فوتبال؛ آخرین یادگار مدرنیته اروپایی

فوتبال؛ آخرین یادگار مدرنیته اروپایی

اشاره: مدتی است در کشور ما نیز توجهات جسته و گریخته ای به فوتبال به مثابه یک مسأله فلسفی یا اجتماعی می شود. شاید بتوان گفت یکی از مهمترین آغازگران این راه، استاد داوری اردکانی بود که پرسشهای قابل توجهی درباره فوتبال مطرح کرد. پس از ایشان نیز این روند ادامه دارد ولی هنوز فوتبال در محافل نظری تبدیل به یک حادّمسأله واقعی نشده است. یادداشت پیش رو نیز در ادامه همین تلاشها، تأملاتی را درباره ارتباط فوتبال با فرهنگ آمریکایی و اروپایی پیش می کشد. این یادداشت ابتدا در سرویس اندیشه سایت مهر منتشر شد. یادداشت مشابه دیگری در صفحه اندیشه روزنامه فرهیختگان نوشته شد با نام «فوتبال، سینما، سرآغازی مشترک» که برای مطالعه آن به سایت همان روزنامه مراجعه کنید.

 

فوتبال از اروپا آغاز شد ولی برخلاف سایر تجلیات فرهنگی جهان اروپایی، در آمریکا ریشه نکرد. طبعاً «فوتبالِ آمریکایی» ربطی به فوتبال ندارد که آن بکلی چیز دیگری است. ولی جایگاهی که امروز فوتبال در آمریکا دارد، جایگاه قابل توجهی نیست. حتی برگزاری جام جهانی فوتبال در این کشور هم نتوانست جایگاه فوتبال را به بسکتبال و راگبی نزدیک کند. پس مسأله اینجاست: فوتبال، این پرطرفدارترین «ورزش» دنیا، این صنعت پردرآمد و پر هیجان، هنوز در قلب اروپا باقی مانده است و در آمریکا ریشه ندوانده است. این در حالی است که نه تنها هنر و رسانه و سیاست و اقتصاد، که حتی نظری ترین وجوه زندگی مدرن، مثلاً فلسفه های آلمانی و فرانسوی، که علی القاعده انضمامی ترین وجوه فرهنگی آلمانی و فرانسوی باید قلمداد شوند و البته هنوز هم جایگاهی نسبی در این کشورها دارند، تحت الشعاع مفسران آمریکایی خود هستند. بسیاری از بزرگترین مفسران فلسفه های بزرگ اروپایی، آمریکایی هستند و این چیزی است که اگر اوایل قرن بیستم کسی مدعی آن می شد، براحتی باورپذیر نبود.

از نظر بودریار، آمریکا رویای تحقق یافته اروپاست. رویایی که در اروپا نمی توانست درست تعبیر شود ولی اکنون آنجا محقق شده است. آمریکا از نظر بودریار، همان جهان ضد متعالی و ضد استعلایی مدرن است که قرار است در آن هر چیزی ممکن باشد. گاهی بودریار چنین می گوید که آمریکا تنها جایی است که سینما در آن واقعیت دارد، زیرا این سینما و رسانه است که واقعیت بخشی می کند و نه این که واقعیت، در سینما یا رسانه منعکس گردد. آمریکا همان جایی است که واقعیت بصری و رسانه ای در آن تا بی نهایت تکثیر می شود.

فوتبال در کجا قرار دارد؟ آیا فوتبال بخشی از جهان معاصر نیست؟ بخشی مهم از جهان معاصر با انبوهی از پیچیدگی های سیاسی، اقتصادی، رسانه ای، روانشناختی، جامعه شناختی و…؟ پس چگونه است که این پایه مهم فرهنگ معاصر از قلب دنیای معاصر، غایب است؟ چرا آمریکا مرکز فوتبال نیست و چرا اروپا همچنان مرکز فوتبال است؟

به نظر می رسد در بین همه آیین ها و جشنهایی که بیانگر حیات فرهنگی انسان مدرن و یافت انضمامی او از معنای عالم و آدم است، فوتبال موفق شده است «اروپایی» بماند، صرفاً به همین خاطر که فوتبال از نظر فرهنگی هم (حداقل تا به امروز) ماهیتی اروپایی دارد! فوتبال اروپایی است، زیرا فوتبال با نشان دادن یک جهان، پابرجا مانده است و این چیزی است که به سختی می توان در ورزشهای تکنیکی تر (مانند بسکتبال که ورزشی است ظریف و انتزاعی و بسیار آمریکایی) دید و یا در ورزشهای کمتر آیینی(مانند والیبال که کم امکانات است و نقش تفرد در آن اندک است) یا آن دسته از ورزشهایی که به اندازه فوتبال امکان فراگیری و ایجاد هیجان و همبستگی عمومی ندارند (مانند کشتی و سایر ورزشهای غیر گروهی).

در فوتبال، معمولاً آن موفق تر است که بتواند در پی یک سنت حفظ شده حرکت کند. فوتبال با وجود همه تغییراتی که به تبع دنیای امروز پذیرفته است، همچنان «سنتی» باقی مانده است. زیباترین و هیجان انگیزترین فوتبال ها، مربوط به سنتی ترین ها هستند: اسپانیا، انگلستان، آلمان، ایتالیا و تا حدی فرانسه. مگر قدرتهای فوتبال اروپا و تا حدی جهان همین ها نیستند؟ ما مشاهده گران فوتبال از سرتاسر دنیا، وقتی با بازی های اروپایی روبرو می شویم، در اوج هیجان قرار داریم زیرا می بینیم چطور ستاره های فوتبال دنیا، قرار است شعری زیبا را با سیاقی شناخته شده بسرایند. سبک و سیاقی که کمابیش یکی است و سروده ای که جدید است. همچنان که هر شاعر صاحب سبکی، مخاطبانی دارد با رنگ و بوی خود، هر سبک متشخص فوتبال نیز مخاطبانی خاص خود دارد. تشخص سبکهای فوتبال، (با وجود کمرنگ شدن در دهه های اخیر) هنوز هم مهمترین چیزی است که فوتبال اروپا را قوام می دهد.

تشخص سبکهای فوتبال، در پی سنتهای متشخص اروپای مدرن به وجود آمده اند و در ادامه حدود سه هزار سال آیین های غرب فرهنگی (یونان و روم) متعین شده اند. فوتبال، مانند سینما و تئاتر، شکلی از دینداری انسان غربی بعد از انقضای دوره اسطوره ای و دوره دینی است. این شکل فرهنگی(فوتبال) اما هنوز چیزکی از یافت فرهنگی خود را حفظ کرده است و در پی همین تحفظ است که موفق شده است دارای فرم فرهنگی متشخص باقی بماند و رمز برجستگی آن برای جهانیان نیز همین است.

اروپای شرقی در مقابل، سبک و سنت خود را با توفیق چندانی ادامه نداده است. اروپای شرقی هیچگاه در مدرنیته اروپایی، مقام اول را نداشته است و همواره بعد از اروپای غربی قرار دارد. در دوره شکل گیری بلوک شرق، این منطقه موفق شد از یک تعین موقت و نسبی برخوردار شود و درست در همین دوره بود که می شد تا حدی از سبک مستقل اروپای شرقی در فوتبال نام برد.

آمریکای جنوبی و بطور خاص فقط برزیل و آرژانتین، نمایندگی فرهنگ اسپانیایی و پرتقالی را عهده دار هستند و طبعاً با مناسبات اقتصادی و سیاسی متفاوتی سبک و سیاق همان سنت فوتبال را ادامه می دهند. اینجا باید دقت داشت که منظور ما از نمایندگی این یا آن سنت فوتبال، به معنای آن نیست که یک سنت فوتبال لزوماً بیشترین نمود خود را در بازی ملی آن کشور نشان بدهد. می دانیم که امروز بیشترین نمود در بازی های باشگاهی است و جام جهانی تلاشی است برای حفظ آن حال و هوای کلاسیک فوتبال. بنابراین هیچ مشکلی وجود ندارد که مثلاً گاهی نمود بازی برزیل از خود اسپانیا بیشتر باشد. به هر حال این فوتبال اسپانیایی است که موفق شده است افتخارات کم نظیری را به دست آورد و اسپانیا از سنتی ترین کشورهای اروپاست.

در بین همه کشورهای مقتدر و صاحب سبکی که نام برده شد، شاید کم توفیق ترین فرانسه باشد. دست بر قضا فرانسه بین این کشورها از همه سنت ستیزتر و دل آشوب تر است. آنجا که سخن از انقلاب و نقد و جنگ باشد، فرانسه اول صف است و آنجا که سخن از ساختن و تعین، در آخر صف قرار دارد. حتی در سینما هم فرانسه بیشتر به سبکهای آوانگارد و موج نو شهرت دارد تا به سینمای کلاسیک.

سایر کشورهای دنیا، اعم از آفریقایی و آسیایی و … کم یا زیاد، یا اقمار یکی از قطب های فوتبال هستند(مانند کشورهای آفریقایی که معمولاً بطور سیستماتیک برای باشگاههای فرانسوی و ایتالیایی و… بازیکن تأمین می کنند) یا این که هنوز به سبک نرسیده اند و در حال برزخی به سر می برند.

هر چه جهان آمریکایی تر می شود و فوتبال سرمایه سالارانه تر و رسانه ای تر، فوتبال سنتی و اروپایی هم کمرنگ تر می شود. فوتبال هر چند بدون رسانه نیست، اما وقتی رسانه ای می گردد، می تواند نه از راه وضع واقعی خود، بلکه از راه فضاسازی رسانه ای برجسته گردد. فوتبال هر چقدر بیشتر تابع اقتضائات سرمایه شود، بیشتر بی وطن می گردد و مثلاً لیگهای کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس هم در این میانه، مدعی می شوند.

اما فوتبال، اروپایی است زیرا در هیچ کجای دنیا، به اندازه اروپا فوتبال تمام طبقات جامعه را متأثر نمی کند. فوتبال در هیچ کجا به اندازه اروپا، اجتماعی و خانوادگی نیست. قطعاً فوتبال سیاسی است و روابط اقتصادی آن هم مهم است. اما هر چه اقتصادی تر و سیاسی تر(تابع پروژه های و اغراض صرفاً سیاسی) شود، کمتر اروپایی می شود و بیشتر بی روح. فوتبالی بقا خواهد داشت و می تواند با توده های مردم باشد، که تشخص در سبک داشته باشد و درآمیخته باشد با فرهنگی متعین.

Advertisements

تیکتهای ما

 

اشاره: این یادداشت، با عنوان اصلی «انسان و تیکتش» در شماره سوره اندیشه منتشر شد و یکی از کمتر دیده شده های یادداشتهای این جانب است. این یادداشت نیز به وضع انسان معاصر در جامعه مصرفی و ارتباط آن با بنیاد تفکر مدرن می پردازد.

 

«شماره ملی؟ شماره دانشجویی؟ شماره پرسنلی؟ شماره اقتصادی؟ شماره حساب؟…» همه روزه در مقابل این پرسشها، پاسخی ارائه می دهیم، گاهی بلافاصله پس از پاسخ ما که یک عدد است، فایلی پیش روی متصدی باز می شود: «نام: مهدی، نام خانوادگی…» در دنیای امروز من و شما با این فایل شناخته می شویم. سازمانهای جاسوسی بزرگ در کشورهای غربی ممکن است اطلاعاتی مشابه را درباره همه انسانها داشته باشند و هر کشوری نیز در حد خود و هر نهادی در حد خود. از این رو، گزینش ممکن می شود و راه برای تصمیم گیری نظامها و قضاوت آنها درباره «انسان» فراهم می شود. در مقابل ستونی که شماره ملی ما نگاشته شده است، ممکن است طول قد ما نیز با عددی نگاشته شده باشد و گروه خون ما نیز در بخشی دیگر، اما گروه خون هر چند با حروف نوشته شده است، باز هم حکم عدد را دارد. نوعی مقوله بندی ریاضی در همه بندها لحاظ شده است. مگر نه این که حتی در کیفی ترین بخشها نیز، مقوله بندی و کدسازی هست؟ وقتی کد کردن اطلاعات به صورت نظری انجام شد، حال می توان بر اساس کدهای دیگری به صورت عملی قضاوت کرد: «با درخواستهای شماره 5 موافقت می شود، در خواستهای شماره 6 به کمیسیون می رود…»

آیا این نوع قضاوت درباره انسان محدوده خاصی دارد یا در کل نظام جهانی ما چنین شناخته می شویم؟ آیا افرادی ما را طبقه بندی می کنند یا همگی، همه را طبقه بندی می کنیم؟ من در بانک، شما در دانشگاه، دیگری در پادگان و… . اشیای پیرامون ما چی؟ میزها و صندلی ها  هم بارکد مشابهی دارند تا مشخص شود کدام در کجاست. کالاها نیز در سوپرمارکتها و کتابها در کتابخانه ها و کتاب فروشی ها و مدتیست حیوانات و گیاهان و آثار باستانی و … نیز کد دریافت کرده اند و این کد در قالب برگه ای به آنها الصاق شده است. برگه ای کمی کوچک تر از کارت ملی ما. این روند در چند دهه اخیر (با افزایش سیطره رسانه ها و به ویژه رایانه) سرعت فراوانی یافته است اما باید پرسید این مقوله به ظاهر جدید، هیچ سابقه ای در پیش ندارد؟ آیا قبل از آن ما چنان نبوده ایم که چیزها را در نظامی انتزاعی مقوله بندی کنیم و خود درون همین نظام قرار بگیریم؟

بسیار گفته اند و می گویند که انسان در عصر کنونی، یعنی زمانه پسا مدرن، تبدیل به کالا و علم تبدیل به اطلاعات شده است. کلیت این دیدگاه، نیازی به تفصیل بیشتر ندارد. هر کس به صرافت طبع درمی یابد که معمولاً مراد ما از دانش، داشتن اطلاعات است و اطلاعات نیز اغلب تفسیری کامپیوتریستی می یابد. انسان به انبانی خالی تشبیه می شود که می تواند با داده ها پر شود و هر چه این داده ها بیشتر، انسان با دانش تر قلمداد می گردد. بودریار از این واقعه، تفسیری نشانه شناختی ارائه می کند و سعی دارد نشان دهد که اتفاقی که رخ داده، تبدیل شدن واقعیت و انسان است به نشانه ها. به اعتقاد وی:

«آن چه مشخصه جامعه مصرفی است، جهان شمولی حوادث در ارتباطات جمعی است… اطلاعات کاملاً به فعلیت در می آیند، یعنی به شیوه ای فوق العاده جنبه نمایشی می یابند- و در عین حال کاملاً از فعلیت خارج می شوند، یعنی از طریق رسانه ارتباطی از ما فاصله می گیرند و به نشانه تقلیل پیدا می کنند.» (بودریار/ 1389، ص29)

بودریار در ادامه توضیح می دهد که مصرف گرایی، خود ارتباطی وثیق با همین تبدیل شدن واقعیت به نشانه دارد. واقعیتی که به نظر او، دیگر هیچ جنبه استعلایی و اصیلی برای آن نمی توان یافت. ما با مصرف نشانه و پیام، برای خودمان حاشیه ای امن و مصون از ابژه ها ایجاد می کنیم. رسانه ها، نشانه ها را به مثابه نشانه به ما می رسانند و ما ارتباط خود با جهان را قطع می کنیم. در جهان مصرفی، واقعیت نفی می شود و نشانه ها به شکل رو به تزاید و حریصانه ای مصرف و تولید می گردد. گویی ما با فاصله گرفتن از جهان واقعی، نوعی کاتارسیس (پالایش روانی) را تجربه می کنیم که در آن با اطلاق پلیدی ها به غیر و نفی آن، خود را رهایی می بخشیم. (همان صص31-29)

این الهیات وارونه، که نجات بخشی و بهشتی معکوس را پیشنهاد می دهد، برای مثال در پورنوگرافی، به بسط مصرف گرایی در بدن انسان و تبدیل شدن انسان به نشانه هایی جنسی تبدیل می شود. نشانه هایی تصویری که باید بی محابا مصرف شوند و هیچگاه به پایان نرسند تا قوام بخش همان ناظرِ امن، از ابژه ها باشند. پورنوگرافی حاشیه ای امن برای حیث جنسی سوژه فراهم می آورد تا فراتر از اقتضائات واقعیت، نشانه های جنسی را به مصرف برساند.

به پرسش خود بازمی گردیم. چه چیزی باعث می شود تا خود و عالم خود را به مثابه ارقام ماتریسی بی انتها بپنداریم؟ نقطه آغاز چنین نگرشی به وجود کجاست؟ تصویر شدن نشانه های غیر واقعی جهان در بودریار، می تواند بهانه ای باشد برای تأمل درباره دیدگاه هیدگر در رساله «عصر تصویری شدن جهان». هیدگر در این رساله به دقت و ضمن نشان دادن وجوه مهمی که تفکر باید بدان ها بپردازد، مانند هنر، تکنولوژی و فرهنگ، به تفصیل به پدیدارشناسی علم می پردازد؛ یا به عبارت بهتر، جهانی که علم در آن امکان تحقق می یابد.

او در این رساله که در اصل سخنرانی هایی در سال 1935 بوده است، نخست نشان می دهد که بر خلاف قول شایع، علم از نظریه جدا نیست و هر یک از دو علم نیوتونی و ارسطویی، مبتنی بر دیدگاههایی بوده اند و بنابرآن دیدگاهها، قیاس پذیری دو علم به شکل عینی و پسینی، ناممکن می شود. (Heidegger/ , pp117-119)

وی در ادامه به ریاضیات می پردازد و یادآور می شود خصلت ریاضی، اطلاق نحوه ای دانش پیشینی به اشیاء است و بنابراین نباید ریاضی را بر اساس عدد فهمید بلکه باید عدد را بر اساس ریاضی درک کرد. به اعتقاد هیدگر، نیوتون با پژوهشی که در بنیاد علم طبیعی و مبادی ریاضی انجام می دهد، به نحوی قوام بخشی ریاضی گونه دقیق تری نسبت به عملکرد اسلافش (دکارت، لایب نیتس و…) نائل می شود. بر اساس همین تلقی مدرن نیوتون است که تلقی قدیمی تری که مکان را دارای دو بخش فوق قمر و تحت قمر و حرکت را دارای دو نوع دوری و مستقیم می دید از بین می رود و دیگر بعد از این مکان و حرکت صرفاً در شکل طبیعی خود دیده می شوند. تعریف جدید نیوتون از نیرو که بر اساس تأثیر گذاری آن بر حرکت فهمیده می شود، معنای جدیدی را از جرم مقتضی می شود. در این معنای جدید، جرم یعنی اندازه جرم و حرکت یعنی اندازه حرکت و طبیعت یعنی اوضاع جرم و مکان آن در نسبت با همدیگر.

اما آنچه برای منظور این نوشتار از هیدگر مهم است، دیدگاه او درباره تصویر جهان است. هیدگر معتقد است نگاه ریاضی به عالم داشتن، خود طرح افکنی انسان مدرن است که در آثار کسانی چون گالیله، نیوتون، دکارت و … یافت می شود. اما نگاه ریاضی به عالم داشتن –که معادل ابژه ساختن عالم و سوژه ساختن انسان است- مشروط به تصویرگیری از جهان است و شاید به عبارتی بتوان گفت همان است. هیدگر چنین می پرسد:

«تصویر-جهان -Weltbild- چیست؟ مسلماً تصویری از جهان. اما «جهان» اینجا به چه معناست؟ «تصویر» چه معنایی دارد؟» (Ibid/ p129) او به دقت توضیح می دهد که جهان را نباید معادل طبیعت یا کیهان و دیگر چیزها گرفت. بلکه جهان، تمامیتی است که این مفاهیم نیز از آنها سرچشمه می گیرد. به تصویر کشیدن جهان را نیز نباید نقش زدن چیزی از روی چیزی فهمید. بلکه اینجا معنای عصر تصویر جهان این است که اصلاً عالم به شکل تصویر و برابرایستا فهمیده می شود: «رویداد بنیادی عصر مدرن، سیطره یافتن جهان به مثابه تصویر است. کلمه «تصویر» -Bild- اینجا به معنای صورتی محدد -Gebild- و مخلوق تولیدگری انسانیست که امور را بازنمایی می کند و پیش رو می نهد.»  (Ibid/ p134) در همین نگاه است که انسان خود را در مقام شناسنده، اندازه گیرنده، برنامه ریز، تصرف کننده و –اضافه کنید- مصرف کننده عالم درمی یابد.

اکنون می توانیم دریابیم که خصلت انسان جامعه مصرفی، خصلتی که طبق آنها همه چیز و همه کس را تبدیل به انتزاعی از نشانه های بی پایان مصرفی می کند از چه سرچشمه ای برخوردار است. اگر انسان روزی به خود اجازه داد تا طبیعت و عالم را به مثابه یک سیستم بفهمد، در همان روز هم پایه گذار این فکر شد که این سیستم را از درون بسته دکارتی، کانتی یا هگلی آن باز کند و به عبارت دیگر، ماتریسی را که محدود انتزاع کرده بود، روزی نامحدود انتزاع کند. از این روست که در دنیای کلاسیک، امکان نگاه اتوپیایی بیشتر فراهم بود، چرا که سوژه از چنان استحکامی برخوردار بود که بتواند سیستمی محدود را مشخص کند و بر عکس در دنیای پسامدرن کنونی، ریاضی انگاری، یعنی عینیت بخشی به اطلاقات ذهنی، یعنی تصویرسازی از عالم، آن چنان بسط پیدا کرده است که خود سوژه را نیز در می نوردد. این چنین است که مصرف گرایی، مانعی برای هر نوع تفکر، حتی تفکر مدرن می شود.

 

  • Heidegger, Martin, (1977) The Age of the World Picture, Lovitt, William, The Question Concerning Technology and Other Essays, Garland Publishing, Inc. New York, pp 115-154
  • بودریار، ژان (1389) جامعه مصرفی، ترجمه پیروز ایزدی، تهران، نشر ثالث، چاپ دوم