نسبت به رسانه‌ای که آن را «منتقل می‌کند»، بي تفاوت است. از سوي ديگر روش «صرفاً» رويه اي است که محتوا در آن حضور پيدا می‌کند. روش می‌تواند خلاقانه يا کسل کننده باشد، اما چيزي جز وسيله انتقال‌دهنده محتوا نيست و هيچ محتوايي از خودش ندارد. هنگامي که باعث تهييج يا کسالت می‌گردد، هيچ پيامي را منتقل نمی‌کند، حداقل هيچ پيامي که بتوان از آن در کلاس‌های دانشکده سؤال کرد، يا پيامي که بتوان گفت ارزش اظهارنظر داشته باشد، ندارد.

طبق اطلاع ما، تمامي مدارس تحصيلي و مراکز تربيت معلم در ایالات‌متحده بر محور اين نظريه شکل گرفته است که محتوا و روش، بدانسان که توصيف کرديم، از يکديگر جدا هستند. در نتيجه اين آموزشي که به معلمان داده می‌شود، شايد مهم‌ترین پيام اين است که اين تفکيک، واقعي، مفيد و ضروری است و اينکه بايد در مدارس مداومت داشته باشد. پيام ثانوي آن اين است: مادامی که «محتوا» و «روش» جدا هستند، با يکديگر برابر نيستند. هر کسي می‌داند که درس‌های «واقعي» درس‌های محتوايي است، به نوعي که جيمز بريانت کنانت (5) چنين دلبسته آن است: ميراث يونان و روم، حساب، ماجراي اليزابت، جنگ داخلي. درس‌های «آبکي»، درس‌های مرتبط با روش هستند. آن تبانی‌های پوچي که عموماً مورد تمسخر قرار می‌گیرند، چرا که بالاترين همت ايشان تعليم اين است که چگونه برنامه‌های درسي را بنويسيم، چه زماني نورافکن فوقاني را بکار ببريم، و اينکه چرا نگه‌داشتن اتاق در يک دماي مناسب، مطلوب است. (کارشناسان آموزش و پرورش، آنچه را که در اين موضع درخور آن بوده‌اند، به دست آورده‌اند. مادامی که آنها يک تعريف ضعيف از روش را بر خود تحميل کرده‌اند، آنچه که ايشان قادر به انجام آن در واحدهاي درسي هستند از پريشاني به سمت زنندگي، خراب تر شده است. تاکنون اساتيد هنرهاي آزاد از اين انتقاد و ريشخند  گریخته‌اند، چرا که آنها سزاوار هستند به بی‌توجهی به اينکه يک «رشته تحصيلي» يا «موضوع»، راهي براي دانستن چيزي – به بيان ديگر يک روش- است، به همين خاطر درس‌های آنها همان روش‌های درسي آنها است.)

«رسانه پيام است» متضمن اين است که ابداع دوگانگي بين محتوا و روش، هم خوش باورانه و هم خطرناک است. اين امر بيانگر اين نکته است که محتواي انتقادي هر تجربه آموزشي، يا روش است، يا فرآيندي که از دل آن، يادگيري رخ می‌دهد. تقريباً همه والدين عاقل اين را می‌دانند، همانگونه که هر گروهبان کارکشته‌ای آن را انجام می‌دهد. آنچه که شما به مردم می‌گویید مورد حساب قرار نمی‌گیرد، بلکه آنچه مورد توجه است اين است که شما آنها را به چه کاري وامی‌دارید. اينکه بيشتر معلمان به اين نظريه نرسیده‌اند به خاطر نقصان شواهد نيست، بلکه  ممکن است به اشتباهِ ايشان براي هدايت شواهدي که می‌توانند ديده شوند، مرتبط باشد. براي اينکه فهميده شود کلاس‌های درس چه نوع رفتارهايي را ترويج می‌دهند، فرد بايد به مشاهده آنچه که در واقع دانش‌آموزان به صورت بالفعل انجام می‌دهند، عادت داشته باشد. آنچه که دانش‌آموزان مي آموزند، کاري است که در کلاس انجام می‌دهند (همانگونه که دیویی مي گفت) و آنچه که مي آموزند، همان پيام کلاس است (همانگونه که مک لوهان مي گفت). حال، کاري که دانش‌آموزان در کلاس انجام می‌دهند، چيست؟ بله، اکثراً مي نشينند و به معلم گوش می‌دهند. اكثراً نياز دارند به مراجع ذی‌صلاح اعتقاد داشته باشند، يا حداقل چنين اعتقادي را هنگامي که آزمون می‌دهند، وانمود کنند. اكثراً نياز به يادآوري دارند. تقريباً هيچ گاه نياز به انجام مشاهدات، ابداع تعاريف يا انجام هر عمل عقلاني که فراتر از آنچه آموزگار مي گويد باشد، ندارند. آنها به ندرت تشويق می‌شوند که سؤالات اساسي بپرسند، هر چند اجازه دارند در مورد امور اجرايي و جزئيات فني سؤال کنند (اندازه کاغذ چقدر باشد؟ آيا املای کلمات مهم است؟ زمان انجام تکليف چه وقتي است؟) تقريباً شنيده نشده است که دانش‌آموزان، در تعيين اينکه مسائل چه هستند و چه چيز ارزش مطالعه دارد يا چه طرقي براي تحقيق بايد بکار گرفته شود، پرسش کنند. نوع سؤالاتي را که معلمان در کلاس مي پرسند، امتحان کنيد، در خواهيد يافت که بيشتر آنها چيزهايي هستند که می‌توانند «سؤالات يکپارچه» نام بگيرند، بلکه به صورتي راحت تر می‌توانند سؤالات «حدس بزن آنچه را من فکر  مي کنم» نام بگيرند.  در ادامه برخي از اين سؤالات را که با آنها آشنايي داريم با هم مرور می‌کنیم:

  اسم چيست؟

   سه علت جنگ داخلي چه بود؟

   رودخانه اصلي اروگوئه چه نام دارد؟

   تعريف جمله غیرشرطی چيست؟

   معناي واقعي اين شعر را بيان کنيد.

   انسان‌ها چند مجموعه کروموزم دارند؟

   چرا بروتوس به سزار خيانت کرد؟

بنابراين آنچه که دانش‌آموزان اغلب در کلاس انجام می‌دهند، حدس زدن آن چيزي است که معلم می‌خواهد به آنها بگويد. آنها دائماً بايد تلاش کنند تا «جواب صحيح را فراهم کنند». اين مطلب به نظر مهم نمی‌رسد که موضوع انگليسي باشد، يا تاريخ يا علوم؛ دانش‌آموزان اغلب يک کار را انجام می‌دهند. مادامي که اين تشخيص به صورت قاطع (هر چند نه به صورت جامع) وجود دارد که «محتواي» صوري چنين درس‌هایی به ندرت بعد از آخرين امتحان (که شما در آن نياز داريد تنها 65 درصد آنچه را به شما گفته شده به یادآورید) به خاطر می‌ماند، به راحتي می‌توان گفت تنها آموزشي که در کلاس‌های درس رخ می‌دهد، به واسطه ساختار خود کلاس است. اين آموزش‌ها چيست؟ و پيامها چه مي باشند؟ اينجا مشتي نمونه خروار وجود دارد که هيچ گاه نمی‌توانيد هيچ يک از آنها را علناً به عنوان اهداف رسمي معلمان ببينيد:

 پذيرش منفعلانه، پاسخ مطلوب‌تری از نقادي فعالانه است.

    کشف دانش، فراتر از توان دانش‌آموزان است و در هر صورت از وظايف آنها محسوب  نمی‌شود.

    یادآوری، بالاترين صورت يک فعاليت عقلاني است، و مجموعه واقعیت‌های غير مرتبط  هدف آموزش است.

    کلام مراجع ذی‌صلاح، بايد بجاي آنکه مورد قضاوت مستقل قرار گيرد، بيشتر مورد اعتماد بوده و  ارزش نهاده شود.

   نظرات خود فرد و هم کلاسی‌های او، بی‌اهمیت هستند.

   احساسات، بی‌ارتباط با آموزش هستند.

   همواره به ازاي هر سؤالي، يک پاسخ مشخص و صحيح وجود دارد.

     انگليسي، تاريخ نيست و تاريخ، علوم. علوم، هنر نيست و هنر، موسيقي. هنر و موسيقي موضوعاتي کم اهميت، و انگليسي، تاريخ و علوم، موضوعات مهمي هستند. موضوع چيزي است که شما آن را «دريافت مي کنيد» و هرگاه که موضوع دريافت شود، شما آن را «دارا» می‌شوید، و هنگامي که موضوع را دارا شديد، مصون هستيد و نياز نداريد که مجدداً آن را دريافت کنيد (نظریه واکسيناسيون در آموزش).

هر يک از اين آموزش‌ها در رفتارهاي خاصي ظهور پيدا می‌کنند که جزئي از فرهنگ ما هستند. براي مثال اين پيام، که يادآوري- به ویژه يادآوري واقعیت‌های تصادفي- بالاترين صورت فعاليت عقلي است را در نظر بگيريد، اين اعتقاد محبوبيت گسترده مسابقات نمايشي را توضيح می‌دهد، مانند تشویق‌های صميمانه حضار به حريفي که توانسته است در سي ثانيه نام سالن‌های کنسرتي که هر يک از سمفونی‌های بتهوون براي اولين بار در آنها به نمايش درآمده است را ذکر کند. توضيح جشن بزرگي که بسياري در بازي تريويا (6) برگزار کردند چه؟ آيا ميان مردان از کسي بيشتر استقبال به عمل می‌آید که بتواند در يک مناظره عمومي حول بیس‌بال، بدون هيچ ابهامي عنوان برنده ليگ ملي- RBI – در سال 1943 را بيان کند؟

اخيراً ما در يک مهماني شرکت کرده بوديم که در آن بازي تريويا انجام می‌شد. يک مرد جوان عبوس و ساکت در ميان چند دسته نشسته بود، شايد فکر می‌کرد هيچ چيز نمی‌تواند بيش از اين خسته کننده باشد. تا وقتي که سؤال پرسيده شد، «اسامي هنرپيشه مرد و هنر پيشه زني که ستاره فيلم آقاي فرست نايتر (7) بودند، چيست؟» جايي از عمق جمعيت، پاسخي شکل گرفت و او با اين کار، صرفاً خود و هر کس ديگر را به واسطه بيرون دادن پاسخ، بهت‌زده کرد، (لس تر ماين(8) و باربارا لودي(9)). وي براي لحظاتي پس از آن توانست خوشحالي خود را مخفي کند. او باز در رتبه پنجم بود و سؤال می‌توانست اين باشد: «رودخانه اصلي اوروگوئه چه نام دارد؟» او توانسته بود جواب را فراهم کند، آن هم زودتر از همه. و اين خوب است، همانطوري که محيط هر کلاس درسي که تا به حال در آن بوده است به وي اين آموزش را داده است.

مردي را در نظر بگيريد – فرضاً يک سياستمدار- که در حال مصاحبه در تلويزيون است و شما در حال مشاهده نمايشي هستيد که هم او و هم سؤال‌کنندگان او در مدرسه ياد گرفته‌اند: همه سؤالات پاسخ دارند و اين خوب است که شما پاسخي می‌دهید، حتي اگر متاعي براي عرضه نداريد، حتي اگر سؤال را نمی‌فهمید، حتي اگر سؤال داراي پيش فرض‌های غلط است، حتي اگر شما از واقعیت‌های مورد نياز براي پاسخ ناآگاهيد. آيا تاکنون از مردي که در حال مصاحبه بوده است، شنیده‌اید که بگويد:  «من نظر ضعيفي نمي دهم»، يا «از من قبلاً هم اين سؤال شده است ولي به نظر می‌رسد همه پاسخ‌های من غلط باشد»؟ کسي رجال را، به ویژه اگر سياستمدار باشند، براي فی‌البداهه پاسخ دادن، «سرزنش» نمی‌کند. علت برآورده شدن نيازهاي عمومي، از اين روست که عموم مردم آموخته‌اند که ارائه پاسخ‌های فی‌البداهه، مهم‌ترین نشانه يک انسان تحصيل کرده است.

آنچه که همه ما آموخته‌ایم (و چه سخت است نياموختن آن !) اين است که مهم نيست اظهارات ما نيازهاي واقعي را پاسخ گويد، بلکه مهم آن است که تقاضاي محيط کلاس را برآورده سازد. معلم می‌پرسد، دانش‌آموز پاسخ می‌دهد. آيا تا بحال شنیده‌اید که يک دانش‌آموز در مقام پاسخ به سؤالي بگويد: «آيا کسي پاسخ آن سؤال را می‌داند؟» يا «من نمي فهمم براي يافتن پاسخ چه بايد بکنم.» يا «اين سؤال، از من قبلاً پرسيده شده بود و بي هيچ شائبه اي هیچ‌گاه نفهميدم که منظور سؤال چيست؟» چنان رفتاري به طور قطع منجر به نوعي جريمه خواهد شد و البته به صورتي دقيق از صحنه کنار مي رود، به جز براي «مردان دانا». بر اين اساس دانش‌آموزان ياد می‌گیرند که ارزشي براي آن رفتار قائل نباشند. آنها پيام را می‌گیرند. هنوز معلمان اندکي هستند که چنين پيامي را آگاهانه و به وضوح بيان می‌دارند. اين بخشي از «محتواي» درسي آنها نيست. هيچ معلمي نگفته است: «براي عدم اطمينان و تجربه ارزش قائل نشويد، از سؤال پرسش نکنيد و از همه مهم تر اينکه فکر نکنيد»، بلکه پيام از ميان ساختار کلاس، آرام، غافلگيرکننده، سرسخت و مؤثر انتقال پيدا می‌کند؛ از ميان نقش معلم و دانش‌آموز، قواعد حاکم بر بازي زباني آنها، حقوقي که تخصيص داده شده است، نظامي که براي انتقال مطلب ساخته شده است و «کارهايي» که تحسين يا نکوهش می‌شوند. به بيان ديگر، رسانه پيام است.

آيا تاکنون شنیده‌اید که يک دانش‌آموز از روي گفته‌های دانش‌آموز ديگر جزوه برداري کند؟ احتمالاً نه. براي اينکه سازمان کلاس کاملاً واضح می‌سازد که آنچه دانش‌آموزان می‌گویند، «محتواي» درسي آنها نيست، بنابراين هیچ‌گاه، جزو مواد امتحاني آنها نخواهد شد، در نتيجه آنها می‌توانند از آن عبارات ناآگاه باشند. آيا تا بحال شنیده‌اید دانش‌آموزي از خود خوشحالي نشان دهد، که نويسنده متن درسي به همان نتايج او رسيده است؟ به ندرت می‌توان چنين حدسي زد. به نظر می‌رسد بيشتر دانش‌آموزان از اين امر ناآگاهند که متون درسي بوسيله انسان‌ها نوشته شده‌اند. علاوه بر اين، ساختار کلاس، حاکي از اين است که فرآيند تحقيق، اهميت چنداني ندارد. آيا تاکنون شنیده‌اید که يک دانش‌آموز تعريفي مفيدتر از آنچه معلم ارائه کرده است، پيشنهاد کند؟ يا يک دانش‌آموز بپرسد: «اين اظهارنظرها متعلق به چه کسي است؟» يا دانش‌آموزي بپرسد «واقعیت چيست؟» يا «چرا ما اين کار را می‌کنیم؟».

هم اکنون اگر شما در اين واقعيت تأمل کنيد که بيشتر محیط‌های کلاسي به گونه‌ای ترتيب داده شده‌اند تا سؤالاتي مانند موارد فوق، پاسخ داده نشوند، ممکن است خيلي افسرده شويد. براي مثال در نظر بگيريد که «معرفت» ما از کجا می‌آید. پاسخ اين پرسش آنجا در يک کتاب خاص نيست و در انتظار کسي که بيايد دنبالش، کتاب را باز کند و آن را «ياد بگيرد». معرفت، در پاسخ به سؤالات توليد می‌شود و معرفت جديد در نتيجه سؤالات جديد حاصل می‌آید، اغلب سؤالات جديد، دقیقاً در مورد سؤالات قديم است. هر گاه ياد گرفته باشيد که چگونه سؤال بپرسيد – سؤالات مرتبط و مقتضي و اساسي- آنگاه شما آموخته‌اید که چگونه بياموزيد و هيچ کس  نمی‌تواند مانع شما از آموختن آنچه می‌خواهید و يا نياز به دانستن آن داريد، شود. اجازه بدهيد يک لحظه فرآيندي را به شما يادآوري کنم که محيط مدرسه‌ها را شکل می‌دهد: آنچه دانش‌آموزان منحصر بدان هستند (به تنهايي و حتي کینه‌توزانه) فرآيند حفظ کردن (ناقص و موقت) پاسخ‌های فردي ديگر، به سؤالات فردي ديگر است. تصور الزامات اين واقعيت بهت‌آور است. مهم‌ترین توانمندي عقلاني که بشر تاکنون گسترش داده است – هنر و علم سؤال کردن- در مدارش آموزش داده نمی‌شود! ضمن اينکه «آموزش»‌‍ ندادن به مخرب‌ترین راه ممکن صورت می‌گیرد؛ با ترتيب دادن محيطي که پرسيدن سؤال مهم بی‌ارزش تلقي می‌شود. بعيد است شما بتوانيد مدارسي را تصور کنيد که سؤال پرسيدن يا روش‌های تحقيق به عنوان جزئي از برنامه آموزشي آنها باشد. اما اگر حتي شما بتوانيد صد مورد از مواردي را که چنين می‌کنند بشناسيد، مادامي که کلاس‌های درس به گونه‌ای ترتيب داده نشوند که دانش‌آموزان سؤال پرسيدن را انجام دهند، نه صحبت کردن و يا خواندن در مورد آن را، و نه آنکه ديگران در آن مورد به آنها چيزي بگويند، دليل کمي براي شادماني وجود دارد. سؤال پرسيدن يک رفتار است، اگر آن را انجام ندهي، نمی‌آموزی. مطلب واقعاً به همين سادگي است.

اگر شما به سراغ نشريات هر روزه برويد، با دقت به راديو گوش کنيد و يا با توجه کافي به تماشاي تلويزيون بنشنيد، بدون هيچ صعوبتي درک خواهيد کرد که زندگی‌های سياسي و اجتماعي ما به طرز کاملاً گسترده‌ای، تقريباً همانطوري شکل گرفته است که با رفتارهايي که محیط‌های مدرسه‌ای از آنها خواسته‌اند، تطابق دقيق داشته باشند. ما نيازي نداريم به شما براي ديدن اشاعه جزميت، خجالت از تعقل، ترس از تغيير و چرند و پرندي که از ناتواني در پرسيدن سؤالات جديد و پایه‌ای و کار عقلاني حاصل شده است، مدرکي ارائه دهيم.

بهترين مثال اين نکته را می‌توان در اين واقعيت مجسم نمود که کساني که سؤال می‌کنند، بايد از «قدرت حاکم» کنار کشيده شوند. بهاي ابقاي عضويت در قدرت حاکم، عدم ترديد در پذيرش مراجع ذی‌صلاح است.

البته ما از اين امر آگاهيم که غير از تأثيرگذاري مدرسه يا کنترل رفتار موجود در آن، ساختارهاي ديگري نيز وجود دارند. انسان بايد در شناختن و تمييز دادن رسانه‌ای که به ما ياد داده است چگونه رفتار کنيم، دقيق باشد. آنها يک چيز را به ما ياد نمی‌دهند. آنها همه يک پيام را انتقال نمی‌دهند، همانگونه که مک لوهان از ما می‌خواست تا ببينيم، يک اتومبيل، يک ماشين زيراکس و يک لامپ روشنايي، همه محیط‌های يادگيري هستند. سبک معماري ما، فروشگاهA&P و تلويزيون رنگي نيز اينچنين است. ما روي مدرسه تمرکز می‌کنیم، چرا که براي ارتقاي عقايد و رفتارهايي که براي زندگي ضروري هستند محيط خطيري است. پس از آن ما بايد به تعريفي از نوع يادگيري محيطي، روي آوريم که به بهترين نحو، اين کار را به انجام برساند.

 

پي نوشت:

1- Jerome Bruner

2- Edgar Friedenberg

3- John Dewey

4- A.N.Whitehead

5- James Brgunt Conant

6- بازي Trivia : مسابقه‌ای است که در آن مجموعه‌ای از سؤالات مختلف از شرکت‌کنندگان پرسيده می‌شود.

7- Mr.Firs Nighter

8- Les temaine

9- Barbara luddy

[*] ترجمه وفادارانه تر از «ریشه ای»، «براندازانه» است. The Medium is the Message, Of Course; بm:  «Teaching as a Subversive Activity» by: Neil Postman & Charles Weingartner

ایران فرهنگی یا امت اسلامی؟

ایران فرهنگی یا امت اسلامی؟

احتمالاً همزمان با نگارش این یادداشت و نیز شاید تا ساعات آتی، فضای مجازی پر خواهد شد با بازنشر سخنرانی جدید آقای سید جواد طباطبایی (در دومین همایش مناسبات فرهنگی، تاریخی و اجتماعی ایران-قفقاز) و البته اغلب با تمجید از ایشان. فکر می کنم این اولین باری است که من درباره ایشان چیزکی می نویسم و همواره سعی کرده ام در برابر وسوسه نوشتن درباره ایشان مقاومت کنم. علت این است که آقای طباطبایی در چند ساله اخیر رشد فکری عجیبی داشته است و سخن گفتن درباره دیدگاههای او خیلی هم آسان نیست. علت این صعوبت نسبی، چند وجهی بودن دیدگاههای ایشان و نیز مبتنی بودن بر مبانی مشخصی است که البته این دومی برای علاقه مندان به فلسفه و هر نوع نگاه انسجام گرا یا کل گرا به علم بسیار جذاب است؛ ولی برای من، اولی جذاب تر است. بدیهی است که اینجا هم در این چند سطر من نمی خواهم و نمی توانم درباره آقای طباطبایی یک نظر جامع بدهم و امیدوارم در آینده با مطالعه مجدد همه آثار اصلی ایشان، بتوانم مطلبی تفصیلی و درخور، عرض کنم.
اما غرض از نگارش این مرقومه توجه دادن به نگاه ایشان در نفی ارتباط فرهنگی ایران با «امت اسلامی» و ضرورت پرداخت به هویت فرهنگ «ایران بزرگ» است. مایلم عجالتاً چند ابهامی را که پیش رو دارم و در این دو سخنرانی اخیر ایشان دیده ام طرح کنم.
آقای طباطبایی معتقد است که کشوری به نام ایران همواره وجود داشته است و کشورهایی مانند عراق، عربستان و… هیچگاه نبوده اند. مسلماً اگر کسی بپرسد منظور شما از کشور، معنای مدرن این کلمه است و اگر بله که خوب ما هم تا زمان رضاخان نمی توانیم خیلی ادعای وجود چنین کشوری را داشته باشیم، ایشان پاسخ خواهند داد که نه دقیقاً معنای مدرن،(که شاید امروز هم نباشد) بلکه چیزی به نام مثلاً فرهنگ ایرانشهری همواره بوده است و این را در آثار شاعران و ادبیان هم می توانیم ببینیم. به عبارت بهتر، کشور مدرن، به صورت بالقوه امکاناتی را در گذشته «ما» داشته است.
اما باید در برابر این پاسخ این دقت را هم مبذول داشت که آن چیز، یعنی ایران شهر یا ایران بزرگ فرهنگی، طبعاً اگر با تعلیق مرزهای جغرافیایی دیده شود، تا زمانی که معنای محصل آن و به ویژه آن چه امروز برای «ما» به ارث رسیده است، مشخص نباشد، ما نمی توانیم بگوییم که مثلاً چرا کشورهای قفقاز که اغلب هم سنی مذهب هستند و در بسیاری از آنها گرایشهای سلفی موجود است، در ایران فرهنگی قرار می گیرند و کشورهایی مانند بحرین و عراق که قرابتهای بسیار زیادی با ایران امروز دارند، نه. اکثریت شیعیان عراق خواهان الحاق کشورشان به ایران هستند و مسلماً اگر مردم بحرین نیز در دوره پهلوی از ایران جدا نشده بودند امروز خود را ایرانی می خواندند. البته همین مثالها می تواند دلالت داشته باشد بر این که عراق و بحرین، فاقد هویت ملی هستند، اما آیا دلالت بر این دارد که آنها خارج از هویت فرهنگی ایران بزرگ هستند؟
یکی از استنادات آقای طباطبایی برای پاسخ، توجه دادن به این است که عرب زبانها همواره حول محوری به نام خلافت و امت اسلام جمع بودند و ایرانی ها نه. واقعیت این است که من نمی توانم تعجب خودم را از بابت این نظر پنهان کنم. ایرانی ها، -اینجا یعنی همه کسانی که محل زندگی آنها یا قوم آنها جایی بوده که قبل از اسلام در حیطه امپراتوری ساسانی قرارداشته است و ایشان آن زمان به عربی نمی گفتند و نمی نوشتند- از مهمترین قوام بخشان به خلافت اسلامی-سنی بودند و هر چند به ویژه در قرنهای اول، ایرانی های مخالف، شورشی یا متفکران دنبال هویتی مانند فردوسی هم حضور داشتند اما در مقابل چه از لحاظ دیوانسالاری، چه از لحاظ نظری، این ایرانی ها بودند که هویت امت اسلامی و دفاع از خلافت اسلامی-سنی را حمایت می کردند. شکی نیست که به مرور گرایشهای رقیب، قدرتمندتر شدند و علی رغم فراز و نشیبهای مختلف سرانجام سالها بعد از فروپاشی خلافت عباسی به دست مغول، این گرایشها، هویت جدیدی را برای شرق عالم اسلام رقم زدند. اما این هویت جدید هیچ برجستگی مهمی جز در وجه مذهبی خود نداشت. زبان فارسی هم در این زمان و هم قبل از آن و هم در امپراتوری عثمانی یعنی رقیب بزرگ ایران، به عنوان زبان دیوانسالاری محسوب می شد و خاندانهای اصالتاً ایرانی یا تاجیک به عنوان افراد زبده در دیوانسالاری. البته نگارش به زبان فارسی هم مرسوم بوده است اما این نگارش جز در ادبیات، نسبت به عربی ثانوی بوده است. (فعلاً وارد این بحث مهم نمی توان شد که اصلاً زبان فارسی بالفعل موجود چه نسبتی با زبان عربی دارد.)
بنابراین هویت «ایرانیِ» ایرانی ها، نه با اعراض از خلافت بود که اعراض از خلافت یک آموزه مذهبی بود، نه فقط با زبان فارسی که محوریت یافتن زبان فارسی مربوط به چند قرن اخیر است، بلکه هویت ایرانی ما، همچنان مبهم است و این ابهام نه فقط درباره چیستی این هویت ایرانی است، بلکه اصلاً درباره «ما» است. به عبارت دیگر، پرسنده این پرسش که «هویت ما ایرانی ها به چیست؟» کیست و چگونه شما به این پرسش او پاسخ خواهید داد؟ میلیونها عرب زبان و ترک زبان که در ایران زندگی می کنند ایرانی هستند یا نه؟ کردها را چه کنیم؟ چرا؟ تاجیکهای آن سوی مرزها؟ مردم جمهوری آذربایجان؟ شیعیان عراقی که تعداد بسیار زیادی از آنها به صورت خانوادگی از ایران به عراق مهاجرت کرده بودند و امروز البته نمی توانند فارسی صحبت کنند…
تا زمانی که ما به دنبال ایجاد نظریه ای برای «ایران بزرگ فرهنگی» هستیم اما نمی توانیم ابهامات جدی درباره چیستی این ایران فرهنگی و کجایی ایران و کیستی ایرانی را که در طی تاریخ دگردیسی های فراوان داشته است و از آن مهمتر، ارتباط آن ایران فرهنگی را با «ایران امروز» برطرف کنیم، خیلی نمی توان درباره آینده هویتی ایران امیدوار بود.
ابهامی که من عرض کردم نظر به این بود که کسی بخواهد سخنان سید جواد طباطبایی را به صورت فلسفی و یا در انسجام با دیدگاههای فلسفی او بفهمد. اما اگر این نگاه کل گرایانه معلق شود، سخنان او حاوی نکات ارزشمند فراوانی است که لازم است به آنها توجه شود. بسیاری از این نکات، سیاسی هستند و اگر مد نظر تصمیم سازان عرصه سیاست قرار گیرند، می توانند مفید واقع شوند. از جمله آنها توجه ویژه طباطبایی به کشورهای منطقه قفقاز است. کشورهایی که دست بر قضا بعد از جدایی از شوروی علاقه زیادی به ارتباط جدی با ایران داشتند ولی متاسفانه ما نتوانستیم به ارتباط معقول و با برنامه ای با آن کشورها دست پیدا کنیم و چنین می شود که امروز از شاه عربستان برای حضور در تاجیکستان دعوت به عمل می آید. مسأله زا بودن تعریف خود در «امت اسلامی» بعد از انقلاب اسلامی هم نکته مهم دیگری است. البته این نکته نیاز به تشریح زیادی دارد که جای آن نیست و سیاستمداران نیز به آن حساسیت زیادی دارند.
جهت رعایت اختصار فقط به یک تذکر دیگر اکتفا می کنم. تجربه شکست خورده سلسله مستبد پهلوی که با اتکا بر پان ایرانیسم و جعل تاریخی که هنوز هم در زبان عوام الناس به عنوان یک امر مطلق و مقدس جاریست و با افزودن انبوهی اکاذیب به همان جعلیات، دستمایه بازی های شبکه های مجازی قرار می گیرد، اقوال و کل پروژه فکری اخیر سید جواد طباطبایی را در معرض نوعی استفاده ایدئولوژیک قرار می دهد. اگر نبود سخنرانی های از قبیل سخنرانی امروز (24 ژانویه 2016)، شاید تذکر من بی وجه بود، چرا که هر تفکری و هر ادبیاتی می تواند دستمایه سوءاستفاده های ایدئولوژیک قرار گیرد اگرچه خود ایدئولوژی نباشد، اما سخنرانی های اخیر سیدجواد طباطبایی و به ویژه سخنرانی به صراحت سیاسی امروز او، این نگرانی را تقویت می کند که دوباره به سان این چند صد سال اخیر از چاله ای به چاه بیفتیم. این بار به سوی پان ایرانیسم جدیدی که هم فراملی است و هم مستظهر به حرکت تاریخی روح قوم ایرانی و هم در عین حال مدرن… خوب ترکیه هم همین را می گوید. این بار از روی دست ترکها ننویسیم.
جهاد برای حوری زمینی

جهاد برای حوری زمینی

فیلم سینمایی عمر، (Omar, 2013) ساخته کارگردان فلسطینی-هلندی، هانی ابواسعد، کلکسیونی از افتخارات را در جشنواره های مختلف به دست آورده است. اما آیا این فیلم، همچنان که در جشنواره های متعدد فاخر بوده است، برای ما بینندگان خاورمیانه نیز افتخار آمیز است؟

به نظر نگارنده، برای پاسخ به این پرسش، باید دو بار به مشاهده این فیلم نشست. نه برای آن که فیلم ظرفیتهای زیبایی شناختی یا محتوایی پنهانی داشته باشد، بلکه برای این که فیلم در مشاهده اول براحتی ما را فریب می دهد. ما بینندگانی که سخت منتظریم بدانیم یک فیلمساز فلسطینی چه تصویری از درون فلسطین به ما نشان خواهد داد، (و چقدر منتظر وجه اگزوتیک این تصویر هستیم) در نگاه اول خود، بر این گمان می رویم که ماجرایی به شدت انسان گرایانه در ژانری عاشقانه و درامی ماجراجویانه قالب گرفته است تا بفهمیم چقدر خواسته های انسانی مردم فلسطین نادیده گرفته می شود و زندگی چقدر برای آنها بن بست و تلخ شده است. تا بفهمیم جنگ اسرائیلی-فلسطینی فضای باخت-باخت ایجاد کرده است و در این میانه،مردم فلسطین هستند که مظلوم و بدون راه باقی مانده اند و یا این که چطور اسرائیلی ها هم همه جا نمی توانند چنان که انتظار می رود، کاری جز دست بردن به اسلحه داشته باشند.

نگارنده انکار نمی کند که ماجرای فلسطین و اسرائیل بسیار پیچیده است و البته نظر دادن درباره آن، در مجال یک یادداشت سینمایی نیست. اما ابتدا باید دقت داشت که بدون موضع گیری اجمالی ولی شفاف درباره حداقلی از مسائل انسانی در فلسطین، نمی توان درباره هیچ اثر هنری مربوط به این سرزمین نظر داشت. حداقل موضع گیری نگارنده درباره فلسطین این است که «مردم این کشور، به طرق مختلف (نظامی، امنیتی، اقتصادی، فرهنگی و…) تحت ستم سازماندهی شده ای قرار گرفته اند که خود مقصر اصلی آن نیستند.» هر فیلمی که قرار است تصویری یا روایتی از ماجرای جنگ فلسطین و اسرائیل بدهد، لازم است به مظلومیت مردم فلسطین احترام بگذارد. اگر این کار را نتواند انجام دهد و یا نخواهد که انجام دهد، یا فیلم نیست یا در بهترین حالت فلسطینی نیست. در این حالت دوم شما می توانید روایتی اسرائیلی و البته با عوامل فلسطینی از این ماجرا ساخته باشید.

اکنون اگر درباره مقدمات گفته شده دقت کرده باشیم، می توانیم در مشاهده دوباره عمر متوجه شویم که سازندگان، چقدر برای مردم فلسطین احترام قائل بوده اند و چه چیزی در برآیند نهایی این اثر سینمایی از فلسطین دیده می شود.

فیلم با نمایشی از تلاش قهرمان داستان جهت بالا رفتن از دیوار حائل شروع می شود، تلاشی که هیچ هدف پیچیده ای را دنبال نمی کند جز دیدن معشوقِ عمر، نادیا؛ از این رو می تواند نوید بخش نشان دادن سختی های مردم فلسطین باشد. در ادامه متوجه می شویم قهرمان داستان و دوستش امجد، خواسته و ناخواسته یا شاید بتوان گفت بدون هیچ ترتیب و آدابی درون یک گروه مسلحانه قرار گرفته اند، گروهی که رهبری آن بر عهده برادر نادیا، طارق است. اسم گروه دقیقاً چیست و کجاست؟ چه اهدافی دارد؟ این افراد با چه نیتی عضو آن هستند؟ ایدئولوژی آن چیست؟ هیچ یک از این سوالات، هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارند. گروه مسلحانه ای که به اندازه یک تیم فوتبال هم جدی نیست و حداقل دو عضو اصلی آن که دوست یکدیگر هستند، یعنی عمر و امجد، در رقابتی عاشقانه قرار دارند و هر دو برای نیل به حوری زمینی، سرسپردگی به طارق را پذیرفته اند. طارقی که خودش هم هیچ شخصیت پردازیِ هویت سازی ندارد و حتی بی هویت هم نیست.

چون سخن از عشق رفت و چون محرک اصلی این فیلم یک ماجرای عاشقانه است و تنها صحنه هایی که کمی دلنشین است نیز همین هاست، بد نیست به یادآوریم که نادیا نیز در این مثلث عاشقانه، صداقتی و انتخاب خاصی ندارد. نادیا، اگر چه ما انتظار صداقت از او داریم و بر اساس این انتظار، بسیار تلاش می کنیم او را چنین ببینیم، خودش هیچگاه عشق خود را در طبق اخلاص قرار نمی دهد. از همان سکانس ملاقات اول سه دوست در منزل تا پایان فیلم، نادیا، بدون آن که بفهمیم چرا و با چه منطقی، همواره گهی سمت امجد است و گهی سمت عمر. حتی در پایان فیلم، در ملاقات نهایی او با عمر، در می یابیم باز هم ازدواج او، ازدواجی نبوده است که در آن عمر فراموش شود. اگر عمر فراموش نشد، چرا نادیا اینقدر زود رفت و اگر فراموش شد، سکانس منزل امجد چه می گوید؟ البته نوستالوژی کازابلانکا بلافاصله سعی می کند برای ما توجیهی دست و پا کند، اما این نوستالوژی برای نادیا بی فایده است، زیرا چنانچه گفته شد، نادیا امروز به عمر ابراز عشق می کند و فردا با امجد پچ پچ می کند. شخصیت نادیا در متن داستان جایی ندارد، اگر چه بازی خوبی را از بازیگر شاهدیم.

عمر، قهرمان داستان که با اجرای آدم بکری بخش دیگری از جذابیت فیلم را بر عهده گرفته است، بخاطر معشوقش و قرار گرفتن در ماجرای بی سر و ته و نامفهوم قتل سرباز اسرائیلی، ظاهراً در یک بحران و بن بست قرار می گیرد. ظاهراً، چرا که عملاً عناصر این بحران مشخص نیستند. به نظر می رسد عمر به هیچ ایدئولوژی مذهبی یا ملی اعتقاد ندارد و تنها دنبال رسیدن به نادیاست. او برای این کار گویا قصد دارد با سربازان اسرائیلی همکاری کند، اما بعد متوجه می شویم که قصد ندارد واقعاً همکاری کند، چرا؟ لابد بخاطر دوستانش. اما اگر بخاطر دوستانش بود، چرا جدی و تمام قد برای دفاع از آنها جرم را بر عهده نمی گیرد؟ چرا یک قطره اشک برای طارق نمی ریزد؟ مگر نه این که او یک آدم عادیست و هیچ گرایش خاصی به هیچ سمت و سوی خاصی ندارد، چرا در صحنه پایانی بجای انتقام از مامور اسرائیلی، خودش را مجرم معرفی نمی کند؟ اصلاً این آدم چطور جرأت چنین کار انتحاری را پیدا می کند؟ ما در این فیلم نه قهرمانی ایدئولوژیک و کلیشه ای ملی گرا یا بنیادگرا می بینیم و نه یک فرد محافظه کار عاشق زندگی، نه یک فرد اهل رفاقت و مرام و نه حتی یک مذبذب دچار بحران شده. عمر از ابتدا تا انتها، مانند یک روبات بی روح این سو و آن سو می رود و تحلیل رفتارش برای ما شکل و شمایلی معماگونه پیدا می کند.

تصویرسازی انجام شده از اسرائیل، بدترین بخش این فیلم است. اگر چه نشان دادن برخی فشارهای متداول به فلسطینیها به صورت تعدیل شده، ژستی بی طرف ایجاد می کند، اما در مجموع، زندانهایی تمیز، شکنجه گاهی بچه گانه، بازجویی معمولی، دستگاه قضایی مدرنی که بدون اعتراف و وکیل محکوم نمی کند… بالاخره رئیس رامی که فردی است بی اندازه محبوب، بسیار منطقی، انساندوست، خوش مشرب، اهل خانواده و البته در پایان، کمی زیاده خواه(اما چه باک؟ در همان زندان به عمر هشدار داده بودند که اگر اعتراف کنی و سرسپرده شوی، دیگر هیچ راه خلاصی نیست. تازه گیرم که باشد، عمر فشار رهبر جدید گروه فلسطینی را که بعد از دو سال یادش افتاده مشکوک شود، چه باید بکند؟!)، خواسته یا ناخواسته تصویری ذی حق از اسرائیل می سازد. بازیگر آمریکایی نقش رامی، که تهیه کننده فیلم هم بوده است، به خوبی از عهده ارائه نقش یک دشمن ناخواسته که تلاش خود را می کند هم به سیستم وفادار باشد و هم به جوانان فلسطینی کمک کند، برآمده است. اگر سیستم به عمر فشار می آورد، عمر هم از دیوار حائل بالا می رود. دیوار حائل هم مساله ای است که اگر در ابتدای فیلم از بودن آن ناراحتیم، در انتها به طرف اسرائیلی حق می دهیم. مگر نه این که این جوانها شبانه به صورت تفریحی سرباز اسرائیلی را ترور می کنند و بعد اسرائیل نه هواپیمایی می فرستند و نه هلیکوپتری و فقط به دنبال مجازات عادلانه همان یک نفر است؟! تازه نه در منزلی را می شکند و نه این که از سنگ زدن فلسطینی ها عصبانی می شود!

نگارنده از وضع عمومی کوچه و خیابانهای کرانه باختری اطلاع دقیقی ندارد. بنابراین خیلی درباره لوکیشن نمی تواند نظر قاطعی بدهد. ولی این قدر هست که کسی که این فیلم را می بیند، احساس نمی کند یک شهر واقعی را درک کرده است. لوکیشن، فقط کوچه های قدیمی تودرتو و منازل کهنه و از دور خارج شده را نشان می دهد و مردمی بدون دولت که همینطور به حال خود رها شده اند و یک زندگی نیمه بدوی-نیمه مدرن را تجربه می کنند و گاهی محض تفنن، اسرائیلی می کشند. البته چون اهل عشقبازی با زنان و موسیقی و دنیا هم هستند، شایسته ترحمند. ایدئولوژی فیلم هم همین است: لزوم ترحم به موجوداتی که به هر حال تا حدی انسان هستند و هر چند توفیق مدرن بودند ندارند، اما باید تلاش کرد تا درکشان کرد.

میان برها، برشهایی از زندگی

میان برها، برشهایی از زندگی

اشاره: این چند سطر را به پاس قدردانی از برخی دوستان جدیدم در یک گروه سینمایی سیاه می کنم. درباره فیلم میان برهای رابرت آلتمن. (Short Cuts-1993, Robert Altman)

فیلم خوب، تیتراژ خوب دارد.
این را درباره میان برها (یا برشهای کوتاهِ) رابرت آلتمن به خوبی می بینیم. فیلم با تیتراژی قوی و پخته، هم به خوبی شما را وارد جهان داستان می کند و هم به شما می گوید که قرار است با چه فکری روبرو شوید. ورود سنتی از بالا به پایین، در یک سیر طولانی، منقطع، سم پاشی های هواپیماها که شاید تداعی گر بذرپاشی هم باشد، حتی جوش خوردن حروف نام فیلم، همه و همه از همان آغاز شما را درگیر حسی می کند که نامش را حس کلاسیک-پست مدرن باید گذاشت. نمی دانم در جهان چنین عنوانی هست یا نه، ولی می دانم که این فرم از سینمای پست مدرن که مثلاً در تیم برتون هم شکل دیگری از آن دیده می شود، فرم مطلوب و مطبوع و محترمی است. مثل یک فیلم کلاسیک، وارد ساحت داستانی فانتزی می شوید (و این فانتزی بودن، باز هم در بازی نور و رنگ تیتراژ برجسته می شود) اما داستانی که پیشاپیش به شما گفته می شود، برشهایی است از زندگی ما.
فیلم، فیلمِ خرده روایتهاست و نه یک روایت کلان. اما این خرده روایتها، با ظرافتی حیرت آور، همه به یکدیگر وصل می شوند. البته روایت کلانی از آنها به دست نمی آید: بلکه مانند یک جدول متقاطع، هر روایتی، روایت دیگر را قطع می کند. روایتها یا برشهای زندگی روزمره ما، به ظاهر چیز مشترکی ندارند، انبوهی شخصیت و ماجرا (و من متحیرم چگونه می توان این همه شخصیت و روایت را در کنار هم جلو برد حتی اگر داستان اقتباس شده یِ قوی پشت کار باشد) هر یک مشکل خاص خود و هر یک دغدغه های خود را دارند. زندگی ما انسانها هم به صورت جمعی اینطور به نظر می رسد. اما برای فرم کلاسیک، چنین تکثری قابل تحمل نیست. در فرم کلاسیک باید بتوان طرحی دقیق را به شکلی منضبط و در فرآیندی علی-معلولی جمع کرد و به تصویر درآورد. اینجا اما آلتمن افراد متعدد و روایتهای متنوع آنها را کنار هم می گذارد و البته با تقاطعهایی معنادار که خود نشانگر پرده جهلی است که در روابط انسانها وجود دارد (صحنه ای را به یاد آورید که هر یک با دیدن عکسهای دیگری به او گمان جنایتکار بودن می برند).

در عین حال، همه چیز کلاسیک است. شما از زاویه نگاه دانای مطلق، به همه چیز نگاه می کنید و با اکثر شخصیتها همذات پنداری دارید. خرده روایتها، نه تنها هر یک به تنهایی داستانی معنادار و شخصیتهایی باورپذیر دارند، بلکه در مجموع نیز به شما یک حس را می دهند.
این جمله آخر، همان است که این اثر را به یک فیلم قوی مبدل می کند. حسی متصل، از اخلاق و روابط انسانی و به ویژه خانوادگی، اگر چه پخش شده در انسانهای متفاوت، با داستانهای متفاوت.
همچنان که شخصیتها خاکستری، غیر قابل قیاس، متکثر و فهمیدنی هستند، اتفاقات هم غیر قابل پیشبینی جلو می روند. اینقدر هست که می دانیم قرار است عدالتی اجرا شود و همین انتخابهای معمولی ماست که زندگی ما را متفاوت می کند: پلیس هوسبازی که خوب می شود، سرنوشت خوبی هم پیدا می کند. کارگر منزوی و کم تحرکی که به نظر خوب می رسد ولی با انتخابهای بد، سرانجام یک قاتل می شود. زنان و مردان، با اعتراف و ابتلا پاک می شوند و هر یک، از همان مسیری که وارد صحن علنی داستان شدند، خارج می شوند. گویی از ابتدا که جهان داستان شروع می شود تا انتها که زلزله ای آن را تخریب می کند، همه چیز در یک دایره مقدر شده است و انسانها دچار بازی های این چرخ هستند تا انتخابهای خود را انجام دهند و گوهر خود را نشان دهند.
میان برها، فیلمِ زیباییِِ کوچک هاست. داستان، قهرمانی ندارد. بدمنی هم نیست. طرح روایی بزرگی هم حاکم نیست. ارتباط علت و معلولی هم بین وقایع نیست. همه هم قهرمانند و هم ضد قهرمان، هر روایتی برای خودش زیباست و در تصادف با روایت دیگر، زیباتر، چرا که سخن جدیدی هم می گوید و آن دعوت ماست به این که کمی دید خود را بالاتر ببریم و بهتر ببینیم. درسهای کوچکی به ما می دهد. محاورات اروتیک تلفنی را ببینید. چه کسی به این خوبی می توانست پورنوگرافی را هجو کند؟ خیانت را؟ چشم چرانی را؟  از دست دادن چیزهای کوچک و ارزشمند دم دست را، بخاطر چیزهای بزرگ موهوم که هیچ وقت به دست نمی آیند؟ کوچک زیباست. زندگی های ما کوچک است ولی دلپذیر، اگر همان کوچکها را جدی بگیریم، می تواند بزرگ شود و ما نیز با آن بزرگتر شویم.

پدر! چرا مرا آفریدی؟!

پدر! چرا مرا آفریدی؟!

اشاره: در ادامه مقالات و یادداشتهایی که در چند سال اخیر درباره داعش و سلفی ها نوشته ام، این بار یادداشتی را به مناسبت حملات تروریستی پاریس آماده کردم که در سایت نشریه سوره اندیشه با نام «پاریس ملکوتی، داعش ناسوتی» منتشر شد. (اینجا) برای مفاهمه بهتر، بد نیست چند یادداشت دیگر من که در همین وبلاگ هم منتشر شده است دیده شود. متاسفانه یادداشت بهتری هم برای نشریه ای چند ماه پیش نوشته بودم که با انحلال آن نشریه، هنوز بلاتکلیف مانده است. دو یادداشت قبلی خود را در همین وبلاگ یادآوری می کنم. نخست درباره حملات داعش به عراق (اینجا) که در سایت سوره هم منتشر شد و دیگری درباره ارتباط جهان مدرن با تروریسم (اینجا). اما کل یادداشتهای من درباره داعش به علاوه آدرس مقالات و کتابم درباره وهابیت جدید، به زودی در  کانال تلگرام منتشر خواهد شد (آدرس کانال در معرفی صفحه آمده است.).

بیشتر ما مردمان این روزگار، بیشتر زمان خود را چشم در چشم گویِ جادویی دوخته‌ایم که نقش جام جهان‌بین را برای ما یافته است: تلویزیون یا لپ‌تاب، تبلت یا رایانه. چشم ما به جهانی دوخته شده است و هر روز، ذره‌ذره همراه این جهان تصویری، ساخته و سوخته می‌شویم. آیا استعاره جهان تصویری (Weltbild) یا جهان به مثابه تصویر یک مفهوم فلسفی است؟ آیا ما برای «اثبات»(؟) یا فهم این مفهوم باید به دامان «رشته»ی فلسفه پناه ببریم و مشغول بحث و درس شویم یا باید سعی کنیم واقعاً چیزها را چنان که هستند ببینیم؟ آیا یکی بدون دیگری راهگشاست یا این که اساساً عقیم است؟ فیلم سینمایی نبرد الجزیره (La battaglia di Algeri) ساخته‌ی جیلو پونته‌کوروو، چند دهه‌ی قبل از این، ماجرای جنگ بین الجزایری‌ها با ارتش اشغالگر فرانسه را روایت می‌کند. مشهور است که این فیلم الگوی بسیاری از پیکارجویان جهان برای جنگ شهری و فعالیت‌های «تروریستی» بوده است. فیلم، تصویری است از اتفاقات واقعی جنگ علیه ارتش فرانسه، اما این تصویر، خود اکنون تصورساز واقعیت‌های آینده می‌شود. در همین فیلم، تیم اصلی، 9 نفره است و مقاصد تروریستی آن‌ها عبارتند از: یک کافی شاپ، یک سالن رقص و یک ورزشگاه. برخی بمب‌گذاری‌ها توسط زنان صورت می‌پذیرد، ساعت این عملیات عصر است و از تیم تروریستی فقط دو نفر زنده دستگیر می‌شوند.
چه اتفاقی افتاده است؟ چرا هر روز ارجاعات به فیلم‌های سینمایی و سریال‌های ساخته شده قبل از انجام یک اتفاق بزرگ سیاسی، بیشتر می‌شود؟ آیا همه‌ی آن‌ها خیالات است؟ داعش از روی فیلم، عملیات می‌کند؟ اینقدر دقیق؟ غرب از روی فیلم عملیات داعش را پشتیبانی می‌کند؟ چه کسی کارگردان فیلم جهان امروز است؟ جهان واقعی، کجا و در کدام فیلم است؟
کشف کارگردانِ «فیلم جهان»، یک مسئله‌ی سیاسی است و فهم نوعِ «فیلم جهان» یک مسئله‌ی فلسفی. اما دست بر قضا این دو مسئله هر دو با یکدیگر آشکار می‌شوند و بنابراین، همچنان که نگارنده قبلاً در یادداشت دیگری درباره‌ی داعش در همین مجال اشاره کرده بود(اینجا)، داعش صرفاً از طریق نظریه‌های انتزاعی فلسفی و حتی نظریه‌های علوم سیاسی و … فهمیده نمی‌شود. نه قطار کردن نام فیلسوفان و نه قطار کردن نام کتب سلفی‌ها، نمی‌تواند راهگشای فهم واقعیت باشد، مگر این که خود نیز به میانه میدان آمده باشیم و با چشمان باز، فیلم جهان را مرور کنیم. لازمه‌ی چنین کاری، تسامح در تعصبات ایدئولوژیک و فلسفی خویش است. بدوی‌ترین گام در این طریق آن است که دریابیم هر آنچه که آن خسرویِ لیبرال سرمایه‌داری می‌کند، شیرین نیست، و اگر چنان وهمی داشتیم و برآن اصرار کردیم، از دایره‌ی اهل فهم بیرون هستیم.
سطح سیاسی مسئله:
جنگ خانمان‌سوزی در یکی از زیباترین کشورهای خاورمیانه رخ می‌دهد. جنگ هر چند بر اساس اختلافات داخلی خود این کشور آغاز شد، اما با حمایت همه‌جانبه‌ی قدرت‌های دنیا و قراردادهای نانوشته بین آن‌ها، حداقل در دو قطب حامیان غربی-عربی و حامیان روسی-ایرانی بدون حصول یک نتیجه مشخص ادامه می‌یابد. یکی از گروه‌های معارض، موفق می‌شود با حمایت همه‌جانبه‌ی کشورهای عربی و حمایت نیمه‌ پنهان ترکیه و اقلیم کردستان، بر بخش‌های قابل توجهی از دو کشور عراق و سوریه تسلط بیابد. بخش عمده‌ای از بدنه‌ی این ارتش زبده و حرفه‌ای، افسران بعثی و قبایل سنی عراق هستند و بخش‌های تبلیغاتی و علنی‌تر آن، سلفی‌های عمدتاً جوانی از 72 ملت، کمابیش با همان ایدئولوژی مکتوب «الفریضه الغائبه» و آرمان احیای خلافت اسلامی وهابی‌های جهادی. برای مردمی که در خاورمیانه زندگی نمی‌کنند، توضیح این امر سخت می‌نماید که: یک گروه نظامی چند هزار نفره، بدون یک حمایت لجستیک، اطلاعاتی، نظامی، سیاسی، رسانه‌ای و… نمی‌تواند در چشم به هم زدنی، نیمی از یک کشور را اشغال کند. سخت است برای این که آن‌ها نمی‌بینند انبوه تانکرهای نفت قاچاق به سمت ترکیه را یا انبوه سلاح‌های سبک و نیمه سنگین و ماشین‌های تندروی پیشرفته و… را. برای ما البته عادیست. هر جا سخن از جنگ و آشوبی در خاورمیانه بوده است، حداقل یک بخش و اغلب همه‌ی بخش‌ها، سری هم در قدرت‌های بزرگ خارج از خاورمیانه داشته‌اند.
هیولایی به نام داعش تبدیل به تیتر یک رسانه‌ها می‌گردد. هنرمندان و ورزشکاران و چهره‌هایی از اهل تسنن در سرتاسر دنیا به این هیولا می‌پیوندند. این بار خود داعش هم یک رسانه دارد یا یک رسانه شناس است. فیلم‌هایی حرفه‌ای از فعالیت‌های خود تولید می‌کند و در شبکه‌های اجتماعی جا خوش می‌کند. اکنون، پس از توافق بزرگترین دشمن داعش با غرب درباره مسائل هسته‌ای، در آستانه‌ی توافق دو قدرت اصلی در میدان سوریه (اینجا را بخوانید)، همزمان با سفر رئیس‌جمهور ایران برای عقد قراردادهای بزرگ با اروپا و… یعنی همه وقایعی که طیف تندوری غرب مانند نومحافظه کاران آمریکا، زمامداران سعودی و اسرائیلی، حاکمان کنونی فرانسه و… با آن مخالف هستند، اتفاقی حیرت آورتر از 11 سپتامبر رخ می‌دهد: سلسله عملیات‌های تروریستی که اگر چه اسناد دقیقی درباره‌ی ابعاد فاجعه‌آمیز آن هنوز از رسانه‌ها منتشر نشده است، اما به هر حال، فضای رسانه‌ای سنگینی در جهان ایجاد می‌کند، فضایی که به شکل مضحکی یادآور فضای ماه سپتامبر در دوره‌ی جرج بوش است و دست بر قضا، با حمایت همه‌جانبه‌ی جمهوری‌خواهان آمریکایی برای جنگ همراه می‌شود(اینجا مثلاً)  و با فحاشی رسانه‌ها علیه مسلمانان و اسلام گرایان(اینجا مثلاً)؛ دست بر قضا، رئیس‌جمهور فرانسه در مراسمی آئین‌وار و حماسی در پارلمان فرانسه، دستور حالت اضطراری را صادر می‌کند و سخن از لزوم اصلاح قانون اساسی می‌راند و لغو شهروندی مهاجران (شاید این آخری، باعث شد سارکوزی در حمایت از اولاند پیش‌قدم باشد) دست بر قضا، باز هم مدارک شناسایی عامل سوری‌تبار در نزدیکی محل انفجار پیدا می‌شود، بله عامل اصلی سوری است و … . وقایعی که نه تنها حس آزاردهنده‌ای درباره‌ی خودشان ایجاد می‌کنند، بلکه شدیداً این پرسش را پیش می‌کشند که ماجرای اصرارهای اخیر یا شاید تهدیدهای در لفافه‌ی دموکرات‌های آمریکایی برای تفحص از اسناد محرمانه ماجرای 11 سپتامبر چه بوده‌اند؟ نکند کسانی که از محال بودن عملیات انتحاری با هواپیما و محال بودن گذر از تور امنیتی پیچیده‌ی آمریکا سخن گفته بودند، بر حق باشند؟
صد البته غیر مسؤولانه‌ترین کار برای تمسخر این پرسش‌ها و نادیده گرفتن انبوهی از اتفاقات پیرامونی قضیه این است که چنین سؤال کودکانه‌ای بپرسیم: «اینها یعنی این که خوشان جنایت کردند علیه خودشان؟!» مسؤولانه این است که کمی زحمت بکشیم و از پیله‌های خود در بیاییم و بفهمیم دوگانه‌های ما (کار داعش است یا خود فرانسه؟) همیشه دوگانه‌های قابل‌اعتمادی نیستند. جهان متکثر و روابط پیچیده اقتصادی و سیاسی دنیای امروز، دوگانه‌های ما را نمی‌پذیرد. اگر کسی نتوانست خود داعش را -به مثابه گروهی که خیلی هم معلوم نیست کیستند و کجایند- و یا نتوانست حکومت فرانسه را مقصر بداند، به این معنا نیست که هیچ شق دیگری قابل تصور نباشد و پرسش‌های ما بی‌جهت باشند. همین قدر مسلم است که یک گروه تروریستی به شدت علنی و آشکار، نمی‌تواند در روز روشن در هواپیمای روسی از مبداء کشوری هم پیمان با روس بمب‌گذاری کند و بعد به فاصله‌ی چند روز بدون نقاب و پنهان کاری، در ملاء عام مردم را در پاریس قتل‌عام کند. چنین خبطی از سازمان‌های امنیتی دنیا که تک‌تک انسان‌ها را کد کرده‌اند و هر کدام به شکلی قابل‌ردیابی هستند، بسیار دور از واقع گراییست.
اکنون کمی درنگ:
بنیادگرایی اسلامی، از آغاز خود در هندوستان، عکس‌العملی بود در برابر استعمار انگلستان. سید جمال‌الدین اسدآبادی و سید قطب و… همه روشنفکرانی مذهبی بوده‌اند که هدفشان، رفورم دینی و مبارزه با استعمار غرب بوده است.[پی نوشت 1] همین آموزه‌ی رفورم مذهبی است که وهابیت را در هم‌ریشگی با روشنفکری دینی و سلفیت جهادی قرار می‌دهد.[پی نوشت 2] مقابله با استعمار، مبارزه با بلوک غرب یا جهان سرمایه‌داری و یا هر چیز دیگری مشابه آن، یعنی برقرار کردن نسبتی متقابل بین سیاست جهان مرکز و جهان در حاشیه. در این سیاست گویی:
خواجه‌ای، بنده‌ای را به بند آورده است، تا در مناسباتی که با او دارد، هم بنده و حدود بندگی او را تعریف کرده باشد و هم با مغلوب کردن بنده، هویت خود را به مثابه «غالب» بنا کند. به عبارت بهتر، بنده، یعنی غیریت متقابل با هویت خودی، لازم است تا همیشگی باشد، چرا که اگر غیریتی نباشد، خودی وجود نخواهد داشت. خودِ در تقابل تام با غیریت، خودی است دارای استقلال و استغنا، در مقابل، خودی که دارای مرزهای مبهم با غیریت باشد و از آن بدتر، این تقابل را نه در ارتباطِ غالب و مغلوب، بلکه در ارتباط کمی محترمانه‌تر ببیند، آن نسبت کلاسیک و خوش‌بینانه را متزلزل خواهد کرد. (کدام دل‌بسته‌ای تزلزل را خوش خواهد داشت؟) حال مردمان منطقه‌ای از جهان هستند که حتی نام جغرافیای خود را (خاورمیانه) مرهون غرب هستند، نه در هویت غربی جایی یافته‌اند و نه خود مناسبت جدیدی در برابر غرب دارند. واضح است که در چنین وضعی، اکثر نخبگان و روشنفکران چنین منطقه‌ای، باید در رثای نمادین این پاریس مثالی، گریبان چاک دهند و مانند غزنویان که از خلیفه‌ی بغداد سنی‌تر و شیعه ستیزتر بودند، از یکدیگر در تسلی بخشی به خواجه سبقت بجویند. مگر نه این است که بنده باید پیش‌مرگ و بلاگردان خواجه باشد؟ روشنفکر «جهان سومی»(؟) پیشاپیش خود را در همین نسبت یافته است و بر همین نسبت هم اصرار دارد. او خود را در آینه‌ای می‌بیند که خواجه در برابرش گرفته و آن‌چنان مسحور این تصویر مصنوع خواجه است که نمی‌فهمد این آینه‌ی دوگانه‌پرور، مدت‌هاست شکست برداشته است. مدت‌هاست آن هویت عقلانیِ لیبرالیستیِ کاپیتالیستی، خودش در مرکز خودش، دچار بحران است و این بحران نه به توصیه‌ی کسی آمده است و نه با مرثیه‌سرایی کسی خواهد رفت. دوگانه‌ی استعمارگر-استعمارپذیر، دوگانه‌ی مرکز-حاشیه و سایر دوگانه‌های مشابه که همه برخاسته از نگاه سوبژکتیوِ متافیزیک نوین هستند، خدشه‌دار شده‌اند و همین است که این آینه امروز به ما نشان نمی‌دهد که واقعاً کیستیم و مخدوش شدن این باور بندگی در ما، حکایت از مخدوش شدن باور خواجگی در او دارد.
براستی این چه تحلیل ظالمانه و یک جانبه‌ای بر غرب بود؟ آیا باید فراموش کنیم که اکثر تروریست‌ها، بنیادگرایانِ مسلمان هستند؟ آیا باید فراموش کنیم سابقه‌ی هزار و چهارصد ساله‌ی خشونت مسلمانان سنی مذهب علیه سایر فرق را؟ آیا باید فراموش کنیم استناد داعش و القاعده به قرآن را در حدود و قصاص؟
کسی مسلماً نمی‌تواند انکار کند که جنگ و خشونت همزاد بشر بوده است. مگر نه این که ماجرا با همان هابیل و قابیل آغاز می‌شود؟ مگر نه این که در همه‌ی سنت بشر در تمام تاریخ، قتل و خشونت و جنایت و جرم و… موج می‌زده است؟ مگر نه این که بسیاری از این قتل‌عام‌ها، در واقع شنیع‌ترین و شدیدترین آن‌ها، در قلب عالم مدرن رخ داده است؟ کسی نباید سنت را فراموش کند و ما برای فهم «ماده»ی بنیادگرایی اسلامی، باید تاریخ اسلام را بخوانیم، نه البته سرسری و بلهوسانه، بلکه دقیق و عمیق. اما این ماده و آن ماده، این زمینه و آن زمینه، هیچ‌گاه نمی‌تواند تنهایی به ما بنیادگرایی را معرفی کند. بنیادگرایی صورت نوینی است و این صورت نوین، عکس‌العملی است رفورمیستی در برابر استعمار و درست به دلیل همین ریشه عمیقِ تفکرِ متقابل سازِ غربی است که بنیادگرایی اسلامی هم از بین نمی‌رود. این یک نسبت است. اگر این نسبت فکری، راه به سوی سیاست باز کند و ما را به قضاوت فرابخواند باید بدانیم که در این قضاوت دو سو وجود دارد و سوی آغازکننده، سوی خواجه است به حکم خواجگی و طرح اندازی خواجه.
اما این غول فرانکشتاین جدید، داعش را می‌گویم، تفاوت‌هایی هم با غولهای قبلی دارد. قبلاً غول مصنوعِ ارباب، منفعل تر بود، چرا که هنوز تا رسیدن به نهایت قدرت فاصله داشت. غول‌های قبلی، معصوم‌تر از این بودند که بتوانند در بازیِ «قدرت برای قدرت» سهمی بیشتر از یک عامل منفعل از ارباب داشته باشند. اما غول فرانکشتاین داعش، موفق شده است روندی را که طی سه یا چهار دهه‌ی اخیر در جهان اهل تسنن آغاز شد، رادیکالیزه کند. داعش(؟) دریافت که باید برای تبدیل شدن به یک قدرت واقعی، از هر تئولوژی خاصی مثلاً از محمد ابن عبدالوهاب یا الهیات شبه صوفیانه طالبان و مدارس حنفی پاکستان و … دل بکند. او به صرافت طبع دریافته است که زمانی می‌تواند آرمان خلافت خود را که حداقل بیشتر از دو دهه بود مخفیانه در بوسنی و دیگر کشورها پیگیری می‌کرد، محقق سازد که از نگاه‌های قومیتی و نژادی که هیچ، حتی از ایدئولوژی خاصی هم تبعیت نداشته باشد، تا جایی که القاعده هم از آن تبری بجوید و تبدیل به دلقکی قابل ترحم شود. داعش فهمید در منازعه‌ی قدرت برای قدرت، بسان مجموعه «بازی خدایان»، باید خود را هضم در روابط انتزاعی منفعت جویی کند و تبدیل به یکی از ارکان قدرت شود. داعش همین ائتلاف قدرت برای قدرت ماجراجویان اسلام‌گراست. تازه مسلمانان (شبه-مسلمانان) غربی که گویی در حال انجام یک بازی رایانه‌ای مهیج هستند، روح تازه‌ای به درون این غول چهل تیکه دمیدند. همچنان که ترکان تازه مسلمان، روح دوباره‌ای به کالبد خلافت عباسی دمیدند.
چرا که نه؟ چه کسانی، از این چهل فرقه‌ی مؤتلف، باصلاحیت‌تر از تازه مسلمانان غربی که جذب سلفی‌ها شده‌اند؟ چه کسانی بهتر از این عده هستند که غرق در نظام رسانه‌ای باشند و با تمام وجود، رسانه را درک کرده باشند و به صرافت دریابند که «بودن، یعنی مدرک بودن»، به زبان امروزی، در رسانه باش، تا باشی. یا چنین می‌توان گفت که: تو آنی که در رسانه‌ای. رسانه‌های امروزی، به ویژه رسانه‌های تصویری، احکام خود بسنده بود و نبود چیزها را تعیین می‌کنند و امکان ارجاع دادن از تصویر رسانه‌ای به خود واقعیت نه ممکن می‌شود و نه اگر ممکن بود، کسی اصلاً چنین چیزی را طلب می‌کرد! چرا که این فراواقعیت، خود منشاء واقعیت است و شما برای دخل و تصرف در تصویر داده شده آن، هیچ راهی ندارید مگر این که دست به دامان خودش، رسانه‌ای دیگر، شوید. آنچه داعش می‌خوانیم، دریافته است که برای جدی شدن و بزرگ شدن، باید در رسانه بود. داعش خودش از حفظ، تمامی نیم سطرهایی که رسانه‌های غربی درباره‌ی او می‌نویسند، پر می‌کند.همان‌گونه که آن‌ها دوست دارند، خودش را بزک می‌کند و همان‌گونه فیلم را اجرا می‌کند. قدرت اصلی داعش در رسانه است. بهتر بگوییم، داعش در رسانه‌هاست. رسانه‌ها حکم می‌کنند که در عراق نباید جنگید چون مردم غیرنظامی آسیب می‌بینند. داعش روزها خلافت می‌کند و شب‌ها بین مردم می‌خوابد. رسانه‌ها حکم می‌کنند که برای جنگ با داعش باید به سوریه رفت، رسانه‌ها حکم می‌کنند که عربستان در ائتلاف آمریکایی ضد داعش حضور دارد (این یکی را چه کنیم؟)، رسانه حکم می‌کند که داعش آثار باستانی را خراب می‌کند و داعش با ظرافت هر چه تمام، این تصویر رسانه‌ای را باور کرده و بارور می‌کند.
امروز این غول تصویری، مسؤولیت حمله به پاریس را با سخاوتمندی می‌پذیرد. پاریسی که برای بسیاری از مردم جهان، از جمله ایرانی‌ها، نوستالژی فرنگ و مدرنیته است. پاریس رؤیایی ایرانی‌ها، پاریسی که وجود ندارد، آرمانشهری است زیبا، دموکرات، با کافی شاپ‌های مملو از روشنفکران و عاشقان و با مردمی دارای تحصیلات و فرهنگ عالی؛ نه شهری که بوی تعفن بدهد، جوانان آشوب‌طلبی داشته باشد و اکثریت مردم تابعش، در آخرین نظرسنجی‌ها، منتخب بودن دولت را ضروری ندانند(اینجا). حمله به پاریس در تصویر صورت می‌گیرد. جنگ علیه پاریس، همان حکمی را دارد که بودریار درباره‌ی جنگ خلیج فارس گفت و ما درباره جنگ علیه آمریکا. این جنگ در تصاویر است. یک طرف جنگ، تمثل مدرنیته، پاریس مثالی است، همان جایی که اولاند مصمم است هر از چندگاه، شویی را با حضور سایر دلقک‌ها، در آن اجرا کند. سوی دیگر این جنگ مثالی، داعش است. همان غول فرانکشتاین مهدور الدم که نمی‌دانیم چرا هزاران کیلومتر مرز مشترک با دشمن اصلی‌اش ایران را رها می‌کند و به سراغ کسی می‌رود که در بدبینانه‌ترین حالت، دشمن بی‌ضرر اوست. داعش، به فرانسه اجازه می‌دهد در حضیض خاموشی‌اش، جاماندگی فرهنگی و سیاسی و اقتصادی از آمریکا و آلمان، دوباره رمقی بگیرد. دوباره فرانسه امیدی بیابد برای رهبری جهان علیه داعشی که پایتحت آن سوریه است.
تصویری شدن جهان که نه، سینمایی شدن جهان، یعنی انتزاعی-ریاضی شدن حاد جهان، یعنی وضعی که در آن، جهان همچون یک تبلت در پیش روی ما قرار گرفته است و ما به مدد نرم‌افزارهای خود، در آن دخل و تصرف می‌کنیم. در یک چنین وضعی است که باید هر روز انتظار پیدایش غول‌های جدیدی را داشت. برنامه‌ریزی‌های ما، جهان را یک کلیت قابل تصرف فرض می‌کند و بر اساس عقل ابزاری، آن را کم و زیاد می‌کند. در این وضع، غول‌ها چه مستقیم و عامدانه توسط معمارهای جهان خلق شوند و چه بالعرض و ناگزیر، به هر حال خودشان مقصر اول نیستند. چنان که غول فرانکشتاین می‌تواند معصومانه چنین چیزی بپرسد: پدر! برای چه مرا خلق کردی؟![مثلاً اینجا را بخوانید]
صورت داعش به هیولا می‌ماند و صورت ارباب به آدمیان. اما این وقتی است که ما هم مجذوب این رابطه رسانه‌ای-تمثیلی شده باشیم. رابطه‌ای رویایی که یک سر آن، صورت مثالی عالم مدرن، یعنی پاریس ملکوتی قرار دارد و سر دیگر، همان صورت تنزل یافته و طرد شدنی، اما در شکل ناسوتی‌اش، یعنی داعش. فرانکشتاین و غول مصنوعش، یکی هستند.

پی نوشت ها:

(1) نگارنده قبلاً در کتاب «وهابیت در جهان اسلام پس از 11 سپتامبر» (مؤسسه مطالعات اندیشه سازان نور-1390) اشاره ای به این مطلب داشته است. نقش اصلی در تاسیس بنیادگرایی اسلامی بر عهده سید احمد بریلوی بوده است. او در جنگ با سیک ها کشته شد. حضور استعمار هند، عامل مهمی برای تقویت این گرایشها بود. مکتب دارالعلوم دیوبندی ها و مدرسه جماعت اسلامی ابوالعلی مودودی از مهمترین پایه های بنیادگرایی اسلامی بود.

(2) درباره هم ریشگی روشنفکری و وهابیت به مقاله دیگری از نگارنده نگاه کنید: «گفتمان وهابیت و اندیشه معاصر ایران» فصلنامه مطالعات تاریخی: شماره 32، بهار 1390. در آنجا توضیح داده شده است که بین احمد کسروی و وهابیت، فاصله چندانی نیست و پس از کسروی بسیاری از روشنفکران دینی یا معمم های روشنفکر، کمابیش همین مسیر را طی می کنند.