حوزه علمیه و بحران علم

حوزه علمیه و بحران علم

اشاره: این یادداشت اشاراتی کوتاه به وضع بحرانی علم در حوزه علمیه دارد. کسانی که به هر دلیل (مثلاً تنفر از حوزه علمیه یا بر عکس مفرط به این فضا) نسبت به این موضوعات حساسند می توانند از مطالعه این یادداشت پرهیز کنند.

مدتی پیش و به لطف یکی از دوستان، متن نامه منتشر نشده ای از دانشمند و فیلسوف فقید کشورمان «مرحوم سید جلال الدین آشتیانی» به دستم رسید. فضائل این مرد بزرگ آنقدر هست که کمتر کسی به خود جرأت داده است درباره توان بالای علمی و دامنه علمی وسیع او و سلامت اخلاقیِ او، چون و چرا کند. سید جلال الدین، قدرناشناخته و در انزوا زندگی کرد و از دنیا رفت.

این نامه که در سال 1372 و با خطی زیبا نوشته شده است، درباره موسیقی بحث می کند. سید جلال الدین، خطاب به فردی که گویا درباره موسیقی از او استفسار کرده یا کاری خواسته است، شدیداً از نظر فقها انتقاد می کند و آنها را به ناآشنایی با موسیقی متهم می کند و اعلام می دارد که مطالبی درباره موسیقی نوشته است که هنوز تکمیل نشده است. از نکات قابل تأملی که در این زمینه بیان می کند این است که آموختن عملی موسیقی، مثلاً تار یا پیانو، (به صورت کامل) از تحصیل یک دوره فقه یا فلسفه سخت تر است.

در ادامه لحن این نامه تندتر می شود و مرحوم آشتیانی ضمن نقد کسانی که از آنها به «فرصت طلبان» یاد می کند، از دو نفر هم نام می برد و شدیداً از آنها انتقاد می کند. یکی از آنها، چهره شاخص روشنفکری دینی است که به ویژه در آن زمان، اعتبار بی چون و چرایی داشت. آشتیانی درباره او چنین می گوید: «…به خداوند قسم می خورم یک صفحه فلسفه اسلامی و عرفان نمی فهمد…» و نفر دوم، امروز چهره مشهوری در فلسفه اسلامی است و جالب این که چهره ای در فلسفه اسلامی است که شهرت به آرای جزمی و مطلق دارد و کسی را زهره آن نیست که با او رودررو شود و البته با همان چهره سابق الذکر هم، گویا دوستی داشته است. آشتیانی درباره او هم می گوید: «…(فلانی) و دیگر اعضایِ… اصلاً فلسفه نمی دانند…»

نظر مرحوم آشتیانی درباره این دو چهره مشهور و مؤثر دانشگاهی و حوزوی-دانشگاهی ایران در حالی صورت می گیرد که امروز، بسیاری از شاگردان این دو چهره یا اشخاص مشابهی که یک صدم آن دو هم از علم و از آن مهمتر، «شخصیت علمی» بهره مند نیستند، مناصب زیادی را در حوزه و دانشگاه اشغال کرده اند.

مرحوم آشتیانی هر چند با فلسفه غرب هم آشنا بود اما طبعاً نه در مکتب مرحوم فردید بود که بر اساس «غربزدگی» فضا را توصیف کند و در مکتب سید جواد طباطبایی که با «انحطاط» ماجرا را بیان کند. آنچه جلال الدین می دید، آنقدرها هم چیز پنهانی نیست. آن، «فروپاشی نظام علم» در ایران است. البته نگارنده نه قائل به این است که علم در ایران معاصر شکل سیستم یافته است و نه این که اصلاً این را ضروری می داند. بلکه مسأله اینجاست که سنت علمی ما، که به نوعی وارث سنت علمی کل جهان اسلام بود، به مرور صورت و قواره خود را از دست داد و در بحران تاب نیاورد و سرانجام در خودش خزید و از درون فروپاشید. این فرایند که شاید سیصد سال به طول انجامیده باشد، در چند دهه اخیر سرعتی عجیب و روزافزون پیدا کرده است.

چند سالی است که اخباری مبنی بر گسترش طرفداران یکی از فرقه‌های جدید مذهبی در ایران و عراق به گوش می‌رسد. شاید این خبر در نگاه اول، زیاد مهم نباشد؛ چرا که از متن تشیع در دویست ساله اخیر فرقه‌های مختلفی منشعب شده‌اند و در یکی دو دهه اخیر نیز تفاسیر مختلفی به ویژه در بین علاقه‌مندان به گرایش‌های صوفی مآبانه (به قول خودشان عرفانی) متولد شده است. تقریباً وجه مشترک همه این فرقه‌ها و خرده‌فرهنگ‌ها، مخالفت نظری یا رفتاری با تفاسیر «جریان اصلی  و رسمی» از دین است. اما این فرقه عراقی-ایرانی که خود را از متن تشیع و اصلاً «فرقه ناجیه تشیع» می‌داند و در سکوت رسانه‌های رسمی در حال گسترش سریع خود است، خصوصیت دیگری هم دارد و آن این که طرفداران خود را نه صرفاً از عامه مردم که از بین روحانیت شیعی نیز به دست می‌آورد. پرسشی که اینجا پیش رو داریم این است که فرقه‌های مذهبی رو به تزاید، نشانگر چه اتفاقی در تفاسیر چارچوب مند مذهب هستند؟ چرا یک فرقه مذهبی مخالف با جریان اصلی مذهب، می‌تواند مریدانی داشته باشد از دل روحانیتی که علی‌القاعده باید خبرگان آن مذهب باشند؟

به نظر می‌رسد اتفاقی که پیش آمده است، صرفاً یکی از مظاهر اتفاق بزرگ‌تری باشد که می‌توان آن را بحران علم در حوزه علمیه ایران نام نهاد. با این دقت که این بحران، بحرانی ناظر به امری ایجابی نیست، بلکه بحرانی صرفاً سلبی است و باعث می شود ساختارهای موجود به سرعت تخریب شود بدون آنکه کوچکترین روزنه ای برای تحول جدید دیده شود. حوزه علمیه شیعه، در طی سالیانی دراز در نجف، تعین و تشکل پیدا کرده بود و بعد از آن که به دلیل فشارهای سیاسی و فرقه‌ای در عراق، از رونق افتاد، قم را به عنوان موطن خود انتخاب کرد. اما حوزه علمیه قم در راه حوزه سنتی نجف پیش نرفت. این امر، دلایل مختلفی داشته است ولی هر دلیلی که وجود داشته باشد یک نتیجه مهم از آن به دست آمده است و آن، فروپاشی تدریجی «نظام سنتی علم» در حوزه قم است. امری که ابداً بر اندک فحول باقی مانده در قم ناشناخته نیست و شاید بتوان گفت در اصل وجود آن اجماع ولی در تفسیر آن اختلاف است و البته مع الاسف به دلیل مصلحت اندیشی از بیان بی پرده و علنی آن استنکاف می کنند.

مروری تدریجی بر مواضع بسیاری از استادان حوزه و نیز بسیاری از صاحبان تریبون در کشور نشان می‌دهد که این فروپاشی، امری خودخواسته و مورد اعتقاد ایشان بوده است. در بدو انقلاب اسلامی برخی از طلاب سیاسی جوان، کتاب‌های قدیمی را دور ریختند و اعلام کردند که باید برای انقلاب اسلامی، از این نگاه سنتی و کتب سنتی اعراض کرد و به سمت دیگری رفت. از آن موقع تاکنون، ارزشِ «تسلط بر متون کلاسیک حوزوی یا حداقل فهم آنها» تبدیل به یک ضد ارزش شده است و نتیجه آن کم توانی علمیِ اکثریت قاطع طلاب در مواجهه با این متون است. در این چند دهه، افراد مختلف به دلایل مختلف به نظام سنتی حوزه حمله کرده‌اند و برای کنار گذاشتن آن کوشیده‌اند.

این دلایل گاهی سیاسی بوده است، مانند دفاع از انقلاب اسلامی و ارزش‌های آن یا کمک به جمهوری اسلامی و… . گاهی به دلایل علمی مانند اتحاد با دانشگاه و آشنایی با علوم جدید یا تغییر علمی در علوم دانشگاهی و امثال آن، مخالفت‌ها صورت پذیرفته است. گاهی به دلایل اخلاقی مانند لزوم سلوک اخلاقی و باطن گرایی و توجه به اصل دین و یا ضرورت علم واقعی و مخلصانه فراتر از قیل‌وقال و شعارهایی مشابه، این فعالیت‌های علمی تحقیر شده‌اند. مدتی هم هست با ادعای لزوم ساده دیدن و ساده بیان کردن و هماهنگی با خواسته‌های مردم است که با نظام سنتی علم در حوزه، (نظامی که سالهاست وجود خارجی ندارد) مخالفت شده است.

این جو، اندک افراد باتوان علمی بالا را نیز در بایکوت قرار داد و جریان اصلی حوزه علمیه قم و به مرور کلیه حوزه‌های علمیه کشور، جریانی شد که نه توانست بر مبادی سنتی خود وقوف بیابد و نیازهای اولیه قبلی را مانند دفاع از چارچوب تشیع پاسخگو باشد و نه توفیق آن را یافت که به تحول جدیدی حتی نزدیک شود. حتی همان باطن گرایی های مورد ادعا نیز بصورت معکوس جواب داد.

این روند، یعنی فروپاشی نظام سنتی علم، در صورتی که منجر به شکل‌گیری نظام جدید علم قوی‌تر و غنی‌تری می‌شد شاید می‌توانست منشاء اتفاقات دیگری شود ولی در شرایط کنونی و با انبوهی از طلاب و حتی استادان جوانی که خود هم به ناتوانی علمی خود وقوف ندارند، یکی از نتایجی را که می‌توان برای آن پیش‌بینی کرد، جذب طلاب به سمت روایت‌های رقیبی است که ساده‌تر و جذاب‌تر باشند. ولو این که خود فرد مجذوب سالیانی را صرف مقابله با روایت‌های ساده‌تر و جذاب‌تر دیگری هم به نفع روایت رسمی کرده باشد. این روایت‌های رقیب، انواع مختلفی دارند. گاهی به گرایش‌های متفاوت عقیدتی اطلاق می‌شوند و گاهی به گرایش‌های فعال سیاسی. برای اولی می‌توان مشارکت تعداد قابل‌توجهی از طلاب را در گرایش‌های دارای تفاسیر سکولار از دین مثال زد. برای دومی می‌توان به حضور فعالانه طلاب در احزاب و جناح‌های سیاسی اشاره کرد. در فرقه‌های مذهبی جدید، حضور تعداد قابل‌توجهی از طلاب در این فرقه‌ها، امری کاملاً طبیعی است. در واقع اگر کسی از اصحاب حوزه نسبت به حضور طلاب در این فرقه‌ها احساس ناخوشایندی دارد، بهتر است قبلاً مواضع و دیدگاه‌های خود را درباره حوزه، علوم سنتی حوزه، کم و کیف مطالعه در حوزه و روش مطالعه سنتی وارسی کند. شاید در این وارسی دریابد که خود او نیز در واقع یکی از معاضدان غیر مستقیم این فرقه‌ها بوده است. هر آن کسی که طی این سالها در نفی و تحقیرِ مقام علم و عقل و حکمت در حوزه کوشیده است، خودبخود نقشی هم در وضع کنونی دارد.

شهریار و آذربایجان؛ دیالکتیک شاعر و زبان

شهریار و آذربایجان؛ دیالکتیک شاعر و زبان

اشاره: قبلاً در همین وبلاگ یادداشت دیگری درباره شهریار (اینجا) منتشر شده بود. آن یادداشت به موضوع شهریار و ارتباط زبان ترکی با اشعار شهریار اشاراتی داشت. این یادداشت تقریباً همان روح را دارد ولی شکل دیگری و بیان دیگری را در دستور کار قرار داده است. یادداشت جدید، دقیق تر است و در شماره 1515 نشریه گلشن مهر، ویژه نامه ادبیات منتشر شده است. شما را به خواندن آن دعوت می کنم.

 

  • حیدربابا و معجزه بیانی شهریار

شاید همه ما بارها و بارها از روستاها و اراضی طبیعی دیدن کرده باشیم. شاید برخی از ما اصلاً روستازاده باشیم و در روستا بزرگ شده باشیم و روستا را به خوبی «بشناسیم». اما چه‌بسا اگر از اغلب ما بپرسند روستایی که دیدی یا در آن زندگی کردی، چه نوع جایی بود -اگر در معرض رودربایستی یا تعارفات روشنفکرانه قرار نگیریم- جز مشقت‌ها و مصائب یک زندگی روستایی چیز بیشتری به یاد نیاوریم. روستایی که شهریار در منظومه «حیدربابا» توصیف می‌کند، نباید از نظر مناسبات و مردمان و ماجراهایش، تفاوت جوهری با سایر روستاها داشته باشد؛ اما پس چه می‌شود که در توصیف او، گویی ما و شهریار، مقیم رؤیایی می‌شویم که پیش از این ندیده‌ایم؟ رؤیایی که هرچند ردپایی هم از واقعیت دارد، اما تمام زیبایی خود را به این فراتر رفتن از واقعیتِ عرفی، وامدار است.

به این ابیات دقت کنید:

«حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا

قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا…»

به بازی شهریار با حروف دقت کنید که چطور می‌تواند بدون کلمات اضافی، ماجرای یک باران سنگین و پر سروصدا را برای ما روایت کند و از صف بستن دخترکان برای مشاهده آن باران، به عنوان گواه استفاده کند.

***

«…نیسگیللی سوز اورک لره ده یردی

آغاج لار دا آللاها باش ایردی»

کلمه ترجمه ناپذیرِ «نیسگیللی» را نگاه کنید که چگونه صداقت و صمیمیت واعظ روستایی را بیان می‌کند و شهریار آن را سخنی سحرآمیز نشان می‌دهد.

***

« حيدربابا ، کندين گوْنى باتاندا

اوشاقلارون شامين یئییب ، ياتاندا

آى بولوتدان چيخیب ، قاش-گؤز آتاندا

بيزدن ده بير سن اوْنلارا قصّه ده

قصّه ميزده چوخلى غم و غصّه ده»

دقت شود که چگونه قافیه‌ها همچنان که از نظر لفظی، از نظر معنایی هم به یکدیگر نزدیک هستند و ترکیب کنایی و زیبای «قاش-گوز آتاندا»، چطور خلق می‌شود و در نهایت در این مخمس بین غروب و پایان و قصه و غصه، ارتباط ترسیم می‌شود.

***

چه کسی می‌توانست حضور در روستا و مناسبات عادی زندگی روستایی را این‌چنین زیبا، ستودنی، صمیمی، انضمامی و زنده توصیف کند؟ چه ویژگی در کلام شهریار هست که حالا حتی اگر کسی ترکی دست و پا شکسته‌ای هم بلد باشد و حتی اگر تا کنون به هیچ روستایی سفر نکرده باشد و خلاصه در تجربه واقعی و عرفی شهریار چندان حضوری نداشته باشد، اما باز هم احساس می‌کند که در حال مشارکت در رؤیای شهریار، یعنی حیدرباباست؟ شهریار خود اذعان دارد و اگر هم نداشت حس عمومی اغلب ترک‌زبانانی که «حیدربابا» را خوانده‌اند به آن گواهی می‌داد که حیدربابا، همه را اعم از زن و مرد و پیر و جوان و عامی و دانشمند و حتی خود شاعر را -که اعتراف به تکرارناشدنی بودن شعر دارد- سخت متأثر می‌سازد. حیدربابا، صرف‌نظر از توصیفی رؤیایی و گرم از زندگی روستایی، از نوعی حزن همراه با دریغ بر گذشته نیز بهره‌مند است ولی حزنی که ما را افسرده نمی‌کند، بلکه متذکر می‌سازد.

چنین قدرت توصیفی را شهریار از کجا به دست آورده است؟ آیا این از نبوغ شاعر است؟ یا صرف تصادف است؟

  • شهریار و بهره بردن از امکانات زبان ترکی

اگر نبوغ هنرمند به تنهایی برای خلق آثار بزرگ هنری کافی بود، باید بجای یک حیدربابا، دهها حیدربابا می‌داشتیم و اگر این خلق‌ها صرف تصادف بود، که می‌شد انتظار داشت این تصادف به اشکال مختلف و در زبان‌های مختلف رخ دهد. ما وقتی ترجمه‌های منظوم حیدربابا را به فارسی می‌بینیم به خوبی آموزه ترجمه ناپذیری شعر را مشاهده می‌کنیم. مشاهده می‌کنیم که حیدربابا فقط ترکی است و فقط ترکی می‌توان آن را فهمید، چنان که شعر شاعران بزرگ پارسی گوی را نیز فقط به فارسی می‌توان فهمید.

زبان‌های شرق دور شهرت به این دارند که زبان‌هایی هستند اهل طبیعت و زندگی. کلمات و حروف زیادی دارند و برای وصف طبیعت کارآمدند همچنان که در بحث‌های انتزاعی ضعیف‌اند. زبان ترکی بر خلاف زبان فارسی که زبان فاخری است برآمده از سنت درباریان و غنا یافته با زبان عربی و بنابراین به پشتوانه شاهکارهای ادبی خود، مستعد انواع و انحای استعاره و مجاز و کنایه و ایهام، زبانی انضمامی‌تر است برای توصیف حیات و این شاید خصلتی باشد باقی مانده از تبار شرقی آن. البته شهریار هم شاعری است در اصل متعلق به سنت شعر فارسی. نه به این خاطر که شعر را با زبان فارسی آغاز کرد و نه بخاطر این که اشعار فارسی زیبایی هم سروده است -که همان‌ها هم به تنهایی برای فهم تسلط او بر زبان کافیست- بلکه به این دلیل که او شعر ترکی را با گره زدن آن به سنت شعر فارسی، خلق کرد.

به هر حال، آنچه مشخص است این است که حیدربابا و تا حدی سایر اشعار ترکی شهریار، هیچ‌گاه فارسی نشد و این در حالی است که غنای شعر فارسی آن‌چنان خیره‌کننده است که به نظر می‌رسد نباید در این باره با مانعی مواجه باشد. حتی شاید بتوان برگردان‌های حیدربابا به فارسی را نیز زیبا دانست و خواند ولی هیچ‌گاه گرمای صمیمی و حزن حیدربابا را که از دل توصیفات طبیعی شاعر بیرون می‌آید، نمی‌توان به زبان دیگری ترجمه کرد. حیدربابا، نوایی است کوک شده با حالِ زبان ترکی. هیچ داستان خاصی در حیدربابا روایت نمی‌شود، مدح و ثنای کسی یا کسانی هم نیست. منظومه تعلیمی هم نیست. حیدربابا موسیقی زبان ترکی است، زبانی که با دشت و کوه و آب و چهارپایان و گیاهان درآمیخته است، زبانی که رنج، بخش جدایی‌ناپذیر آن است، زبانی که روایتی طولانی از میانه قرن‌های گذشته و سرزمین‌هایی دوردست بیان می‌کند، گویی حکایت‌گر مردمانی است که نسل در نسل، همواره در حال کوچ بوده‌اند و حرکت، و همواره در ترسِ از دست دادن زندگی و درست به همین خاطر، قدردان زندگی. مردمانی که هر لحظه را و هر جایی را باید جدی بگیرند چرا که از فردای خود آگاه نیستند. شاید دوباره باید کوچ کنند و دوباره باید غریب باشند.

شهریار، شهریار است چون زبان ترکی به او امکان سرودن را نشان داد. او انس گرفتن با زبان ترکی را با حالِ زبان ترکی آموخت و از رهاورد آنچه آموخت توفیق آن را به دست آورد که امکانات زبان ترکی را منکشف سازد.

  • شهریار و باروری زبان ترکی

زبان ترکی آذربایجانی را باید به قبل و بعد از شهریار تقسیم کرد. امروزه هر فرد آذربایجانی با هر گرایش سیاسی و اجتماعی که داشته باشد، تلاش دارد خود را همراه با شهریار نشان دهد. این فقط از سر محبوبیت شهریار نیست، بلکه از اینجاست که شهریار، با شعر خود، راه جدیدی در ترکی آذربایجانی ایجاد کرده است. راهی که در آن زبان ترکی از شکل یک لهجه فولکلور در ذیل زبان فارسی و با خصوصیات عامیانه، تبدیل شود به یک زبان دارای سنت ادبی، ولو سنتی نوپا و نحیف.

شهریار، بزرگ شده سنت شعر فارسی است و بر خلاف بسیاری، از جمله دوست نزدیکش، نیما یوشیج، به فرمی فراتر از فرم سنتی شعر فارسی نرسید. زمان شهریار جوان، زمانی است که شعر فارسی در بحران است، چنانکه فرهنگ ایران در بحران است. شعر فارسی نه در فرم و نه در محتوا، دیگر یک شعر بزرگ تاریخ‌ساز نیست و بلکه با این راه‌گم‌کردگی، در حال فروافتادن به ابتذال و سیاست زدگی هم هست. شهریار با این همه در همان فرم سنتی هم قوی بود و سرآمد، «علی ای همای رحمت او» را مردم کوچه و بازار از بر هستند. اما چیزی که شهریار را امروز برای ما برجسته کرده است، اتفاقی است که برای او در زبان ترکی رخ داد. زبان ترکی بطور سنتی نه زبان علم بود، نه زبان دربار و نه زبان ادبیات. این به معنای انکار تاریخ فولکلوریک آن نیست، اما زبان ترکی تا قبل از شهریار، اگر تلاش‌های همسایه شمال غربی را برای زبان-سازی فعلاً نادیده بگیریم، ثمرات قابل‌توجهی نداشت. زبان درباری و زبان ادبی، فارسی بود و زبان علمی، عربی.

آنچه شهریار را قادر ساخت حیدربابا و سپس اشعار ترکی دیگری را با اوزان مختلف بسراید، همین انضمامی بودن زبان ترکی بود. زبان ترکی، زبانی است پراحساس و شورانگیز. اما این زبان، به آن‌چنان نقطه‌ای نرسیده بود که بتوان گفت شاهکاری ارائه داده باشد و برای همه ترک‌زبانان آذربایجان -که به دلیل ایدئولوژی پان‌ترکیسم در ترکیه از هم‌زبانان خود جدا افتاده بودند- بتواند ریسمان ارتباط و اتحاد باشد. ما با شهریار بود که دریافتیم زبان ترکی چه امکاناتی برای فهم جزئیات زندگی دارد و چه حیرت‌آور می‌تواند شور و حرارت زندگی را وصف کند. پس هر چند امکانات زبان ترکی است که به شهریار مجال خلق می‌دهد، اما این شهریار است که زبان ترکی را به گفت می‌آورد و به آن فعلیت می‌بخشد.

شهریار است که محور ادبیات آذربایجان می‌شود. شهریار راهی پیدا می‌کند برای زیست شاعرانه زبان ترکی. مردم ترک‌زبان آذربایجان، شاید حتی بسیاری از ترک‌زبانان غرب ترکیه، می‌توانند با شهریار خود را بیابند و دوباره تفسیر کنند. آن‌ها می‌توانند حکایت مرارت‌های خود را با شعر بشنوند و معنای آن‌ها را با شعر بفهمند. اگر شهریاری نبود، شعر نمی‌توانست چنین امکاناتی را برملا کند و ما هیچ‌گاه نمی‌دانستیم شعر ترکی می‌تواند چنین لطیف و زیبا و حزین، عالم ترک‌زبان‌های معاصر را توصیف کند. پس همچنان که زبان ترکی امکان برای گفت شهریار فراهم می‌کند، شهریار نیز افق‌های این زبان را فعلیت می‌بخشد و برای قومی که با این زبان زندگی می‌کنند، معانی را می‌سازد و راه‌ها را باز می‌کند. بین زبان و شاعر در هر زبانی، گفت‌وشنودی برقرار است. شاعر، یعنی زبان‌آورِ خالقِ آثار برجسته، حدود زبان را بسط می‌دهد و این کار را نمی‌کند مگر با امکاناتی که خود زبان پیش روی او گذاشته است.

  • شهریار و هویت ایرانیِ آذربایجان

هویت فرهنگی هر قومی، از دل زبان و با زبان آن قوم معنا می‌یابد. اگر شاعران بزرگ زبان فارسی نبودند، چنین نبود که فقط زبان فارسی به مثابه آنچه یک ابزار ارتباطی می پندارندش، خاصیت خود را از دست بدهد، بلکه حدود ایرانِ فرهنگی مبهم و نامفهوم باقی می ماند. شاعران بزرگ فارسی معنای ایرانی بودن را طرح و خلق کردند و هر یک به نحوی در بسط و قبض این معنا مؤثر بودند.

اقوام ایرانی در عصر تجدد و تزلزل روایت‌های سنتی وحدت‌بخش، مواجه با ماجراهای ایدئولوژیک و از جمله ایدئولوژی‌های ملی‌گرا یا قوم‌گرا شدند. در این زمان، بخش عمده‌ای از اقوام ایرانی، از جمله ترک‌زبان‌هایی که دارای اشتراک زبانی با همسایه پانترک و همسایه کمونیست خود هستند، دچار پرسش از هویت خود می‌شوند. فقدان یک ایدئولوژی فراگیر و نیز فقدان روایت سنتی فراگیری برای وحدت‌بخشی به اقوام، مانع از شکل‌گیری هویتی ثبات‌بخش می‌شود. واقعیت این است که اقوام ترک‌زبان که قرن‌ها عادت به مهاجرت داشتند، در هویت ایرانی، که هویتی سیال بود و منبسط، معنای بودن خود را می‌یافتند. اما این امروز شدنی نبود. هر چند شدنی نبود، اما گره‌های هویتی مهم از جمله در مذهب و سابقه تاریخی اشتراک میهنی نمی‌توانست راهی برای ترک‌زبانان ایران مستقل از هویت کلان ایران تعریف کند.

نقش شعر شهریار اینجا روشن می‌شود. شهریار نه شاعر سیاسی است و نه شاعر رومانتیک، نه پرچم تجدد در دست دارد و نه سنت. شهریار مجلایی است برای سرودن ماجرای آذربایجان. شعر شهریار و به ویژه حیدربابا، حکایت حدومرزهای فرهنگی ترک‌های ایران است و نشانگر مصائب و بی‌قراری آن‌ها. اما این شعر، بر خلاف کسانی مانند اخوان یا منزوی، توجه به کل مردم دارد و نه خواص و متفکران. شعر شهریار از وزن و سبک شعر فارسی کمک می‌گیرد و به این ترتیب شعر ترکی را ذاتاً گره می‌زند به شعر بزرگ‌تر فارسی و در عین حال، ناآرامی و دل‌آشوبی ترک‌ها را به زبان می‌آورد و در این به زبان آوردن به راهی چون طرح پرسش‌های فلسفی نمی‌رسد، بلکه راه شهریار راه ساختن است بیشتر تا سوختن. او شعر را با ایدئولوژی هم اشتباه نمی‌گیرد و از شعر سیاست زده اجتناب می‌کند. به همین خاطر است که شهریار به تنهایی کار می‌کند که دهها شاعر و داستان‌نویس و منتقد ادبی کُردزبان نمی‌توانند انجام دهند. شهریار با حیدربابا و با شعر ترکی، رؤیایی می‌سازد تا از قِبل آن، مردمان ترک ایران و چه بسا کل آذربایجانی‌های جهان، همدلی و هم‌زبانی بیابند و نیمه‌راهی برای با هم بودن و با هم ساختن در دل وطن بزرگ‌تر، یعنی ایران فرهنگی بیابند.

رؤیای شهریار، از سویی گره خورده است به مقدرات ذاتاً ایرانی شده اقوام ترک و از سویی به حدود و مسائل فرهنگ ترک‌های آذربایجان و از همین روست که این رؤیا ماندگار می‌شود و شاهکار؛ چرا که این رؤیای مشترک به قول خود شهریار:

قالیب شیرین یوخو کیمی یادمیدا

اثر قویوب روحومدا، هر زادیمدا

 

سندشناسی که… ناگهان فیلسوف شد

سندشناسی که… ناگهان فیلسوف شد

اشاره: در متن قبلی این وبلاگ دیدید که اینجانب نقدی کاملاً محترمانه و مؤدبانه درباره تفسیری که علیه هانری کربن شده بود انجام دادم. پس از این نقد، در مطالب متعددی، مکرراً تحت عنوان نقد کربن یا فردید یا امثال آن، سعی شده است به نوعی مطلب من -بدون ارجاع مشخص- مورد تعرض قرار گیرد و در اولین آنها نیز صراحتاً اینجانب -باز بدو ذکر نام- مورد فحاشی آنجناب قرار گرفتم. بنده تا کنون پاسخ خاصی نداده بودم ولی در آخرین متنی که نگاشتند، ضمن تکرار همه اباطیل قبلی، دست به کار ارائه تفسیری زیرپوستی و غلط از فلسفه هم شده اند که این یکی را برنتافتم و به این مناسبت تصمیم گرفتم چند نکته ای عرض کنم.

به یاد دارم چند سال پیش، در یکی از دانشگاههای شهر قم، استادی از یکی از کشورهای اروپایی، به صورت پروازی برای تدریس کانت به زبان انگلیسی دعوت شد. یکی از دوستان من که درباره دریدا پژوهش می کرد با وی تماسی گرفت تا درباره دریدا چیزی از او بپرسد. وی پاسخ داده بود که: من یک کلمه هم از دریدا بلد نیستم، تخصص من کانت است. مشابه این ماجرا را بارها و بارها شنیده ام و شنیده اید…
درسی که ما هیچگاه از سیستم آموزشی غرب نمی گیریم، علی رغم همه شعارهای که برای مدرن شدن سر می دهیم، این است که در حد و اندازه خود باید نظر بدهیم و در عصر ما، اقتضاء این در حد و اندازه نظر دادن، بر اساس تخصص علمی ما مشخص می شود. ما ممکن است به دلیل علاقه شخصی یا فضای اجتماعی که درآن بزرگ شده ایم -مثلاً شروع تحصیل از حوزه های علمیه سنتی- با علوم مختلفی آشنا شویم. آشنایی ما با علوم مختلف، یا مثلاً رفتن سر درس این میرزا و آن سید، در عصر کنونی، فضایل ما محسوب می شوند و نه تخصص ما. حتی گاهی اقتضای رشته تخصصی ما این است که با چند علم آشنا شویم. مثلاً ممکن است کسی رشته اش تاریخ باشد؛ به ویژه اگر سالیانی را در این رشته کار کرده باشد، به اقتضای کارش، ناگزیر با مطالب تخصصی بسیاری از رشته ها «آشنا»می شود. این آشنایی ها، باز هم فضایل او هستند و نیز ابزاری برای پیشبرد بهتر کار تخصصی اش و نه این که تخصص های او باشند. یا ممکن است حتی، کسی با ممارست فراوان، این بخت را پیدا کند که غلط این و آن را در رشته خودشان بگیرد. مثلاً فیلسوفی اصرار کند فلان کتاب مال فلان متکلم است، ولی سندشناسی بتواند روشن کند که چنین نیست. مسلماً در چنین وضعیما احسنت و مرحبا نثار سندشناس خواهیم کرد. چنین خواهیم کرد، اما نه بخاطر این که وارد بحث تخصصی فلسفه شده است، بلکه بخاطر این که اشتباه فرد دیگری را در موردی مشترک، بر اساس «تخصص خودش» (فی المثل سندشناسی) متذکر شده است.
اگرچه نفس به دست آوردن چند تخصص محال نیست و هستند چنین کسانی، اما چیزهایی مانند آنچه بالا گفته شد، کسی را واجد تخصصهای متعدد نکرده است و نمی کند و از منظر علمی و اخلاق علمی او را مجاز نمی سازد تا لم دهد به کاناپه و لپتاب به دست، هر چه که هوس کرد، خطاب به مردم تشنه فرنگ کشورش درباره عالم و آدم به هم ببافد که: «ایها الناس! مگر نه این که من استادی هستم مستفرنگ؟ مگر نه این که در کار خود خبره و مسلطم؟ پس چه نشسته اید که دیگرانی که سالیان عمر خود را در رشته های تخصصی خود سپری کرده و در عرصه های نظریِ دیگری، مو سفید کرده اند،(مثلاً دکتر فردید و دکتر داوری و دکتر دینانی و همه گرایش سنت گرایی باهم(!) و بسیاری از حوزویان و دانشگاهیان متخصص در فلسفه) اهل اوهام و خیالاتند! این منم که عالم را در مشت خود دارم و پس از اکنون شما مستفتی ها بر فتوای من بروید!»
الغرض… به یاد دارید که چند ماه پیش من درباره کربن مطلبی عرض کردم. پس از آن، نوازشهای متعددِ بی ادبانه و بی خردانه سندشناسی را که گمانم بود شخصیت علمی را هم همراه با علم به دست آورده است، مکرر و مکرر در صفحات مجازی اش دیدم. قصد من نقد آن نوازشها نیست که ناسزا را پاسخی جز سکوت شایسته نیست، به ویژه آن که بنده نه سر پیاز کربن هستم و نه ته پیاز فردید؛ با اولی که اشتراکات زیادی ندارم و از دومی هم اندکی می فهمم. من یک نوآموز فلسفه ام. ولی بسان آن که در ایام جوانی هر کسی با من مشکلی داشت و نمی توانست راه دیگری برای تشفی خاطر بیابد، پیش روی من چاک دهان باز می کرد و جکی از «ترک»ها تعریف می کرد، فحاشی به فردید و چند تن دیگر هم به ویژه برای مخاطبان فضای مجازی و باز به ویژه برای مخاطبان فیس بوک، بهانه ای شده هر چند کلیشه ای ولی همچنان مؤثر تا بی هنران راهی بیابند برای متلک پرانیِ مثلاً مؤدبانه ای که به آن واسطه، آنها را مؤاخذه هم نتوان کرد و بلکه براحتی از زیر بار پذیرش مسؤولیت آن، شانه خالی کنند.
اما در پس ظاهر متلک پرانی به فردید و کربن و مدح و ثنای فلان و بهمان استادحوزوی یا فرنگی، چیز جدی تری نهفته است. چیزی که نشانگر تفاوت اساسی فیلسوف با غیر فیلسوف است. فیلسوفان از روزی که خود را مقابل سوفیست تعریف کردند، (و می دانیم که سوفیست یعنی دانشمند یا عالم)، الی یومنا هذا، در پیکاری نابرابر قرار دارند. در این پیکار، طرف مقابل، با اتکاء بر فرهنگ عامه و دستمایه کردن مشهورات عصر خویش، ناله سر می دهد که: ایهاالناس! فلانی (یعنی فیلسوف) اخلاق جوانان را تباه می کند، یا مقابله با شریعت دارد و گرفتار ارتداد شده است، یا دچار اوهام و تخیل است، یا متدولوژی علمی خاصی ندارد، یا صدها چیز مشابه دیگر. فیلسوف چه ضدحمله ای می تواند داشته باشد؟ هیچ! نه این که نتواند، بلکه اگر حمله متقابل بکند و به دام شعار و جنجال بیفتد، دیگر فیلسوف نیست. فیلسوف نمی تواند براحتی آن اتهامات را علیه طرف مقابل تکرار کند و اوج تشری که می تواند بزند، بسان آنچه دکتر دینانی می گوید، «بی عقل» است که ای کاش همین هم کمتر گفته می شد. فیلسوفان نه تنها در برابر فحاشی علیه فلسفه، زبان کوتاهی دارند -زبانی که با خود فلسفه کوتاه شده است چرا که به آنها گوشزد کرده است: بسیار گوش بده و کمتر بگو. محتاط باش و دست به عصا…- بلکه حتی چه بسیار که در متن خود آرای فلسفی هم نمی توانند گرد و خاکی به هوا کنند. گرد و خاکها در قرون وسطی و عصر اسلامی، توسط شاگردانی به پا می شد و می شود که فلسفه را معادل شریعت می دانند و با عِرق دینی گیوه ها را به پا می کنند و به عرصه جهاد(به زعم خویش) می آیند. امروز هم گرد و خاکهای مدرن فلسفه، توسط اصحاب ایدئولوژی یا بیکاران و مصرف کنندگان زندگی روزمره برپا می شود وگرنه مشی خود اهل فلسفه چنین نبوده و نیست. اهل فلسفه، حتی وقتی داغ ترین و تندترین تعابیر را در متن فلسفه بکار می برند، در درجه اول در پی روشن کردن راه جدید خود هستند. راهی که با متر و میزان کمّی نمی تواند سنجیده شود. در پی روشن سازی راه فلسفی خود است که گاهی تن به جار و جنجال اطرافیان هم داده می شود.

سطحی از تفکر فلسفی براحتی برای همه قابل تعلیم و تعلم است. این که فلان فیلسوف رئالیست بود یا ایدئالیست، این که اصالت وجودی بود یا اصالت ماهیتی، این که پدیدارشناس است یا فی المثل عقل گرا. این مطالب در تاریخ فلسفه ها نوشته شده است. حتی سطحی از مسائل کلاسیک فلسفه را هم بر حسب وقت خود، می توانید بیاموزید. در کلاسی شرکت کنید و مثلاً یک دوره مسائل فلسفه اسلامی را بر اساس کتاب نهایة الحکمه یا منظومه بخوانید. آشنایی مقدماتی با این نوع از فلسفه، اگرچه کم کسی حوصله اش را دارد، برای همگان مقدور است و ما وقتی می گوییم فلسفه و فیلسوف، منظور این فلسفه و آن معمم و مکلایی که چیزکی به شما درس داده است، نیست.

ما وقتی می گوییم فلسفه را نفهمیده نقد نکنید و علیه آن جار  و جنجال درست نکنید، ولو با مخفی شدن پشت یک فلسفه دیگر یا پشت موضع گیری یک استاد فلسفه ای که حتی بعید است قول او را هم بتوانید به درستی بازسازی کنید، (به یاد آورید بالا را در مواجهه فیلسوف با فلسفه)، منظور این است که فلسفه را مبدل به ایدئولوژی یا مبدل به مشهورات عامیانه نکنید. مثلاً شما امروز از هر کسی در کوی و برزن بپرسید، از گدایان روی پلهای عابر تا جراحان مغز و اعصاب که: «عقل بهتر است یا خیالبافی؟»، «علم بهتر است یا خرافات؟»، پاسخهای آنها روشن است! ولی شما که چنین رو بازی نمی کنید، نه؟ شما از کسی که نفرت دارید و نظرش را نمی فهمید به عنوان مظهر خرافات و خیال یاد می کنید! بقیه کار را فرهنگ عامه انجام می دهد! شما فقط به آرامی لبخند می زنید!

چیزی که بسیاری از مخاطبان این نوشته شاید ندانند این است که سنت فلسفی ما امروز بیشتر «ابژه» مطالعات تاریخی و سندشناسی و امثال آن است تا موضوع یک مطالعه فلسفی واقعی. شما به سختی اجازه می یابید تا در دانشگاههای غرب، توجه زیادی به مفاد فلسفه های دینی و اشراقی داشته باشید، زیرا علی رغم همه مساهمت های صورت گرفته توسط فیلسوفان معاصر، هنوز جریان اصلی دانشگاهها، برخوردی کمابیش راسیونالیستی یا حتی پوزیتویستی با مقوله علم و تفکر دارند و این چنین نیست که آنجا هم مانند اینجا براحتی در دوره دکتری و استادی، بتوانید به شرح و توجیه فیلسوفان ماقبل مدرن با طریقه و منهاج حوزویان یا یک راه ترکیبی بپردازید.

البته ما برای مطالعه و گفتگوی فلسفی، نیازمند متن های تصحیح شده و معتبر هستیم و فقدان آنها ممکن است اشتباهاتی ایجاد کند (اگرچه این اشتباهات فلسفی همه جا زیانبار نیست و بعضاً خود ابتکاری در عالم اندیشه هستند) اما به هر حال این که: «ای جماعت! بدانید و آگاه باشید هانری کربن دیگر در سندشناسی و شرق شناسی اهمیتی ندارد!» هر معنا و مفاد تاریخی یا شرق شناسانه ای که داشته باشد، که آن مفاد فعلاً به من مربوط نیست، دلالت فلسفی خاصی ندارد. کربن یک شرق شناس بود و تفاوتی که با دیگران داشت این بود که دل در گروه فیلسوفان مشهور زمان خود یعنی هوسرل و هیدگر داشت و با همان اساس پدیدارشناختی و نه تجربه گرایانه به سراغ فلسفه های خوانده نشده ملاصدرا و سهروردی و عرفان … آمد. اتفاق دیگری که برای کربن رخ داد این بود که تابع هیچ یک از این دو فیلسوف بزرگ نبود و خود راه دیگری را از دل این دو فلسفه یافته بود و گاهی هم از این راه می گفت. در واقع به این ترتیب کربن از میانه گفتگو بین فیلسوفان آلمانی و ایرانی، گفتگویی که هم شکل کالبدی داشت، هم شکل حقیقی، راه جدیدی را سعی می کند باز کند و در این راه به پرسشهای اساسی انسان هم توجه دارد. این راه پدیدارشناسی برای او، همان راه کشف محجوب عرفان، تأویل شد و حالا این تفسیر درست باشد یا نباشد، شما دوست داشته باشید یا نداشته باشید، با گفتن اقاویلی از این دست که: کربن طرفدارانش را از دست داده است، فقط سنت گرایان به او توجه دارند، دیگران سندشناسی های خیلی محققانه تری را شروع کرده اند و… فقط یک چیز را نشان می دهید و آن این که فلسفه نمی فهمید.

کربن هم مانند هر مستشرق دیگری، فعالیت توصیفی خود را به پایان رساند. حداقلی که از این فعالیت دست بشر آمده است نشان دادن اهمیت و برجستگی فیلسوفان ایرانی و فرهنگ فلسفی ایران است و این همان چیزی است که همه ما را مدیون کربن می سازد. حال اگر این ادعا باشد که کربن منقضی شده است(!) خوب صد البته هر پژوهشگری ممکن است به مرور زمان با پژوهشگر بهتری از یاد برود، چه باک؟ اما اگر این باشد که مفاد نه یافته های تاریخی کربن، بلکه فلسفه ورزی ها و تفاسیر او اباطیل است، (که البته اینجا نیز بنده چناچه گفتم نگاهی انتقادی به او دارم)، نیازمند بحث و فحص فلسفی است. بحث فلسفی بلدید؟ کجاست؟ این که کلاس رفته ام، (آفرین بر شما که رفته اید) پاسخ به سخنان کربن نیست. کربن به یک تفسیر فلسفی رسیده بود و این تفسیر با تفسیر فلسفی تقویت می شود و یا تضعیف می شود. استناد به این که مرحوم مهدی حائری گفته بود: کربن فلسفه اسلامی را منحرف کرد، اگر درست باشد، صرف نظر از این که به هر حال استدلالی بر چیزی در آن وجود ندارد، نشانگر رهیافت ناصواب و متصلب خود فیلسوفان تحلیلی مآب ایرانی است. همان برخورد خشن و یکجانبه ای که در نسل بعدی، روشنفکری دینی از دل آن به ارمغان آمد. امروز حوزه علمیه و پژوهشگران جوان آن که علاقه زیادی به مطالعات تطبیقی در رشته های غربی نشان می دهند، به شدت محتاج تفسیر انتقادی میراث امثال مرحوم حائری هستند تا خود را از یکجانبه نگری های فلسفه تحلیلی کلاسیک رها کنند و بتواند چشم به جنبه های اصلی و غنی فلسفه غرب باز کند. مقدمه یک چنین کاری، مقدمه ای که همین هم از هیچ سندشناس و مورخی برنمی آید، این است که ابتدا بتوانند از نحوه استقرار و استحکام ادبیات فلسفه تحلیلی در حوزه علمیه قم، تفسیری ارائه دهند.

ادبیات فلسفی باستان، چه انوار متنوع شیخ اشراق باشد، چه عقول عشره شیخ الرئیس، چه اجسام مثالی ملاصدرا باشد، چه انسان کبیر عارفان، در نگاه اول با عقل و عرف زمانه ما سازگار به نظر نمی رسد. اما از دل همین ادبیات قدیم بود که تفکر فلسفی توان ادامه حیات و رشد و بسط یافت. اگر کسی از ادبیات فلسفی مثلاً شیخ اشراق هراس دارد، به این هم دقت کند که ملاصدرا در بسیاری از موضوعات، گفته و ناگفته مدیون سهروردی است. امروز برای ما بسیار راحت است که به نورشناسی پوزخند بزنیم و عرفان را مسخره کنیم، می توانیم براحتی تفکر را تحویل به پژوهش کنیم و هر دیدگاه متفاوتی را هم هپروتی بخوانیم و انحراف! اما دقت کنید که از دل همین حسب ظاهر انحرافهاست که سنت فکری انسان جلو رفته و به اقتضای تغییراتش، ثمراتی مانند روش شناسی و علم و… هم داشته است.

صد البته که با شیخ اشراق، با ملاصدرا، با هانری کربن، با سید احمد فردید و با هر کس دیگری می توان مخالفت داشت. اما ملاک مخالفت و جنس آن باید روشن شود. اگر مخالفت کسی بر اساس آرای فلسفی یک فیلسوف است، نیازمند آن است که به صراحت روشن کند چرا یک فلسفه سخن اشتباهی گفته است. این که بگوییم فلان فلسفه انحراف از بهمان فلسفه بود، براحتی چنین پاسخ داده می شود که: «بود که بود، بهتر!». فلسفه آوردگاه خلق مفاهیم نوین و تفاسیر کلان است. در این قلمرو، اگر کسی سخنی له یا علیه کسی دارد، فقط وقتی می تواند ادعای سخنی فلسفی و ناظر به «فلسفه» فیلسوف داشته باشد، که محتوای آن دیدگاه را مورد مداقه فلسفی قرار داده باشد. نمونه مشهور این مسأله، تطبیق فلسفی افلاطون و ارسطو توسط فارابی است. از نظر یک سندشناس، فارابی لابد به دلیل اشتباه تاریخی و سندی، باید یک منحرف یا یک جنایتکار محسوب شود. ولی همین ناآگاهی از این امر توسط فارابی، زمینه خلق تطبیقی هنرمندانه در فلسفه اسلامی شد که به اشکال مختلف در تاریخ فلسفه اسلامی بازتفسیر شد. در واقع فاربی از دل تفسیر دو فیلسوف یونانی، فلسفه خود را بیان می کند. این کاری است که فیلسوفان دیگر هم هر یک در حد و اندازه خود انجام داده اند. اکنون مخالفت یا موافقت با فلسفه فارابی، جز از طریق ارزیابی فلسفی نظر فارابی ممکن نیست. یعنی حتی در حالی که می دانیم فارابی کتاب اثولوجیای افلوطین را متعلق به ارسطو می دانست، نمی توان به راحتی حکم به غلط بودن محتوای فلسفی کتاب «الجمع بین رأی الحکیمین» داد. این کتاب یک پژوهش پوزیتویستی نیست که با چنین چیزی ابطال شود، یک تفسیر فلسفی جدید است. چنین است امر در مسأله کربن. آنجایی که کربن اطلاعات نادرستی را دستمایه کار قرار داده است، به عنوان «انحراف» از پژوهش تاریخی بررسی کنید. اگر کربن انحرافی در مذهب تشیع ایجاد کرده است که باز متخصصان شریعت آن را می گویند و گفته اند. اگر هم هر نوع انحراف دیگری از موازین علوم داشته است، قابل ذکر است. (طبعاً این قابل ذکر بودن یعنی انجام یک بحث تخصصیِ مشروح و تفصیلی در نشان دادن اشتباهات او) اما آنجا که کربن به مثابه یک فیلسوف ظاهر می شود، لازم است مدعی فقط در صورتی متعرض بحث فلسفی او شود که بفهمد فلسفی بحث کردن یعنی چه و تابع چه شرایطی است. بنابراین، شما یا هر کس دیگری، اگر حرفی فلسفی برای گفتن درباره کربن و دیگران داری، این حرف را لابد به شکلی فلسفی و مشروح می گویی، اگر هم نداری با برخورد سندشناسانه با تفکر فلسفی، «عرض خود می بری و زحمت ما می داری».

کربن در لیست سیاه

کربن در لیست سیاه

پژوهشگر ارجمند جناب دکتر حسن انصاری در یادداشتی در فیس بوک درباره هانری کربن چنین نوشته اند: «… در ایران متأسفانه جنبه های استدلالی فلسفه اسلامی که قابلیت بحث در مطالعه تاریخ سنت فلسفه یونانی و بررسی نوآوریهای فکری حکمای مسلمان را دارد تحت تأثیر نوع نگاه اشراقی و تأویلی کربن قرار گرفته است. به تعبیر مرحوم آقای دکتر مهدی حائری یزدی فلسفه اسلامی را کربن از یک سنت قابل مفاهمه فلسفی تبدیل کرد به شاخه ای از نوع مطالعه علوم غریبه و عجایب علم حروف و اعداد و تأویلات علم الأسمایی که خوب طبیعی است از آن آدم هایی مانند فردید هم می توانند سر دربیاورند. اگر اشتباه نکنم فردید نخستین مترجم کربن بود در ایران.»

قبل از این درگیر شدن با متن فوق الذکر که در انتها آدرس آن داده می شود، یادآور می شوم من هم خودم را پیرو کربن نمی دانم و انتقادات زیادی بر او وارد می دانم ولی چیزی که طی این چند ساله من را آزار داده است نوعی مواجهه دوگانه ایدئولوژیک با کربن است. از سویی برخی طلاب جوان و نیز کسانی که فلسفه را منبع سیاست می دانند، سعی دارند کربن را تبدیل به یک پروکسی کنند تا از طریق آن از موانع فکری عصر کنونی فرار کنند و مسؤولیتی در قبال بحران فکری-فرهنگی در ایران نپذیرند -که نقد این گروه باشد برای فرصتی دیگر. از سوی دیگر بسیاری از پژوهشگران جوان دانشگاهی و به ویژه کسانی که وابستگی به جریانهای سیاسی و فرهنگی دارند، (مثلاً طیف ارادتمندان سید جواد طباطبایی) تلاش می کنند در ادامه حال و هوای این چند ساله اخیر که هر کسی از نخبگان و چهره های فکری و فرهنگی کشور ما، متعرض فضا و ادبیات روشنفکری شود، بلافاصله محکوم و منفور می گردد، از هانری کربن هم شخصیتی نشان دهند که فاقد صلاحیت و توانایی «علمی» و نظری بوده است. البته آقای انصاری از این دسته نیستند ولی مطلبی که نگاشته اند براحتی قابلیت بهره برداری ایدئولوژیک را دارد و فضای ایدئولوژی زده ایران امروز به شدت تشنه چنین خوراکهایی است.

در متنی که بالا نقل شد، چنین گفته شده است که فلسفه اسلامی تحت تأثیر نگاه اشراقی کربن قرار گرفته است. در ادامه نکته عجیبی هم اضافه می شود به نقل از مرحوم حائری که مدعی هستند فلسفه اسلامی شکل قابل مفاهمه خود را از دست داده است و این بخاطر هانری کربن است. من فکر می کنم کلید فهم سوءتفاهم پیش آمده در همین نقل مرحوم حائری است. مرحوم حائری شاید یکی از بزرگترین مسؤولان وضع امروز فلسفه در حوزه علمیه قم باشد. از سویی البته فلسفه در حوزه قم بر خلاف بسیاری از حوزه های دیگر حضور دارد و این جای خرسندی است. اما از سوی دیگر از نظر طلاب، تنها صورت فلسفی واقعی و مشروع، سنت فلسفه تحلیلی (با درآمیختگی با شکلی کلیشه ای و آموزشی از فلسفه اسلامی) است. شاید اگر تکنولوژی های اطلاعات و انتشار انبوه داده های فلسفی در چند ساله اخیر نبود، بسیاری از فضلای اهل فلسفه قم حتی از حضور فلسفه های متفاوت هم آگاه نمی بودند، چه رسد به آن که امروزه نوادری از ایشان به آن تعلق خاطر هم بیابند. بر خلاف آنچه آقای حائری گفته اند، روایت پدیدارشناختی کربن از فلسفه نه تنها مفاهمه را از بین نبرد، بلکه بر عکس، این امکان را ایجاد کرد که فلسفه ایزوله ای که در حصار منطق و فلسفه سنتی قدیم باقی مانده بود، در مقام گفت و شنود با بزرگانی مانند هوسرل و هیدگر قرار بگیرد. بدیهی است که کسانی که از این ایزوله بودن خود ناآگاهند، نفهمیدن خود را به حساب عدم مفاهمه بگذارند.

اساساً فلسفه اسلامی بعد از کربن بود که دوباره جان گرفت و از صرف پژوهش تاریخی و سندی فراتر رفت. این کربن بود که فلسفه اسلامی را با روایت دیگری نشان داد، روایتی که ما خود از آن ناآگاه بودیم و تحت تأثیر روایت مشایی- تحلیلی حوزه علمیه، آن را فراموش کرده بودیم. این که وجهی فراموش شده از یک تفکر زنده شود، نقص نیست. البته نقص کربن این بود که شاید همه وجوه سنت ایرانی را تفسیر نکرد، اما به فرض این که چنین چیزی امروز ممکن باشد، در آن زمان ممکن نبود و مگر اکنون که این همه از زمان کربن گذشته، اندیشمندان داخلی چند کلمه توانسته اند به روایت کربن اضافه کنند؟ (منظورم تکرار سخنان قبل از کربن نیست.)

نکته عجیب دیگری که در این متن هست، ایجاد انتظار از کربن به مثابه یک سند شناس خبره و مورخ  دقیق است. البته کربن پیش از هر چیز یک شرق شناس است و تمام تلاش خود را هم کرده است که شناخت خوبی از ایران فرهنگی و سنت فلسفه اسلامی از نوع ایرانی آن ارائه دهد. نتیجه کار کربن این شده است که وجهه فلسفی و فرهنگی ایران در آکادمی های مرتبط تغییر کند و به عنوان یک موضوع جدی و شایسته شناخت دوباره مطرح گردد. اما به هر حال نمی توان انتظار داشت برای یک شرق شناس فیلسوف آن هم از نوع پدیدارشناس، که تمام همّ و غم خود را صرف ارزیابی اسناد و مدارک تاریخی کند. چنین چیزی اولاً ممکن نبود چون در مسیری که کربن قرار داشت، سنت مطالعاتی جدی وجود نداشت که کربن با اتکای بر آن بتواند کشفیاتی داشته باشد که برای ما هم جدید به نظر برسد و حال آن که در زمان خود، سخنان کربن جدید و تکان دهنده بودند و مخاطب این سخنان غربی ها بودند نه ما (که البته ما هم بسیار از او آموخته ایم). ثانیاً کربن رسالت خود را بیان تفسیری جدید می داند نه ارائه اطلاعاتی جدید. او در طرح این تفسیر جدید موفق شد، اگرچه مانند هر تفسیری قابل نقد هم باشد. دقت داشته باشیم که واقعاً زمان آن سپری شده است که از تفسیری پوزیتیویستی در تاریخ حمایت کنیم و ادعا کنیم که هر کسی به تفسیر و تحلیل بیشتری در تاریخ پرداخت و نتایجش را به صورت فلسفی بسط داد، پا را از دامنه کار علمی بیرون گذاشته است. «علم» هم یک نوع تفسیر است و فرق صوری تفسیر «علمی-تجربی» با تفاسیر فلسفی در این است که اولی باب است و مشهور و دومی نه.

گفتنی ها درباره کربن زیاد است و مجال اندک. من قبلاً در مقاله ای چند سطری درباره وجوه ایجابی و سلبی تفکر کربن نکاتی گفته ام: «امکان فلسفه تطبیقی بر اساس رویداد از آن خود کننده» برای دوفصلنامه فلسفه (دانشگاه تهران)، سال 40، شماره 2، پاییز و زمستان 91

پیوند به یادداشت انتقادی دکتر انصاری:

https://www.facebook.com/hassan.ansari.73157203/posts/305190186482417?pnref=story

رویای سازنده، کابوس سوزنده

رویای سازنده، کابوس سوزنده

اشاره: این یادداشت کوتاه را به مناسبت حضور در پرسمان فیلم مهدویت نوشتم که در نشریه داخلی این محفل نیز منتشر شد.

 

مروری ابتدایی بر سینمای جهان به ویژه سینمای آمریکا از اواخر قرن بیستم، نشانگر برجستگی بی چون و چرای مفاهیمی مانند آخرالزمان[1]، به پایان رسیدن دنیا، منجی، جنگ نهایی خیر و شر و امثال آن است. به تدریج و از آغاز هزاره سوم و با منقضی شدن بسیاری از پیشگویی‌ها درباره پایان جهان در انتهای قرن بیستم، همچنین احتمالاً با تغییر سیاست‌های آمریکا درباره خاورمیانه، از این برجستگی کاسته شد و همچنان که اقتضای جامعه مصرفی است، در فرآیند تولید و بازتولید مجدد مفاهیم، امتیاز خود را از دست داد. اما این از بین رفتن، از بین رفتن نسبیِ پروژه آخرالزمان هالیوود بود و نه از بین رفتن زمینه فرهنگی تولید این نوع محصولات، زیرا فیلم‌های سینمایی آخرالزمان گرا، اینک تبدیل به یک پای ثابت سینما شده‌اند و همچنان بسیاری از آثار پرهزینه سینما و نیز برخی آثار سینمای روشنفکری، آخرالزمان گرا هستند.

اما آخرالزمان گرایی عمده این آثار با آخرالزمان گرایی آثارِ قبلی، تفاوت دارد. پروژه‌های بزرگی مانند سه‌گانه‌های ماتریکس یا ارباب حلقه‌ها، همچنین تک آثاری مانند پستچی، مدعی گذار از یک کابوس به یک رویای شیرین بودند.

ابتدا یادآور می‌شویم انسان‌ها زمانی که در حال تاریخ‌سازی و رشد و تبلور فرهنگی هستند، به‌نوعی مشارکت‌کننده در یک رویای دست جمعی اند. این رؤیا را می‌توان به تعبیر یونگ ناشی از نوعی ناخودآگاه جمعی خواند. می‌توان به تعبیر فلسفه اسلامی، نوعی عالم خیالی خواند که انسان‌ها با مشارکت در آن می‌توانند به ساخت آینده‌ای جدید برسند. هیچ تمدن و تاریخی با مهندسی و برنامه‌نویسی به معنای متداول کلمات، ساخته نشده است. بلکه تاریخ محصول ناخودآگاهانه تلاش‌ها و ثمره مشترک دیدگاه‌هاست. اما چطور می‌توان از دل این تکثر و تشتت عمومی به وحدتی نائل شد که ما امروز از آن تعبیر به تمدن کذا می‌کنیم؟ اگر وحدتی بر اساس عقل جزوی و برنامه‌نویسی انجام نشده است، وحدت تمدن یا روح تاریخ از کجا آمده است؟ چگونه بین سبک‌های هنری و نظری و زندگی عامه مردم و سیاست حاکم و… در یک تمدن، همسویی پدید آمده است؟

تعبیر به رویای دست جمعی، یعنی آن خواستی که صرف نظر از علل آن، به هر حال در زمانی متولد می شود و مردم را چنان جمع می‌دارد که همه در کار خود، به‌نوعی دست به کار بزرگتری هم می‌زنند و آن مشارکت در خلق تاریخی جدید است. گاهی ممکن است به تبع فرهنگ مدرن و اتوپی نویسان قرن شانزدهم، چنین گمان رود که رویای مشترک همان اتوپی مردمان است. اما باید دقت داشت که اتوپی در معنای دقیق، معادل رؤیا نیست و ذاتیِ تاریخ هم نیست، بلکه ذاتیِ تاریخ غرب است. تاریخ غرب حتی در شکل باستانی خود و مثلاً در فلسفه افلاطون، بین تفکر و طراحی تاریخ، نحوه‌ای اتحاد ایجاد کرده است. خود این تفکر، بناکننده طرحی جزئی و داستانی است که در آن، انسان بماهو انسان، خودش سازنده‌آینده خودش است. این تعبیر دیگری از اومانیسم است و هر آن کسی که از این تعبیر برای آینده‌ای دینی نام ببرد، بی آن که بداند در حال بیان یک آینده کافرانه است با این تذکر که آینده کافرانه اتوپی نویس غربی، از سنخ تفکر و در نسبت با حقیقت انضمامی است ولی اتوپی نویسی اسلامی (اسلامی به زعم نویسنده اتوپی)، به دلیل تلفیقی و مهندسی بودن و عدم توجه به حقایق عالم، از سنخ توهم و یک ایدئولوژی زدگیِ بی‌اثر است.

رؤیا، اعم از اتوپی است. طبق نقل قرآن، رویای یوسف نبی(ع)، کاشف حقیقت و روشنگر راه تاریخ آینده است.[2] رؤیایی می‌تواند تاریخ دینی را محقق کند که اولاً از نوع انکشاف باشد و این یعنی که فهم کننده و نه سرهم کننده حقیقت تاریخ و جهان باشد و ثانیاً این که، آشکارکننده آینده‌ای دینی باشد. انسان‌ها با چنین رؤیایی از آینده، امروز خود را می‌سازند و البته آینده واقعی هیچ‌گاه معادل آن آینده خیالی نمی‌تواند باشد، اما به آن قریب خواهد بود.

همچنان که رویای جمعی وجود دارد، کابوس جمعی هم خواهد بود، آن چنان که کابوس فرعون مقدمه قحطی و کابوس فرعونی دیگر مقدمه نزول بلا و سپس ظهور حضرت موسی(ع) و حاکمیت دین می‌گردد. کابوس هم وقتی تبدیل به کابوس مشترک می شود، سرنوشت انسان را رقم می‌زند. چنانچه مردم مصر و اطراف، همه اجزای تعبیر کابوس فرعون می‌گردند.

سینمای امروز در ژانر آخرالزمان گرا، عمدتاً روایت کابوس مشترک انسان است. انسان در ناخودآگاه به این نتیجه رسیده است که آینده درخشانی در تمدن کنونی در انتظار او نیست، از سوی دیگر، راه برون‌رفتی را نیز از وضع کنونی نمی‌یابد. این وضع، همان ایمان به کابوسِ در انتظار ماست. دقت در فیلم‌های یک دهه اخیر سینما به ویژه سینمای هالیوود با مضامینی مانند از بین رفتن زمین بر اثر یک طوفان بزرگ یا یک شهاب‌سنگ یا توسط موجودات فضایی و… و فقدان هر نوع منجی مصداقی و مفهومی برای ممانعت از این نابودی و نیز اعتراف به قصور و تقصیر خود انسان در این وضع پیش‌آمده، نشانگر آن است که اگر چه در سخنان ظاهری سیاستمداران و سایر بیانگران رسمی مواضع جهانی، همچنان سخن از بهبود و تشویق به خوش‌بینی به سیاست‌های بزرگ جهانی هست، اما در طبقه اهل هنر، این خوش‌بینی دیگر جایی ندارد و اغلب کمابیش پذیرفته‌اند که پیش روی ما راهی برای ساختن نیست، بلکه بر عکس باید منتظر به فعلیت رسیدن خرابی‌های موجود در زندگی کنونی باشیم: منفجر شدن سلاح‌هایی که با دست خود ساخته‌ایم، یا عکس‌العملِ طبیعتی که با دست خود از نظم خارجش کرده‌ایم… و این کابوس، در باور انسان امروز قرار گرفته است.

اگر در نسلِ قبلی فیلم‌های آخرالزمان گرا، این کابوس به یک رؤیایی شیرین می‌رسید، در نسل جدید این سینما، رؤیا به محاق رفته است. علت چنانچه ذکر شد در اینجاست که منجی‌ها و راههای نجات و در یک کلام رویای مورد ادعای سینمای غرب از سنخ یک مهندسی افکار عمومی و امری قلابی بوده است و نه یک رویای جمعی واقعی. منجی‌ها همان ابرمردهای مدرنی هستند که به هیچ چیز جز قدرت لایتناهی خود ایمان ندارند و مردمان همه حاضر می‌شوند بر سر این قدرت نهیلیستی و سوزاننده اجتماع کنند و دوباره جهانی مدرن را برپا دارند. این رویای دروغین، چون از سنخ اضغاث احلام است، آینده‌ای برای انسان نمی‌سازد و ناگزیر ما را از مرحله کابوس نجات نمی‌دهد. سینمای دهه اخیر، به ویژه با کاهش قدرت نومحافظه کاران که موتور محرک این رویاسازی قلابی بوده‌اند، صادقانه‌تر فیلم می‌سازد و نشان می‌دهد که قدر متیقن آینده بشر یک کابوس عمومی است و از این کابوس گریزی نیست، حداکثر می‌ماند که چطور از آن گذاری داشته باشیم به یک آینده، بی آن که توضیحی بتواند درباره چیستی آینده بدهد و البته که نمی‌تواند بدهد زیرا از کوزه همان برون تراود که در اوست.

سینمای آخرالزمان گرایی که بخواهد رؤیایی برای ساختن آینده هم بدهد، اگر قصد آن باشد که گرفتار طرح سازی‌های موهوم و ایدئولوژیک نشود، ابتدا باید این کابوس تلخ را محترم بدارد و چنانچه یوسف(ع) برای مصریان تعبیر کرد، کابوس پیشِ رو را برای انسان فهمیدنی کند و نشان دهد که راه تحمل و گذار نسبی از این کابوس چیست. کابوسی که مدتها قبل از سینما در نظر متفکران بزرگ دنیا بیان شده بود ولی به اقتضای فاصله عوام و نخبگان، امکان فهم آن میسور نشده است. هر رویایِ سازنده‌ای، از دل و پس از این کابوسِ سوزنده خلق می شود و اگر کسی را سودای آن است که این رؤیا را طرح کند، باید بداند چه مقامی را طلب می‌کند. رویای بزرگ، انسان بزرگ می‌طلبد و باید آنچنان این رؤیا و تفکر سازنده ‌این رؤیا بزرگ باشد که انسان‌ها را به خود آورد و آنها را برای ساخت آینده، همسو و متفق کند.

بی توجهی به اهمیت دوگانه کابوس-رؤیا، همچنین به غلبه کابوس بر ما و ضعف در مشاهده رؤیایی حقیقی برای آینده، سینمای آخرالزمان گرا را گرفتار فانتزی‌های رایج و یا ایدئولوژی زدگیِ رجال سیاسی جهان می‌کند. سینمای طالب منجی باید بتواند از دل تیرگی‌ها، روشنی را نشان دهد و نه به صورت امری انتزاعی و تابع خواسته‌های جزئی انسان‌ها.

[1] کلمه آخرالزمان، در ژانر (یا زیر ژانر) آخرالزمان گرا (apocalyptic) به همان معنایی نیست که در شریعت طرح می شود، بلکه به معنای مجموعه فیلم‌هایی با مضامینی مربوط به پایان دنیاست. پساآخرالزمان گرا هم به فیلمی با ماجرای پس از نابودی دنیا مربوط است.

[2] البته رویای یوسف(ع) رویای یک نفر است ولی این یک نفر آنچنان مقامی دارد که با به زبان آوردن رویای خود، باعث تغییرات در زندگی و جاری شدن مقدرات می‌گردد تا جایی که گویی همه بخشی از رویای گذشته او می‌شوند.

فیلسوفی در جستجوی زمین

فیلسوفی در جستجوی زمین

اشاره: استادی اهل ادب به من دستور دادند چیزکی درباره شیخ اشراق قلمی کنم. اگرچه صلاحیت این کار را در خود نمی بینم، ولی جهت اطاعت از نظر ایشان، چند سطری درباره شیخ مقتول و ارتباط آن با هویت فرهنگی ایران سیاه می کنم.

 

نگارنده در یادداشتهای دیگری ابهام شدید در چیستی هویت ایرانی را متذکر شده بود. شاید یکی از کارهایی که بتواند کمکی برای فهم هویت ایرانی داشته باشد، توجه به ممشای فکری شیخ شهاب الدین سهروردی باشد. سهروردی در نگاه اول، فقط یک فیلسوف معمولی است و حتی مهمترین فیلسوف دوره اسلامی هم نیست. مهمترین فیلسوف جهان اسلام شاید ابن سینا باشد و شاید هم ملاصدرا. از این دو بزرگ که بگذریم، سهروردی به نظر می رسد نه در تأسیس فلسفه اسلامی نقش مهمی داشته است و نه در اوج گیری آن. اما کمی دقت به متون ملاصدرا نشان می دهد وی هر چند در ادبیات فلسفی تابع ابن سینا و بعضاً ابن عربی است، اما هر جا که یادی از شیخ اشراق می شود -و این یاد معمولاً با نقد دیدگاههای او همراه است- از وی به بزرگی یاد می کند. دقت جدی تری به دیدگاههای ملاصدرا، مثلاً در مسأله «تشکیک وجود» و نیز در «عالم خیال» به خوبی نشان می دهد که ملاصدرا چقدر وامدار شیخ اشراق است. اگر از مثال تشکیک وجود تعجب کرده اید، فقط کافیست به جای کلمه «نور» در فلسفه اشراق، کلمه «وجود» بگذارید و آن را دوباره بخوانید تا ببینید چگونه ملاصدرا دیالکتیکی است بین اشراق و مشاء.

با این حال موضوع این یادداشت نه این است و نه مثلاً نوآوری های دیگر شیخ در منطق و معرفت که تا به امروز هم مورد توجه علاقه مندان به «فلسفه تطبیقی» بوده است. موضوع این یادداشت توجه به این است که چگونه شیخ اشراق موفق می شود سنت فرهنگی سرزمین خود را بازاندیشی کند. رهیافت کلانی که شیخ بکار می گیرد، همان رویه درست تفسیر تاریخی است که اگر مطمح نظر دیگران هم قرار بگیرد می تواند الگویی برای «تفکر تاریخی» باشد. تفسیر تاریخی یعنی مستبصر بودن به این که ما راهی برای فهم چیزها جز از ورای فعل تفسیری خود نداریم و این که این تفسیر به اقتضای ذات انسان، تاریخی است و این اگر نقصی بر انسان باشد، ننگ و عار نیست.

سهروردی از آنچه که دارد روگردان نیست و درباره داشته ها و نداشته های خود گرفتار اوهام و تخیل نمی شود. آنچه پیش روی اوست، مواجهه ای است از چند سنت بزرگ فکری.

نخستین، سنت تاریخی سرزمین خود است. سنتی که ارتباط با روزگار کهن آن قطع شده است. مکتوبات قابل توجهی هم از آن باقی نمانده است. عمده چیزی که باقی مانده، به جز متن اوستا که طبعاً ایجاد موضع گیری شرعی می کند، از طریق مترجمان عرب زبان به دست او رسیده است. اما این سنت از فرهنگ ایرانی ها رخت بر نبسته است. شاعران و ادیبان و دیوانسالاران، زبان فارسی جدیدی را احیا کرده اند و در این زبان، سخنان آشکار و پنهانی وجود دارد که هنوز به تفکر فلسفی درنیامده اند. این باقی ماندن گذشته ایرانی، به واسطه اتفاق جدید یعنی اسلام ممکن شده است. تفسیر اسلامی، جایی برای ایران باستانی پیدا کرده است.

سنت دوم، سنت اسلامی است که به هر حال به عنوان روایت کلان عالم و آدم در آن زمان پذیرفته شده است. البته این سنت در هر زمینی به یک شکل نبوده است. هر چند اسلام با عرب آمد، اما ایرانی ها به یک معنا مهمترین شخصیتهای مفسر سنت اسلامی را داشته اند. در این میان، فیلسوفان و صوفیان، هر چند تفسیری مطابق رأی فقیهان نداشتند، اما تفسیری غیر اسلامی هم نداشتند. اهل فلسفه و عرفان، تفسیری باطن گرا از اسلام داشتند و این هم در اسلام و هم در سایر ادیان مسبوق به سابقه است.

سنت سوم، سنت مآثر یونانی است. فلسفه و علوم یونانی در طی چند قرن ترجمه شده و مسلمانان با دقت نظر آنها را بررسی کرده بودند. با فارابی، فلسفه بومی مسلمانان متولد شده و با ابن سینا تفصیل یافته بود. با اینحال فلسفه اسلامی درگیر چالشها بود و نه می توانست از عالم اسلامی رخت بر بندد و نه می توانست تبدیل به تفسیر اصلی شود.

این سه سنت اصلی، هیچ یک از افق فکری انسانِ عصر سهروردی غایب نیستند و سهروردی اگرچه شاید نبوغ و بخت بلند شیخ الرئیس را نداشته باشد، ولی این را بهتر از وی می فهمد که راهگشایی برای تفکر سرزمینش با تغافل از هیچ یک از این سه سنت ممکن نیست. این سنتها با ما هستند و ما هم برای پیمودن طریق تفکر، باید با آنها باشیم. هر نوع اعراض از به تفکر در آوردن حقایق انضمامی، اعراض از تفکر انضمامی و بُعد نسبی از «حقیقت وجود» است.

اما آنچه انسان مقیم سرزمین سهروردی ندارد، سخت تر دیده می شود. چرا که نداشته ها، جز به دیدِ اهل نظر درنمی آیند و بقیه ما فقط می توانیم بعد از مرور راه طی شده بزرگان، متوجه این نداشته ها بشویم. به نظر می رسد شیخ متوجه است که تفسیری از وجود که بتواند هم از جانب یک مداقه عقلی و منسجم «یونانی» معتبر باشد و هم ذات تفکر معنوی شرقی را معرفی کند و هم برآمده از حکمت دینی باشد، وجود ندارد و او این را بر عهده خود می داند تا راه جدیدی -راه اشراق- را باز کند تا وجه عمیق تری از حقیقت انسان دیده شود. راهی که به نظر او دیگر طوایف نپیموده اند.

شاید اگر این رهیافت کلان شیخ مقتول را لحاظ کنیم، متوجه می شویم که جایگاه خیال در تفکر او کجاست. شیخِ جوان، به دنبال ساختن زمینی جدید است. زمینی که شیخ قصد دارد بسازد، با عقل یونانی نمی تواند ساخته شود. این زمین باید ابتدا در آسمان ساخته شود و با زمان آسمانی هماهنگ گردد. به همین خاطر شیخ طرح عالم خیال را می ریزد. عالم خیال قبلاً در نظر ابن سینا رد شده بود و فارابی نیز به اجمال از کنار آن گذشته بود. اما شیخ اشراق عالمی را طرح می کند که می تواند لطیف تر از عالم مشهود باشد. عالمی که البته ویژه خواص است و هر آنچه آنجا رخ دهد، راهی به این عالم زمینی هم پیدا می کند.

ادبیات سهروردی در توضیح اساس فلسفه خود و در توضیح آنچه در بالا گفتیم، همه جا به ادبیات یک فیلسوف کلاسیک نمی ماند. بخش قابل توجهی از آثار او، چیزی بین فلسفه و قصه هستند. درست در همین آثار است که شیخ ترجیح می دهد بیشتر از زبان فارسی استفاده کند. قصه های شاهنامه حکیم طوس، به شکل و شمایلی درآمده اند که می توانند با مردم عامی هم سخن بگویند. همچنین خواسته یا ناخواسته مهیای تفاسیر ایدئولوژیک و عوام زده امروزی هم هستند. اما زبان شیخ اشراق به گونه ای است که تفسیر ایدئولوژیک و عامیانه را برنمی تابد، اگر چه شاید خارج از طرح کلان فردوسی نیز نباشد، یعنی: جستجوی زمین و زمان ایرانیاز اینروست که شیخ در گذرگاه تاریخ ما تنها مانده است و شاید اگر هانری کربن از آنسوی جهان دوباره از او بحثی نمی کرد، ما نیز امروز نامی از او نمی بردیم.

شیخ اشراق طرحی خیالی در «خیال» دارد که مخصوص به متفکر است. در این طرح، زمان و زمین از هم گسیخته ایرانی، از دل ادبیات باستانی ماقبل اسلام، آیات و روایات اسلامی و بالأخره آراء و اقوال فیلسوفان و عارفان، دوباره گرد هم می آیند. بستر این گردهم آیی، خیال است که امری است آزاد شده از عقل یونانی و سیراب شده از عقل اشراقی. پایه علم اشراقی، علمی حضوری است. علم حضوری، بر اساس دو گانه نفس دریافت کننده و انوار موهبت شده ساخته می شود.

مرور دوباره ادبیات شیخ اشراق و تلاش برای مفهوم کردن آن، امری نیست که روی زمین مانده باشد. پژوهشگران کمابیش درباره وجوه مختلف فلسفه شیخ اشراق سخن گفته اند؛ اما کار سترگ، گشودن راه هنوز طی نشده تفکر شیخ اشراق است. راهی که در آن، صرف نظر از ظاهر کلمات و ادله شیخ و با توجه به ناگفته های او، همه مآثری که امروز ما را ساخته اند، از نو به تفکر درآیند و در مقامی آزاد، طرحی برای آینده بسازند. برای طی این راه، باید با زبان انس گرفت و از تحول کلمات پرسید. همان کاری که سهروردی نیز به آن دل بسته بود…

شاید بی وجه نباشد که افسوس خود را در از دست دادن زودهنگام شیخ اشراق و مسدود شدن راهی که او در آغاز آن قرار داشت، با الهام از بیان مارتین هیدگر در مجلس فوت نابهنگام ماکس شلر، بازگو شویم:
«سهروردی مرده است. ما تسلیم این تقدیر هستیم. اما بار دیگر طریقه ای از تفکر به اعماق ظلمات فرو رفت.»

یک بام و دو هوای حجامت در ایران

یک بام و دو هوای حجامت در ایران

اشاره: این یادداشت کوتاه درباره سیاست یک بام و دو هوای کشورمان در موضوع حجامت نوشته شده است. یادداشت از سند و مدرک ناشناخته‌ای برای توضیح این موضوع بهره نبرده است و متکی بر اطلاعات مشهور است. این چند سطر به دستور استاد گرانقدری نگاشته شد و من منتظر خواهم بود تا خود ایشان طبق وعده ای که فرمودند خاطرات خواندنی خود را به آن اضافه کنند.

امروز تقریباً در هر شهری از ایران که باشید، به راحتی می‌توانید مطب‌ها یا مراکز بهداشتی و تزریقاتی را در خیابان‌ها مشاهده کنید که در آن‌ها انجام حجامت با تابلو یا نوشته‌های مشابه تبلیغ می‌شود. علاوه بر آن، شاید کمتر کسی باشد که طی یکی دو دهه اخیر درباره حجامت و خواص آن چیزی نشنیده باشد. اینجا قصد نداریم خیلی به بحث پزشکی درباره حجامت بپردازیم چرا که این کار نیازمند وقتی موسع است و دیدگاه‌ها درباره این موضوع نیز مختلف است. موضوع این یادداشت در واقع یک معضل اجتماعی یا شاید بتوان گفت سیاسی است که علی‌رغم همه برجستگی که دارد، از چشم‌ها پنهان مانده است و توجه به آن می‌تواند ردپایی باشد برای کشف بسیاری از ناگفته‌های اخلاق پزشکی و اقتصاد پزشکی در کشور ما.
1-حجامت چیست؟ حجامت یا به عبارت دقیق تر، حجامتِ تر (cupping)، همان خونگیری با ایجاد خلاء است که قدمتی از 1500 سال قبل از میلاد (سه هزار سال ق.م هم گفته شده است) تا کنون دارد و هم مسلمانان و هم چینی‌ها مدعی هستند که فن بومی آن‌هاست. در طب سنتی ایرانی یا همان طب اخلاطی، حجامت به صورت مبسوط بحث شده است. حجامت در طب سنتی می‌تواند هم برای پیشگیری و هم برای درمان استفاده شود اما چه برای حفظ سلامت و چه برای درمان و بهبودی، قوانین دقیقی و ظریفی وجود دارند که بی‌تفاوتی درباره آن قواعد، می‌تواند فاجعه‌آفرین باشد. نیازی به گفتن نیست که اگر چه این قواعد زیاد و متنوع هستند اما چون حجامت یکی از بهترین و مجرب‌ترین فنون برای خارج کردن اخلاط زائد حساب می‌شود، همچنان در بین اطبای سنتی محبوبیت زیادی دارد.
صرف‌نظر از اختلافاتی که بین خود اطبای قدیم و جدید طب سنتی وجود داشت و دارد، که البته وضع طبیعی هر علمی است، برخی از متغیرهایی که در انجام حجامت یا در تعیین نوع حجامت باید لحاظ گردد به این شرح هستند:
1.شرایط مربوط به خود بیماری و بیمار: سلامتی یا بیماری فرد، جنس بیمار، سن بیمار، شدت بیماری، مرحله بیماری، مزاج ذاتی بیمار، مزاج عارضی بیمار، مزاج عضو یا اعضای بیمار، نوع خلط ماده بیماری و…
2.شرایط زمانی: سال، فصل، ماه قمری، ماه رومی، روزهای ماه، روزهای هفته، ساعات روز، شرایط خاص فلکی، وضع آب و هوا در هر یک از این موارد و…
3.شرایط مکانی: مزاج جغرافیای محل زندگی، مزاج محل انجام حجامت و…
4. تغذیه و دارو: مزاج غالب غذاهای بیمار، فاصله بیمار با غذای بعد و قبل از حجامت، روند دقیق داروهای مصرف شده توسط بیمار در طی دوره درمان، داروها و غذاهایی که بیمار باید بعد از حجامت مصرف کند و…
5.انواع حجامت: مشخص کردن هدف از حجامت (بهداشتی، درمانی، تسکینی)، توجه به روش درست بادکش و تیغ زدن، شرایط تعیین انواع حجامت سرد و گرم و تر و خشک، تعداد دفعات حجامت و نیز حجامت‌هایی که برای هر یک از اعضای بدن به صورت جداگانه لازم است. برخی از انواع حجامت، ویژگی‌هایی را مختص به خود هم دارا است.
طبیب برای دستور دقیق حجامت باید همه این شرایط را در همدیگر ضرب کند و تشخیص دهد که آیا حجامت در این وضع صلاح است یا نه. بخاطر همین شرایط است که نمی‌توان هیچ قاعده مطلقی به صورت انتزاعی و بدون تشخیص شرایط بیمار در این باره بیان کرد.
2-طب کلاسیک (پزشکی کنونی) چه نگاهی به حجامت دارد؟ اثرات مورد ادعای طب سنتی درباره حجامت، باعث گشته است که پزشکان کلاسیک هم با روش تحقیق جدید، پژوهش‌هایی در این زمینه انجام دهند. ظاهراً نتایج اغلب این پژوهش‌ها به شکلی بوده است که در آن، آثار مورد ادعا در حجامت نه کاملاً رد و نه کاملاً اثبات شده است. به عبارتی، برخی پژوهش‌ها نشان می‌دهند که آثار مثبتِ درمانی و بهداشتی در حجامت هست، ولی این پژوهش‌ها موفق نشده‌اند این آثار را در شرایط متعدد و با متغیرهای مختلف بسنجند و به نتیجه شفاف و قاطعی برسند. به همین خاطر پزشکی جدید همچنان درباره حجامت مردد است. بدیهی است که منظور از پزشکی مدرن، برآیند کلی نظر پزشکان است وگرنه حجامت در بین خود این پزشکان، هم طرفدار جدی دارد و هم مخالف جدی. بنابراین در چند جمله اگر خلاصه کنیم، حجامت در پزشکی مدرن دارای جایگاه خاصی نیست. هیچ یک از متغیرهای فوق‌الذکر در طب سنتی، مانند زمان و مکان حجامت، احوال بیمار، کیفیت حجامت و… در پزشکی جدید معنای محصلی ندارند. به عبارت واضح تر، پزشکی جدید نمی‌تواند هیچ اظهارنظری درباره کم و کیف شرایط انجام حجامت داشته باشد. تنها چیزی که می‌توان از پزشکی جدید درباره حجامت پرسید این است که آیا این کار را می‌تواند به عنوان یک فعالیت بهداشتی-درمانی مجاز بداند یا نه؟ ممکن است در نگاه اول چنین به نظر برسد که پاسخ منفی است، اما دقت داشته باشیم این که پزشکی جدید درباره حجامت به نتیجه خاصی نمی‌رسد، به معنای این نیست که ضرورتاً این کار غیر مجاز باشد، زیرا علم پزشکی حتی در شکل ایده آل خود صرفاً یکی از منابع تصمیم‌گیری سیاسی است و نه تنها مرجع تصمیم‌گیری. به همین خاطر در اغلب کشورهای دنیا، مکاتب طبی بدیل کمابیش آزادانه به فعالیت‌های خود ادامه می‌دهند. خون درمانیِ سنتی هم (که تا قبل از طب مدرن در اروپا رواج داشت) از این امر مستثنی نبوده است. اما به هر حال مسأله اصلی نوشتار حاضر، این نیست. نتیجه سخن تا بدینجا این است که طب مدرن نمی‌تواند درباره کم و کیف شرایط حجامت، قضاوتی انجام دهد.
3-آیا طب مدرن در ایران، مبنایی برای حجامت قائل است؟ دست بر قضا، در ایران نیز هیچ‌گاه مراکز رسمی بهداشتی و درمانی، حجامت را تأیید نکردند، بلکه حجامت (می‌توان گفت) به وزارت بهداشت و درمان تحمیل شد. بین اطبای سنتی چنین مشهور است که علیرضا مرندی بیشترین مخالفت را با طب سنتی داشت. اما در سال 77 بود که رسماً ممنوعیت حجامت ابلاغ شد. این در حالی بود که همزمان حجامت در برخی کشورهای اروپایی مانند انگلستان آزاد بود. در سال 1380 و در شرایطی که برخی اطبای مشهور سنتی به تحمل مجازاتهایی از جمله زندان محکوم شده بودند، ابلاغیه وزارت بهداشت توسط دیوان عدالت اداری ابطال شد. با این حال دو سال طول کشید تا وزارت بهداشت، مقررات حجامت را اعلام کند. بر طبق قانون ابلاغی وزارت، تنها پزشکان کلاسیک هستند که اجازه حجامت کردن دارند و طبعاً فعالیت آن‌ها باید زیر نظر وزارت بهداشت صورت پذیرد. این مراکز موظف هستند که از درج نام «حجامت» بر روی تابلوی مرکز خود اجتناب کنند. همچنین باید تلاش کنند تا به مردم ارزش معنوی اهدای خون توضیح داده شود تا آن‌ها بجای حجامت به اهدای خون بپردازند. از آن زمان تا کنون، وزارت بهداشت همچنان بیان کرده است که به «مؤسسه تحقیقات حجامت ایران» و هیچ مؤسسه دیگری مجوز نداده است. به این اضافه کنید سیاست‌ها و تعابیر تند سازمان انتقال خون را که همواره اذعان دارد حجامت فعالیتی پرخطر است و باید بجای آن اهدای خون جایگزین شود و حتی گاهی صراحتاً خواستار ممنوع شدن آن می‌شوند و اگر کسی مرتکب این عمل شود، سازمان انتقال خون حداقل تا شش ماه از پذیرش خون او اجتناب می‌کند.
به نظر می‌رسد کمابیش مسأله واضح شده است. از سویی پزشکان، مسؤولان سازمان انتقال خون و برخی مسؤولان وزارت بهداشت، گاهی صراحتاً و با تندترین الفاظ ممکن به حجامت حمله می‌کنند و درخواست ممنوعیت کامل آن را دارند و زمانی که چنین حملاتی را ندارند نیز از ارائه مجوز به اطبای سنتی و مؤسسات ایشان ابا دارند، از سوی دیگر در همین وزارت بهداشت، به حجامت مجوز داده می‌شود، آن هم به پزشکانی که طبق رشته و مکتب تحصیلی آن‌ها حجامت هیچ قیود و شرایط شفاف و اثبات شده‌ای ندارد و در خوش‌بینانه ترین حالت به عنوان یک فرضیه در دانشگاهها قابل بررسی است.
4-این تضاد را از نظر علمی و از هیچ نظر معقول دیگری نمی‌توان درک کرد. رد یک فن از نظر علمی و بعد مجوز دادن به همان فن از نظر همان علم، یعنی فلان عمل طبی از نظر ما همزمان هم موجه است و هم موجه نیست و چنان که می‌دانیم درک امتناع اجتماع نقیضین یکی از اولیه‌ترین توانایی‌های هر انسان سالمی حتی در بدوی‌ترین قبایل است. در واقع تنها راهی که مسأله اصل مجوز و نیز انحصاری بودن مجوز انجام حجامت را به پزشکان کلاسیک فهمیدنی می‌کند، دقت به وجه اقتصادی حجامت است. مرکز حجامت مانند تزریقات نیست که محدودیت‌های قانونی چندانی داشته باشد. یک پزشک می‌تواند به راحتی با کسب مجوز و دایر کردن یک مرکز بهداشتی، درآمد قابل توجهی به درآمد ثابت خود اضافه کند. این درآمد اگر وارد چرخه اقتصادی طب سنتی شود، منجر به قدرت‌یابی طب سنتی می‌گردد و این مسأله ای نیست که از چشم سیاست‌گذاران درمانی پنهان بماند. (هر چند هیچگاه در طب سنتی این میزان از حجامت بی رویه و بدون قاعده پذیرفتنی نیست.) اگر این مسأله، یعنی اولویت اقتصادی پزشکی درست فهمیده شود، شاید راحت تر بتوانیم بفهمیم چرا مسؤولان سازمان انتقال خون، این قدر از گسترش حجامت خشمگین می‌شوند و نگران ثواب و آخرت اهداکنندگان خون هستند. (نیازی به یادآوری نیست که خونی که شما اهدا می‌کنید، چند روز بعد که برادر شما بستری شد، به شما فروخته خواهد شد.) امیدوارم فعلاً همین مثال به عنوان یک تلنگر پذیرفته شود تا در آینده توضیح بیشتری درباره وجه نهادی طب و ارتباط آن با اقتصاد و سیاست داده شود.
در پایان یادآور شوم که وقتی گفته می‌شود پزشکی کلاسیک نمی‌تواند در مسأله حجامت چندان ورودی داشته باشد، به این معنا نیست که حجامت را باید به دست دلاک‌ها و افراد ناآگاه دیگری سپرد، چنانکه این مورد هم امروز متداول است. در واقع نقد ما، یعنی فقدان توانایی علمی برای اظهارنظر درباره حجامت به هر دو دسته وارد است، هم پزشکان کلاسیکی که در طب سنتی تخصصی ندارند و هم افراد تجربی و غیرمتخصصی که به صورت مخفیانه و غیر مخفیانه از این راه کسب درآمد می‌کنند.

این پیوند را مطالعه کنید: treatment.tbzmed.ac.ir/uploads/30/CMS/user/file/47/nezarat/hejamat.pdf