فیلسوف مرده: داستان علمی-تخیلی

فیلسوف مرده: داستان علمی-تخیلی

سال 2035 برای همه عاشقان علم و پیشرفت و رفاه، ، یک سال ویژه بود. سالی که در آن بالاخره انتظار به سر رسید و یکی از مهمترین قله های دانش فتح شد. بله، درست حدس زدید: دستگاه احضار روح اختراع شد. این دستگاه با موفقیت آزمایش شد و مورد بهره برداری برخی کشورها قرار گرفت. بدین ترتیب احضار روح از دست خرافه پرستان و جادوگران درآمد و شکل علمی پیدا کرد. هرچند هنوز کشورهای پیشرفته حاضر نبودند چیز زیادی از جزئیات تکنولوژیک این دستگاه بیان کنند.
در همین حال و هوا بود که اعلام شد آلمان، میزبان یک اردوی فلسفی بزرگ خواهد شد. اردویی که در آن قرار است ارواح بسیاری از فیلسوفان مهم دنیا احضار شوند تا در حضور دانشمندان و فیلسوفان امروز دنیا به بحث و بررسی مسائل «باقی مانده» بپردازند. همانطور که انتظار می رفت جنجال برای گرفتن دعوت نامه حضور در این کنفرانس بزرگ، خیلی بالا گرفت و سهمیه بندی های بسیار منضبطی از طرف آلمانها صورت پذیرفت تا حقی از هیچ کشوری ضایع نشود. ماجرای من هم از اینجا آغاز شد، وگرنه تا اینجا را که حتماً خودتون در سایتهای خبری و شبکه های اجتماعی خوانده بودید. من که آن موقع دانشجوی دکتری فلسفه بودم، با زحمت زیاد، ریز برنامه های این کنفرانس و قوانینش را دانلود و مطالعه کردم تا بفهمم بالاخره چقدر امکان حضور ما هست. با توجه به همان سهمیه بندی محدود و رزومه مختصری که از پژوهش درباره هیدگر داشتم، رفتم سراغ گروه فلسفه دانشگاهمان تا درباره امکان حضورم در این کنفرانس صحبت کنم. در جلسه ای که با رئیس گروه داشتم، ایشان خیلی خوب به سخنان من گوش داد ولی آخر صحبتها لبخندی زد و گفت:
«فلانی! فکر می کنی با این دلایل می تونی برای حضور در کنفرانسی به این مهمی، مسؤولان ذی ربط را قانع کنی؟ بی خود خودت را به زحمت ننداز. کل سهمیه ای که به ایران داده شده است، از قبل توزیع شده و رفته. حتی یک دعوت نامه هم به دست اساتید دانشگاه نرسیده است. کار آنقدر بالا گرفته که بین خود مسؤولان و خانواده های محترمشان برای اولویت بندی اختلاف افتاده است…»
من که دیدم اوضاع این قدر بیخ پیدا کرده، فهمیدم باید حتی خواب حضور در این کنفرانس را هم نبینم و با توجه به اولویت بندی های مسؤولان، احتمالاً در دوره بازنشستگی منتظر حضور در یکی از این کنفرانس ها باشم. این فکر و خیالها باعث شدکه سخت دلمرده و ناراحت شوم. در همین ایام و یک روز که داشتم از کافی شاپ آقا سعید برمی گشتم، دم پله ها، یکی از هم کلاسی های خیلی قدیمی را دیدم. اسمش جواد بود. من و جواد قدیمها در دانشگاه امام کاظم(ع) هم کلاسی بودیم. اما بر خلاف من که همش دنبال بحثهای علمی و طی طریق بین این دانشگاه و آن دانشگاه و گفتگو با اساتید و دانشجویان و…. بودم، جواد که پسری بسیار باهوش و زبر و زرنگ بود از همان ابتدا فکرش را داد به کار و زندگی و در همان دوره دانشجویی هم با دختر حاج آقای بصیری ازدواج کرد و همین شد که مرتب از این و آن می شنیدم که چقدر در زندگی پیشرفت می کند و پله های ترقی را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد. وقتی از ناراحتی خودم درباره ماجرای اردوی آلمان گفتم، جواد با اعتماد به نفس کامل، از من دلجویی کرد و بعد لبخندی زد و در حالی که بازوی من را فشار می داد، گفت: «سید، من تو را می شناسم و می دانم که آدم لایقی هستی. یکی از دوستان من بلیط سبز داره (بلیطی که باش می شد به انتخاب خودت در چند برنامه شرکت کنی) ولی چون خانمش پا به ماهه، نمی تونه بره، دنبال کسی می گشت که استحقاق این لطف را داشته باشه…»
خوب شاید باورتون نشه ولی به همین راحتی جواد بلیط را برای من هماهنگ کرد و من به شکلی که نمی خواهم وارد طول و تفصیلش بشوم، رهسپار دیار ژرمنها شدم. محل کنفرانس اردوگاهی بود خوش آب و هوا در جنوب آلمان. «روز ملاقات با هیدگر» همان برنامه ای بود که من انتخاب کرده بودم و چون احساس می کردم افراد ذی صلاح زیادی هستند که منتظر ورود به این برنامه اند، برنامه دیگری انتخاب نکردم و تصمیم گرفتم بعد از برنامه هیدگر، داوطلبانه به ایران برگردم. صبح موعود رسید، من قبل از همه هموطنان مقابل درب هتل ایستادم تا سرویس بیاید. بقیه هم کم کم می رسیدند ولی متاسفانه به دلیل ناهماهنگی هایی که در پرداخت هزینه ها از ایران شده بود(برخی هم می گفتند بخاطر تحریم هاست) سرویس ما هماهنگ نشد و ما با سرویس چینی ها تا دم تله کابین رفتیم و بعد از تله کابین مستقیم وارد محوطه ورودی کنفرانس شدیم. ایرانی ها همه با استفاده از آخرین تبلت های ساخته شده جهان در حال فیلم برداری از مناظر و حتی گاهی آدمها بودند. فضای خیلی شاد و مفرحی بین ایرانی ها برقرار بود که از این نظر فقط با نمایندگان کشورهای عربی و آسیای میانه قابل مقایسه بودیم. من از شدت انتظار حال و حوصله گرم گرفتن با بقیه هموطنان از جمله یکی از دخترها را که به هر بهانه ای سعی می کرد با من بحث فلسفی بکند، نداشتم. وقتی وارد حیاط شدیم و به فرستادگان سایر کشورها نگاه کردم، متوجه شدم که در کارتی که به سینه آنها نصب است، تخصص و دانشگاه آنها هم ذکر شده است، اما در کارت ایرانی ها و عرب ها، فقط نام فرد و کشورشان ذکر شده و جلوی بخش تخصص هم نوشته شده بود: مهمان ویژه.
سرانجام درها باز شد و وارد سالن شدیم. هر فردی هنگام ورود، توسط ماموران تشریفات که به اکثر زبانهای زنده دنیا صحبت می کردند، شماره صندلی و آدرس آن را دریافت می کرد. در همین هنگام و از خلال صحبتهای عرب زبانها و انگلیسی زبانها بود که متوجه شدم ما که دیر آمده ایم، مراسم احضار را از دست داده ایم و الان فقط می توانیم ارواح را ببینیم. زیاد هم برای من مهم نبود چون به هر حال من هیچ وقت استعدادی در مسائل تکنولوژیک نداشتم. خوشبختانه صندلی من در ردیف های جلو بود. «سِن» با یک محفظه شیشه ای شفاف ولی کاملا فراگیر جدا شده بود و صندلی های ارواح با نام هر فیلسوف مشخص شده بود. البته ماموران تازه در حال تایپ نامها بر روی مونیتور صندلی های ارواح بودند که در هر صورت از این فاصله دیده نمی شد و من هم حوصله چشم دوختن به مونیتور سالن را نداشتم. مقابل صندلی ارواح که پشت به ما بودند، میز بسیار مرتفعی قرار داشت و در پشت آن مردی موقر با لباسی سیاه و تبلتی بزرگ و سیاه نشسته بود و دو نفر دیگه که شاید منشی های او بودند نیز در کنار وی قرار گرفتند. در دو گوشه سِن هم دو میز برای سخنرانی به شکل ایستاده قرار داشت. رتق و فتق امور که تمام شد، با صدای زنگ همه به جلو توجه کردند و… بله! آمدند! خودشون بودند! برخی از فیلسوفان مشهور آلمانی در این دیدار یکی پس از دیگری وارد شدند. مارتین هیدگر، ادموند هوسرل و کارل یاسپرس از نخستین کسانی بودند که وارد شدند و در همان صندلی ها کنار هم نشستند. هیدگر اول از همه نشست و من چنان محو تماشا بودم که یادم رفت به بقیه فیلسوفانی که آمدند نگاه کنم. ولی فکر کنم مارکوزه را هم آن وسط تشخیص دادم و البته هابرماس را هم. (خوب هابرماس در سال 2035 مرده بود بالاخره) البته آخرین نفری هم که نشسته بود از پشت شبیه هیچکاک جوان بود که آن را هم نفهمیدم کیست. ارواح در سنین مختلفی و به صورت تصادفی احضار می شدند. همه خصوصیاتشان شبیه به ما بود فقط این که شفاف بودند و تقریبا مثل همان چیزی بودند که در فیلمهای سینمایی قدیمی می دیدیم. کمی که ولوله و شور جمعیت کم شد، رئیس جلسه که آن بالا بود شروع به ارائه توضیحات کرد. من که آلمانی بلد نبودم سریع گوشی ترجمه هوشمند را زدم به گوشم و آن را روی گزینه فارسی تنظیم کردم. رئیس، توضیحاتی درباره دستگاه داد و این که احتمال دارد نام آن را از احضار ارواح تغییر دهند. قبلا هم من شنیده بودم که این نام را به اصرار واتیکان گذاشته اند و اصل ماجرا چیزی مربوط به دریافت اطلاعات دی.ان.ای آدماست و… . چون کاتالوگ را هم قبلاً خوانده بودم، همه توضیحات رئیس برام جدید نبود. همانجا نوشته بود که ما هنوز در آغاز راه این تکنولوژی جدید هستیم و خیلی چیزها را نمی دانیم مثلاً این که ارواح معمولاً بعد از دو ساعت تصعید می شوند و وقتی این اتفاق افتاد دیگه به این زودی نمی توان آنها را احضار کرد و اگر شرایط برای آنها سخت باشد، این تصعید می تواند زودتر از دو ساعت رخ دهد و این که به نظر می رسد ارواح گاهی قدرت ذهن خوانی دارند که البته این محدود و چیزی کاملا علمی و متعارف است و جای هیچگونه نگرانی ندارد، چون همه چیز تحت کنترل است… همچنین رئیس، دستور جلسه را معرفی کرد: «بررسی نظر خود هیدگر درباره اختلافاتی که پس از وی پیرامون مساله حمایت او از نازی ها پیش آمد.» سپس با زدن سه ضربه چکش الکترونیکی به صفحه هوشمند میز، (که صدایی محکم داشت) حضار را به سکوت دعوت کرد. بعد نگاه کرد به هیدگر که همانند دوستانش آرام و سر به زیر نشسته بود و با لحنی قاطع گفت: «آقای مارتین هیدگر، به جایگاه بیایند!»
هیدگر نگاهی به بغل دستی هایش که به ترتیب هوسرل، یاسپرس و مارکوزه بودند کرد و وقتی دید هیچ عکس العملی از آنها سر نزد، به جایگاه آمد. رئیس رو کرد به هیدگر و گفت:
«آقای مارتین هیدگر! شما اینجا فراخوانده شده اید تا درباره عملکرد خود در حمایت از نازی ها و همچنین طرح اقوال یهودی ستیزانه و ارتباط آنها با فلسفه خود توضیحات لازم را ارائه کنید.» بعد به سمت فردی که بیرون از سن بود نگاه کرد و گفت:
«آقای فیگور، لطفا به جایگاه بازخوان بیایید.» پروفسور فیگور به جایگاهی که روبروی جایگاه هیدگر قرار داده شده بود آمد و اسنادش را که در واقع فایلهایی در تبلت بودند، روی میز گذاشت. راستی تا یادم نرفته، پروفسور فیگور را معرفی کنم. پروفسور فیگور، رئیس کرسی هوش مصنوعی دانشگاه فرایبورگ است. یکی از دلایل شهرت او این است که هر ماه به زیارت موزه آشویتس می رود. یکی دیگر از دلایل شهرت او این است که گفته است حاضر است داوطلبانه کرسی هوش مصنوعی فرایبورگ را تعطیل کند و نام آن را کرسی سازه های انسان نما بگذارد که بیشتر مورد علاقه سهامداران شرکتهای فرا ملیتی است. البته این اولین بار نیست که این اتفاق رخ می دهد. قبل از فیگور هم نام کرسی فیزیکالیسم بود. قبل از آن هم نام کرسی فلسفه زبان بود. قبلش هم یادم نیست چی بود. (یک کرسی فلسفی بود گمان می کنم). البته دیگه الان خیلی این کرسی مشتری نداشت.
خلاصه فیگور شروع به سخنرانی کرد. چنان آتشین و محکم حرف می زد که من مجبور شدم صدای میکروفون را به حداقل برسانم. خیلی صحبتهایی جدیدی نبود البته. خودتون حدس می زنید چی بود. ارتباط جنگ و نژاد پرستی و کشتار و تجاوز و بی مسؤولیتی و عقل ستیزی و بقیه شرور عالم بود با وجودشناسی و بازگشت خدایان و این چیزها در فلسفه هیدگر و لزوم این که باید هیدگر همینجا از بشریت بخاطر انحرافاتی که ایجاد کرده -از جمله سر کار رفتن کلی از آدمهای دنیا با خواندن «لاطائلات» فلسفی، (فیگور اینطوری گفت)- عذرخواهی کند.
در تمام مدت این خطابه، هیدگر با دو دستش دو طرف میز را گرفته بود و سرش را هم پایین انداخته بود. رئیس بعد از سخنان فیگور رو به هیدگر کرد و گفت:
«آقای هیدگر! الان شما فرصتی بی نظیر به دست آوردید تا یک بار برای همیشه تکلیف انسانها را با خودتان روشن کنید. آیا شما دفاعی در این باره دارید؟ آیا شما می پذیرید که فلسفه شما بود که باعث این فجایع شد و بعد از مرگ شما هم بسیاری از افراد ساده لوح با آن منحرف شدند؟…»
از بدشانسی من در همین اثنا بود که همان دختر ایرانی که از اول این اردو هی دور و بر من می پلکید، گوشی را از گوش من کشید بیرون و گفت:
«هی! ما عقب تخمه و چیپس آوردیم، میای بریم؟» گفتم: «نه… من راستش دارم به این…» پلاستیک تخمه را گرفت طرف من و گفت: «پس یک خرده بردار!» من که از بیرون آمدن گوشی خیلی ناراحت شدم، دوباره نگاه کردم طرف سن و گفتم: «نه مرسی، اجازه بدید من دارم…» که ناگهان توجهم به دستهای هیدگر جلب شد. متوجه شدم انگار دستهای هیدگر می لرزد. بی توجه به دخترک که نمی دونم کی رفت، گوشی را گذاشتم روی گوشهایم ولی سخنان رئیس تمام شده بود. دوباره نگاه کردم. نه اشتباه نبود، شانه های هیدگر آشکارا و با ریتمی هماهنگ داشت می لرزید. احساس می کنم کم کم همه داشتند متوجه می شدند. ناگهان هیدگر سرش را از بین دستانی که روی میز اهرم کرده بود بلند کرد و… بله واقعاً همینطوری بود. می دونم باورش خیلی سخته ولی باور کنید، هیدگر داشت گریه می کرد. اما نه گریه ریز، هیدگر داشت با لرزشی آشکار، هق هق می کرد. چنان این منظره شوک آور بود که همه غرق در سکوت شده بودند. حالا دیگه صدای گریه بلند بلند هیدگر هم شنیده می شد.
«آخییییی… حیوونکی…» برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دخترک بود که هنوز نرفته بود و پشت صندلی من ایستاده بود. (صندلی من اول ردیف بود) بعد از این که هیدگر کمی آرام شد، رو کرد به رئیس، فیلسوفان وحضار و به ترتیب گفت:
«آقای رئیس! همکاران و اساتید من! حضار محترم! همه آن چیزهایی که طی این سالها دوستانی مانند پروفسورفیگورگفته اند صحت دارد! می دانم با شنیدن این سخن من ممکن است خیلی ناراحت شوید و امیدتان از بین برود، ولی واقعیت بی هیچ شک و تردیدی ، همان است که گفته شد. بله متاسفانه، فلسفه من چیزی جز فاشیسم، نژادپرستی، بربریت، دین، قرون وسطا، دشمنی با علم و تکنولوژی و پیشرفت، یهود ستیزی و یهودسوزی نیست. من یک آدمِ…» (بغض اجازه نداد حرفش را ادامه دهد) مکثی کرد و ادامه داد: «به همه هواداران ساده لوحم در سرتاسر دنیا بگویید (نمی دونم چرا وقتی این حرف را می زد، در حالی که اصلاً به دلیل جایگاهش، پشتش به من بود دستش به جهت من دراز شده بود، طوری که واقعا ترسیدم) :هیدگر خودش گفت که من در عالم ارواح توسط خود خدا متنبه شدم که سرتاسر آراء و عقاید و شخصیت من تباه و ننگین بوده است. من به آلمان خیانت کردم، به بشریت خیانت کردم، به یهود خیانت کردم، رو کرد به سمت یاسپرس و هوسرل و ادامه داد: به فلسفه هم خیانت کردم…»
لبخند کمرنگی که بر لبان هوسرل نقش بست، از چشمان من پنهان نماند. هیدگر ادامه داد:
«ای هواداران من! بیدار شوید! بس است دیگر! جهالت بس است! جنایت بس است! نژادپرستی بس است! ظلم به یهودیان بس است! من هیچ چیز نیستم جز تباهی!…» هیدگر گاهی حرف می زد و گاهی گریه امانش را می برید. ولی من دیگه گوشهایم کار نمی کرد. یه چیزی داخل گوشهام زنگ می زد. حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم گیج می رفت. گوشی را کندم و از شدت ناراحتی بلند شدم دویدم بالا سمت در خروجی و به صدایِ «کجا می رویِ» دخترک که کنار صندلی من روی زمین نشسته بود هم توجهی نکردم. دم در خروجی، مامور تشریفات هم داشت می آمد سراغ من: «اینشولدیگونگ هر…» ولی من در را باز کردم و دویدم بیرون و در را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. چشمانم را بستم و یک نفس عمیق کشیدم. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم یک پاکت سیگار باز طرف من گرفته شده. رو کردم به سمت بنده خدا تا بگویم سیگاری نیستم که دیدم از ارواح است! اینقدر عجله کرده بودم که در خروج را اشتباهی آمده بودم! دوباره نگاه کردم بش، آشنا بود! نه غیر ممکنه! این بارته! رولان بارت! خنده ای سرد بر لب داشت. دوباره دستش را تکان داد و شاید چون می دانست من فرانسه بلد نیستم به انگلیسی گفت: « بردار یکی، نترس!» یک نخ سیگار بی اختیار برداشتم. و به روبرو نگاه کردم. عده ای دیگر از ارواح دور یک روح دیگه را گرفته بودند و به شدت بحث می کردند. همه فرانسوی بودند… اوه! روحِ وسطی … آره آره خودشه! نیچه بود که با بهت داشت به اینها (فوکو، دریدا، دلوز، لکان، بودریار و…) نگاه می کرد و خودش چیزی نمی گفت. در همین زل زدگی بودم که ناگهان جرقه ای خورد و آتش فندکی که بارت برایم روشن کرده بود جلوی چشمانم را گرفت. پرسید:
«می دونی این مرد آلمانی چی می گفت الان؟» من از پشت آتش فندک زل زده بودم به جمعیت آنها و این باعث شده بود که نیچه و فرانسوی ها را به شکل رقصان ببینم. همچنان ساکت ماندم. بارت خندید و ادامه داد: «میگه: هست، هست و نیست، نیست.»! احساس کردم آتشی هم درون من افکنده شد. سیگار را انداختم زمین و برگشتم سمت دربی که اتفاقاً مامور تشریفات همزمان آن را از آن طرف باز کرد و بعد از نگاه به کارت من به زبان انگلیسی گفت که: «شما نباید اینجا باشید.» مامور را کنار زدم و دویدم داخل سالن، پله های سالن را دوان دوان طی می کردم پایین و فریاد زدم:
«آهای! آهای!های دگر! ای مرد همیشه دروغگو! صبر کن!» هیدگر در این لحظه که گویی جلسه رسمی ظاهراً تمام شده بود، کنار هوسرل و یاسپرس ایستاده بود و و یخ روابط آنها هم آب شده بود طوری که هیدگر به طرف هوسرل که در صندلی نشسته بود خم شده بود و انگاری می خواست دست هوسرل را ببوسد… اما با شنیدن صدای من، او که از نیم رخ طرف من بود، بدون آنکه سرش را تکان دهد فقط از گوشه چشم به من نگاه کرد و با بی تفاوتی خود را آماده شنیدن بقیه صحبت من نشان داد. نزدیک سن رسیدم. همه سالن خیره شده بودند به من و ماموران تشریفات هم با چهره هایی نگران و با بی سیم هایی که البته دیده نمی شدند، صحبت می کردند. دخترک هم دوید تا خودش را به من رساند. همانجا ادامه دادم:
«هیدگر! تو نمی توانی! تو مرده ای!» احساس کردم برخی دارند می خندند که خوب معلوم است که مرده هیدگر، این یک دستگاه احضار روحه… دوباره ادامه دادم:
«ما تو را کشتیم! با فلسفه تو را کشتیم! کسی که وارد قلمروی فلسفه شود، اول، فیلسوف را می کشد!» هیدگر بالاخره سرش را برگرداند سمت من و این بار لبخندی زد و… ناگهان صدای آژیر هشدار دستگاهها بلند شد. بله، روح هیدگر در حال تصعید زودهنگام بود و هنوز روشی برای کنترل این اتفاق اختراع نشده بود. سر و صدا و شلوغی جمعیت، سالن را به هم ریخت. می خواستم برگردم برم که ناگهان از دور آن مردی که از پشت شبیه هیچکاک بود برگشت به من نگاه کرد و با خنده و اشاره انگشت شصت من را تشویق کرد. دقیق تر نگاه کردم، این که رورتی اه!

Advertisements
صنعت محرم

صنعت محرم

اشاره:

مطلبی که در ادامه خواهید دید، ویرایش شده یادداشت کوتاهی است که در «سایت» سوره اندیشه با عنوان انتخابی خودشان، اظهار ظاهر منتشر شد. صرف نظر از برخی ویراستاری ها، پیوند مطلب قدیمی خودم را با عنوان مصرف گرایی فرهنگی، برای «نشریه» سوره اندیشه هم می توانید بخوانید که شاید مقدمه خواندن مطلب حاضر باشد. اما لازم می دانم چون این مطلب در ایام عزاداری اباعبدالله منتشر می شود، نکاتی را گوشزد کنم. از جمله این که نگارنده در هیچ حالتی منکر برکات معنوی عزاداری های اهل بیت(ع) نبوده و نیست و حتی خرده گیری های کسانی مانند مرحوم شهید مطهری را نیز در این باره قبول ندارد. یادداشت حاضر صرفاً ناظر به لباس جدیدی است که این مراسم بر تن کرده است و این لباس حجاب ضخیمی برای نیل به روح این عزاداری ایجاد کرده است. از نظر راقم این سطور، عاشورا یک رویداد تاریخی یا رویداد از آنِ خود کننده (Ereignis) است. این رویداد هر چند جنبه آپولونی (قانون گذاری) ندارد، اما در واقع روحی دارد که وجه دیونیزوسی فرهنگ شیعه را ایجاد می کند. اما این رویداد نیز بسان هر رویداد دیگری ذاتاً تاریخی است و تا زمانی که هست، هست! دوستان فاضل و اهل معرفت سخنان زیادی درباره این رویداد می گویند که البته درست است، اما درباره رویدادی که بود. امروز بین ما و رویداد عاشورا فاصله است و ما نه« در» این رویداد هستیم و نه به آن به مثابه سنت فکر می کنیم. مهمترین مانع هر دو، فرهنگ نهیلیستی رایج است که گاهی خود را به مثابه قدرت نشان می دهد و گاهی مصرفگرایی.

افلاطون در ابتدای رساله جمهوری، رساله‌ای که قصد دارد در آن وضع دیانت و مدعیان آن و مراسم دینیِ رو به تکثر را به نقد بکشد، اشاره‌ای به حضور در یک جشن «دینی» می‌کند که «برای اولین بار برگزار می‌شود» تا تلویحاً به وضع ظاهراً پر قدرت دین در دنیایی که حقیقتاً از تدین تهی شده است، اشاره‌ای شاید از نوع «براعت استهلال» داشته باشد. هرچند نگارنده چندان با راهی که افلاطون برای گذار از دین تهی از معنا به دین حقیقی می‌گشاید، همراه نیست، اما این درد مشترک متفکران تاریخ را مهم می‌انگارد که به نظر می رسد دین در اعصار متعددی تجربه گر تباهی و بیانگر معانی تهی بوده است و این نه نقص خود دین است و نه ذاتی آن، بلکه این سرنوشت هر آن تاریخی است که دچار اعراض از فکر دینی شده است اما نمی‌تواند از ظواهر آن دل بکَند.
راقم این سطور پیش از این در یادداشتی در نشریه سوریه اذعان بر این مطلب کرده بود که روند کنونی عزاداری‌ها و تکثر هیئات مذهبی و امثال آن، بیش از آنکه ناشی از تداوم سنت دینی شیعیان باشد، ناشی از وضع جدید جهان است. وضعی که می‌توان آن را به تبع بودریار، جامعه مصرفی نام نهاد. در همان یادداشت، نگارنده نشان داده بود که مصرف‌گرایی که همانا وضع نهیلیستی و معناگریز جهان امروز است، تمامی عرصه‌های فرهنگی زندگی ما را درنوردیده است و بسیاری از مراسم و آیین‌های فرهنگی ما نیز به اقتضای مصرف‌گرایی، تبدیل به سوپرمارکتی خوش‌رنگ و لعاب و مملو از تنوع و تکثر گشته‌اند و در این روند رو به تزاید تنوع، هیچ معنای محصلی را (جز همان مصرف‌گرایی نهیلیستی) نمی‌توان تجربه کرد.
در همان جا به چند نمونه از بی‌معنایی برنامه‌های هیئات مذهبی اشاره شده بود. از آن جمله بود: از بین رفتن تقدس غذا و موضوعیت یافتن پذیرایی به شکل عرفی و حتی به عنوان یک حق برای شرکت‌کنندگان، از بین رفتن فضای معنوی مجالس مناجات و حرکت آن‌ها به سمت سازوبرگ و تزئینات و حواشی رسانه‌ای آن و از جمله به حاشیه رفتن یا حتی فقدان مجالس مناجات محلی به نفع تجمیع مناجات کنندگان در مراکز بزرگ (نمونه واضح آن مراسم روز عرفه است.) و…
ضمن تأکید مجدد بر اهمیت خوانده شدن یادداشت قبلی برای تکمیل منظور یادداشت حاضر، اینجا یادآور می‌شویم که مصرف‌گرایی نهیلیستی در هیئات مذهبی، امروز بیشترین جلوه‌گری خود را در محوری‌ترین بنیاد هیأت، یعنی در مراسم ماه محرم نشان می‌دهد.
برای روشن کردن بیشتر این معنا باید یادآور شویم که بخش عمده‌ای از مراسم ماه محرم، وجه شعائری آن است. این بدان معناست که مراسم ماه محرم، در عین باطن معنوی که دارد، باطنی که با سوزانندگی غبارهای زمانه، محور اصلی سازندگی فکر شیعی و عامل زنده ماندن فرهنگ تشیع در طی زمان قلمداد می‌شود، دربرگیرنده ظواهری است که باید در کوی و برزن آشکار شوند و بر خلاف اغلب مراسم عبادی به ویژه در مستحبات که اصل بر اقامه فردی آن‌ها در خلوت است، اینجا اصل بر اقامه آن‌ها در جلوت قرار می‌گیرد.
بنابراین، دو امر ذکرشده فوق، یعنی محوریت محرم در فرهنگ شیعی و دومی یعنی ضرورت اقامه آن به صورت شعائر ظاهری، امکانی را برای امروز فراهم کرده است که فرهنگ مصرف گرایانه حاکم بتواند متعرض آن شود. زیرا از سویی گرد هم آورنده انبوهی از مردمان است و از سوی دیگر، تقاضامند آشکار کردن نشانه‌ها و سخنان. امکان فراهم‌شده در نسبت با خصلت دیده شدنی بودن یا رسانه‌ای شدن در جامعه مصرفی، جهت جدیدی می‌یابد. این خصلت چنان است که اگر نباشد اصلاً جامعه مصرفی امکان قوام نمی‌یابد. جامعه مصرفی به مدد این می‌تواند تداوم یابد که مردمان هر روزه خود را در آینه نشانه‌های به تصویر درآمده بفهمند. کالاهای لوکس و متنوع، برندهای مختلف و مدهای بی‌انتها، معرف هویت انسان‌ها هستند و انسان‌ها هستند تا این مدلها را تا بی نهایت مصرف کنند.تبلیغات که علنی ترین شکل خود را در تلویزیون می‌یابد، سیطره ای بی چون و چرا یافته است و در هر امری که ظاهراً نباید ربطی به مبادلات مالی داشته باشد خود را نشان می‌دهد. در واقع نه تنها حیات مصرف‌گرایی بی پایان وابسته به تصویرسازیهای متنوع رسانه‌ای درباره نشانه‌های کالایی است، بلکه حیات رسانه‌ها نیز که ذاتاً مصرف گرا هستند وابسته به تداوم این فرهنگ است. اگر فرهنگ مصرف گرایانه متوقف شود، رسانه‌ها دیگر تصاویر تهی از معنای خود را که معمولاً قوام‌بخش فرهنگ مصرف گرایانه و گاهی قدرت نهیلیستی هستند، نمی‌توانند به فروش برسانند.
رسانه‌های جامعه مصرفی و فرهنگ اقتصادی یک چنین جامعه‌ای، نمی‌تواند بین مناسک مهم ماه محرم با سایر چیزها (مثلاً نمایشگاه گل و گیاه یا بازی‌های رایانه‌ای و…) تمییز قائل شوند. در جامعه مصرفی، همه چیز برای مصرف شدن است، حتی وجوه ممتازی مانند فرهنگ و تفکر. بنابراین است که باید برای محرم نیز برنامه رسانه‌ای داشت. اگر قرار باشد محرم در شکل سنتی خود به تصویر درآید، در واقع چیزی به تصویر در نیامده است چرا که نمی‌توان روح حاکم بر ماه محرم را در تصاویر تبلیغاتی روایت کرد و اصلاً امر تبلیغات در جامعه مصرفی چیزی از بواطن ثابت محرم نمی‌فهمد بلکه در طمع ظواهر قابل تکثیر آن نشسته است؛ زیرا بدون تکثیر این ظواهر آنچنان که مقتضای فرهنگ رسانه‌ای جامعه مصرفی است، نمی‌توان برای این اژدهای سیری‌ناپذیر، خوراک مناسبی یافت.
باید دقت داشت که جامعه مصرفی هیچ فرد یا نهاد یا گروه خاصی نیست. جامعه مصرفی دیدگاه یا نسبتی است که بین انسان‌ها به وجود آمده است و شرط گذار از آن یا فائق آمدن بر آن، امکان‌پذیر نیست مگر با فهم ذات نهیلیستی آن. طبق این وصف، مسؤولیت مصرف‌گرایی، مداحان و هیئات و… نیستند، مسؤول مصرف‌گرایی مذهبی، همه مردمان‌اند و بر خلاف آنچه در ظاهر متبادر می‌شود، بیان مثال‌هایی از مصرف‌گرایی در این یادداشت، به معنای محاکمه و یا ارائه راه‌هایی برای عمل اصلاحی نیست، بلکه صرفاً به دنبال باز کردن راهی برای تأمل درباره وضع کنونی مراسم ماه محرم است. چند مثال:
از چند ماه قبل از ماه محرم، کسانی که مدعی حب اهل‌بیت(ع) هستند، در حال تبلیغات روزشمار برای ورود به ماه محرم‌اند. چنین دیدگاهی که بی‌شک سابقه‌ای از آن را نمی‌توان در فرهنگ اهل‌بیت(ع) یافت، نشانگر آن است که برخی بر این گمان‌اند ماه محرم نه به مثابه محور فرهنگ دینی، بلکه به مثابه فرصتی برای انجام مناسک «دینی» خاصی، باید مغتنم شمرده شود و حتی هویت فردیِ گروهی از انسان‌ها باید با این مناسک معنا شود. منظور از این مناسک هم واضح است، پرچم و علم و مداحی و مراسم ماه محرم و نه تفکر در باب مثلاً امر به معروف و نهی از منکر و عدالت و الوهیت. این همان تعبیر بودریاری تعریف هویت بر اساس نشانه‌های تصویری است. بچه‌های هیأت، این بار کسانی نیستند که مثلاً از مدتی قبل برای برقراری هیأت اقدام می‌کنند، بلکه کسانی هستند که زندگی خود را در انتظار مراسم عزاداری هیأت تعریف کرده‌اند. این یعنی منقلب شدن هیأت به ظواهر آن.
در آستانه ماه محرم، فروشگاه‌های لباس مژده می‌دهند که البسه ویژه ماه محرم در اندازه‌ها و اشکال مختلف برای جنس‌ها و سن‌های مختلف به بازار آمده است. خرید لباس‌های ویژه عزاداری این بار نه با چشمی اشک‌بار و دلی اندوه‌بار و از سر ضرورت، که برای عقب نماندن از قافله همگان و با وسواس سوداانگارانه صورت می‌گیرد.
هیئات مذهبی باید طبل و سنج و علم و کتل هایی را پیشاپیش آماده کنند که نشانگر برند هیأت باشد و البته معمولاً تغییراتی را در هر سال تجربه می‌کنند. به تبع تبلیغات رسمی، مراسمی را برای پیشباز ماه محرم برگزار می‌کنند و سعی دارند با هر چه متشکل تر نشان دادن و برگزاری باشکوه تر هیأت، نشان دهند که این هیأت دارای برتری‌های نسبی در جمع هیئات است.
یکی از مهم‌ترین اقدامات قبل از شروع مراسم ماه محرم، مشخص کردن سهم ابرهیأتها از سوپراستارهای مداحی است. سوپراستارهای مداحی که البته اغلب پیشاپیش بخش عمده وقتشان مشخص شده است، باید تعیین کننده هویت هیئات بزرگ باشند. هر چه هیأتی، در جذب مداح مشهور تری توفیق بیشتری بیابد، موفق شده است که جمعیت بیشتری را جذب کند و از حواشی آمد و رفت آن مداح، توجیه اقتصادی بهتری هم برای برنامه‌های هیأت بیابد.
سوپراستارهای مداحی که عمدتاً سبک جدیدی از مداحی تهرانی را با دستگاه‌های متنوع و الحان تند و کندِ دائم التجدد، بسط می‌دهند، از مهم‌ترین علل نابودی هیأتهای سنتی و مداحی های سنتی به ویژه در شهرستان‌ها هستند. هر آن مداح جوانی که زودتر بتواند تقلید یک یا چند سوپراستار را به سرانجام برساند و در اقلیم بومی خود شایع کند و هر آن هیأتی که زودتر توفیق یابد تا شعبه‌ای از برند یک ابرهیأت مذهبی تهرانی را دایر کند، از اعتبار سیاسی و اقتصادی و رسانه‌ای موجه‌تری برخوردار خواهد شد. همچنین، امروزه دیگر این مسأله کاملاً جا افتاده است که باید در روزهای عاشورا و تاسوعا، همه شهر در یک نقطه گرد هم آیند و این بهترین مجال برای دوربین‌های تشنه تصویربرداری است تا رسالت مصرف گرایانه خود را در این زمینه محقق سازند. نتیجه چنین چیزهایی از بین رفتن هیئات کوچک بومی و منطقه‌ای است.
البته تصویرسازی‌های رسانه‌ها در ایام عزاداری نیز به همین تنوع سازی‌های ظاهری برمی‌گردد. پخش مراسم عربی-ایرانی عتبات و یا صحنه‌ای از عزاداری زنجان و… نمونه‌هایی هستند که اماکن پیشاپیش دکوپاژ شده برای تصاویر رسانه‌ای، آن‌ها را هم به شکل جذابی برای ما توریست‌های مذهبی در می‌آورند. در نتیجه این جذابیت، ما البته ممکن است حال مذهبی قبلی خود را شوری بیشتر بدهیم، (که البته این حال نه آن حالِ انسانی است مقیم در هیأت واقعی) اما مسلماً چیزی از حس مذهبی مرسوم در آن مراسم سنتی، به ویژه آنچنان که قبل از سیطره دوربین‌ها باب بوده است، نمی‌یابیم. بماند که یکی از مهم‌ترین کارکردهای پنهان رسانه‌های محرم ساز، این است که ما می‌آموزیم تماشاگر این مراسم باشیم و نه مشارکت‌کننده در آن.
اگر چه که اقتضای هیأتهای جامعه مصرفی، محوریت مداحان است تا با اشعار هر روز سطحی تر و الحان هر روز عام تر و تکثیر کلمات تهی شده از معنا به اشکال مختلف و سبک‌های عزاداری جذاب و متنوع، قوام‌بخش این نوع خاص از مصرف‌گرایی باشند، اما روحانیت نیز در این عرصه نمی‌تواند خود را منزه بداند. ظهور منبری‌های جوان اعم از معمم و مکلا که به مدد شهرت در لفاظی های سیاسی و روان‌شناختی یا صرفاً به دلیل القاب و عناوین و گاهی حتی با بر عهده گرفتن مداحی موفق شده‌اند برندی را در این بازار به دست آورند، وجهی فرعی در فرآیند مصرفی شدن هیئات به شمار می رود.
پس از پایان مراسم محرم و تا حدی تداوم آن‌ها در ماه صفر، زمان آن می‌رسد تا محصولات چندرسانه‌ای و متنوع به دست آمده وارد بازار شوند. محصولاتی که اغلب عمر چندانی ندارند و بیشتر به عنوان بخشی از فعالیت برندهای مداحی دیده می‌شوند. یکی از مهم‌ترین کارکردهای این ترانه‌های مذهبی این است تا با کار گذاشتن آن‌ها در اتوموبیلها با صدای گوش‌خراش، چنان که عادت ایرانیان است، به ضمیمه تزئین مذهبی ماشین برای ماه محرم، نوعی فضاسازی مصرف گرایانه جدید هم انجام شود. در این فضاسازی جدید، انسان‌ها به شکلی علنی و زمخت، به بسط آخرین مدهای صنعت مداحی و محرم می‌پردازند و ضمن از بین بردن بیش از پیش وجه نابهنگام و ذاتاً هنری مناسک سنتی محرم، ذمه خود را از مشارکت در عزاداری (شاید با رد شدن از جلوی دسته و تحویل گرفتن لیوانی شربت یا بشقابی غذا) بری می‌کنند.
صنعت محرم، باعث گردش مالی فراوانی می‌شود و مسلماً هر نوع برخورد سلبی با آن، سبب مخالفت‌های فراوانی خواهد شد. ضمن این که، مراسم سنتی و معنادار محرم آن چنان به محاق رفته است که برخورد با مراسم نهیلیستی رایج، می‌تواند منجر به حذف کلی این مراسم و آسیب زدن به هر نوع عزاداری گردد. بنابراین است که مواجهه با این امر، نیازمند حزم و احتیاط فراوان است. بی‌شک یکی از مهم‌ترین مقومات چنین احتیاطی توجه به برخورد مشفقانه و از سر تفهم با عزاداران است تا برخورد فاصله‌دار و از سر تفوق.

جشن انقلاب، مشارکت در خاطره ای مقدس

جشن انقلاب، مشارکت در خاطره ای مقدس

یا خیر ذاکر و مذکور

دوست دارم نخستین معرفی من از وبلاگم با همین تصویری باشد که استاد عزیز جناب آقای پورفولادچی محبت کردند و برای من ایمیل کردند. وقتی چندی پیش، این عکس بعد از 35 سال، در روزنامه جام جم به همراه توضیحاتی درباره آقای پورفولادچی، عکاس آن زمان و پژوهشگر این زمان، منتشر شد، متوجه شدم که شور و شعف فراوانی در بین بزرگان زمان انقلاب ما، ایجاد کرده است. برای امثال بنده که آن زمان نبوده اند یا سنی نداشته اند، فهم این شور و این خاطره مقدسِ نسل گذشته ما، درک کردنی نیست. ولی ما نیز سعی می کنیم تا صرف نظر از هر اختلافی که از نظر سیاسی و اعتقادی و… درباره گذشته یا اکنون، با هم داریم، این خاطره شعف انگیز و روح افزا را قدر دانسته و مایه عبرت و تأمل بدانیم.

 

پی نوشت: بالاخره وبلاگ بنده آغاز به کار کرد. سعی خواهم کرد در این وبلاگ هم مطالب و یادداشتهای پراکنده گذشته را منظم کرده و در اختیار دوستان قرار دهم و هم درباره اتفاقات اکنون سخنی داشته باشم. با این حال در این عرصه تجربه زیادی ندارم. تقاضای من این است که دوستان در ریز و درشت این کار من را یاری برسانند و مرا از دعای خیر و دیدگاههای خود، محروم نگردانند.   

(برای دیدن عکس در اندازه اصلی بر روی آن کلیک کنید)

ششم بهمن 57

ششم بهمن 57