داوری درباب داوری

اشاره: بعد از انتشار عمومی نامه دکتر داوری اردکانی خطاب به همایش «علم دینی» فضای فرهنگی و فلسفی کشور، بعد از مدتهای مدید شاهد یک حرکت همه جانبه بود. دهها متن و یادداشت مشابه از سوی شخصیتهای مختلف در پاسخ به این نامه نگاشته شد. از مراجع تقلید و شخصیتهای روحانی گرفته تا شخصیتهای دانشگاهی داخل و خارج از کشور. این ماجرای فکری، نیازمند آن است تا حداقل به صورت یک کتاب جمع آوری شود تا امکان بررسی و دیالوگ با آن فراهم گردد. در ادامه، دو یادداشت از این جانب تقدیم حضور می گردد. یادداشت نخست (اینجا)، در روزنامه فرهیختگان منتشر شد و بطور مستقیم به متن نامه مربوط است و یادداشت دوم (اینجا)در سایت مهر منتشر شد و پاسخ به ادعاهای محمدعلی مرادی است. در ادامه متن این دو یادداشت را مشاهده می فرمایید:

یادداشت نخست: جان کلام متفکر مددرسان

بحث و گفت‌وگو یا اعلام موضع درباره نامه دکتر داوری‌اردکانی خطاب به همایش «علم دینی» همچنان ادامه دارد و کمتر اردوگاه فکری‌ای را می‌توان یافت که در ایام گذشته درباره این ماجرا اعلام موضع نکرده باشد. با این‌حال بیشتر مجادلات در ایام اخیر بین دو جریان موسوم به روشنفکری دینی و جریان موسوم به نوصدرایی بوده است. در این میان بداخلاقی‌های مختلفی هم به‌ویژه از سوی گروه اول صورت گرفته که نظر به سابقه همیشگی این جریان در این قبیل امور، می‌توان از آن چشم‌پوشی کرد. در ادامه به خلاصه‌ترین شکل ممکن توضیح داده می‌شود که برخی از سوءتفسیرهای این نامه، مبتنی‌بر سوءتفاهم‌هایی مشترک است. اینجا قبل از هر چیز باید دقت شود که ما با یک کتاب یا حتی یک مقاله روبه‌رو نیستیم؛ با یک نامه کوتاه خطاب به برگزارکنندگان یک هم‌اندیشی مواجه هستیم که قصد دارد در چند خط به سادگی موضع کلی خود را بیان کند. برای روشن شدن آن موضع کلی به راحتی می‌توان کتاب‌های متعدد نگاشته شده توسط استاد داوری را ملاحظه و مطالعه کرد.

1 بخشی از اعتراض‌ها بر این محور بوده که چرا گفته شده در 30 سال گذشته به نتیجه نرسیده است و در آینده هم به نتیجه نخواهد رسید. پاسخ این پرسش بلافاصله و در جمله بعدی آمده است: خلط فعالیت علمی و فعالیت سیاسی. این مخالطت، نتیجه‌ای برای علم نخواهد داشت و شاید برای سیاست نتایج کوتاه‌مدت گذرایی داشته باشد ولی بعید است سیاست درستی را بتواند پایه‌گذاری کند. برخی دیگر اعتراض کرده‌اند که شاید عاملان این حوزه و مدیران مثلا دانشگاه‌ها و وزارت علوم یا حتی خود فرهنگستان علوم در این زمینه قاصر و مقصر باشند. عجب از مستشکلی که ذره‌ای بر مدعا تمرکز ندارد: اصلا قرار نیست با اعمال اراده هیچ مدیری، مسائل علمی حل و فصل شود. چه نهادهای واقعا مختار باشند یا شورای‌عالی انقلاب‌فرهنگی که سالیان متمادی در خدمت عبدالکریم‌سروش قرار داشت و چه نهاد صرفا دارای اسم و عملا تشریفاتی فرهنگستان علوم. دقت داشته باشیم که هیچ‌گاه داوری‌اردکانی چه به عنوان شخصیت حقیقی و چه حقوقی، داعیه‌ای برای اسلامی کردن هیچ علمی نداشته است که امروز بخواهد پس بگیرد.(هیچ‌گاه هم ادعای محال بودن آن را در گذشته یا حال نکرده است.) البته بسیاری از دیگران، از دیدگاه ایشان در زمینه‌های مختلف بهره برده‌اند. برای مثال، کل پروژه علوم‌اجتماعی‌اسلامی بر ابتنای فارابی، مدیون کتاب‌هایی است که آقای داوری قبل و بعد از انقلاب درباره فلسفه فارابی و نقش آن در تفکر اجتماعی مسلمانان و نیز تاسیس فلسفه ‌اسلامی داشته است. مشابه همین استفاده نوصدرایی‌ها را سیدجواد طباطبایی در طرح زوال اندیشه سیاسی پس از فارابی داشته است. آقای داوری، به هر دوی این جریان‌ها مددرسان است؛ اگرچه با هیچ‌یک دقیقا هم‌فکر نیست.

2 بخش قابل توجهی از اعتراض‌ها مبتنی‌بر تلقی این نامه از معنای علم دینی بود. به هر حال از نظر دکتر داوری، علوم، غیر از ادیان هستند. دین یک دریافت ایمانی و تعبدی در اساس خود دارد و علم یک دریافت عقلانی و «روشمند». می‌توان درباره برخی از آموزه‌های دین، حسب نیازهای جهان خود، دنبال علم رفت، مانند آنچه برای انسان مسلمان رخ می‌دهد و برای روشن کردن احکام تفصیلی عبادات به تاسیس علم فقه دست می‌زند و به دنبال علم فقه، علم اصول فقه تاسیس می‌شود و امثال آن. (یادآور می‌شویم علم اصول فقه در اصل مقدمه علم فقه بوده و برای تنظیم و تدقیق بهتر فقه، به مرور مستقل شده است و در متن علوم اسلامی قرار دارد. اختلاط آن با فلسفه یک امر متاخر، عارضی، جزئی و مورد نقد فقها بوده و هست.)

اما موضوع مورد بحث در این نامه، علوم دینی مصطلح نیست، بلکه دینی کردن علوم غیردینی و در‌واقع علوم مدرن، به ویژه علوم انسانی است. سخنی که اینجا درباره ملاک علم بیان می‌شود، امروز با توجه به دیدگاه‌های بسیاری از متفکران (مثلا فوکو) از جمله خود فیلسوفان علم (مانند کوهن و لاکاتوش)، سخن عجیب و تازه‌ای نیست. هر پارادایم علمی، خودش شاخص‌ها و ملاک‌های ارزیابی خود را تعیین می‌کند. دقت شود که مراد از پارادایم علمی، الگوی بزرگ نظری برای علم است و نه مثلا اینکه زمین‌شناسی را با زیست‌شناسی مقایسه کنیم! دقیقا به همین خاطر است که شما نمی‌توانید طبیعیات جدید را با ملاک طبیعیات قدیم بسنجید و برعکس. تا چه رسد به اینکه علم را با ملاک سیاست یا دین بسنجید. این «سنجش» ناصواب، دردی از کسی دوا نخواهد کرد؛ نه علمی را متحول خواهد کرد و نه سیاست و دینی را مستقر، بلکه انتظار اضطراب و تخریب هم می‌رود. پس اینکه گفته شده است علم با چیزی بیرون از خودش سنجیده نمی‌شود –که البته سخنی به‌غایت روشن است- این است که ارزیابی علم با شاقول سیاست و ایدئولوژی، علم را تکان نمی‌دهد؛ نه علم جدیدی را تولید خواهد کرد و نه حتی ارزیابی درستی از علم خواهد داد. البته باز جامعه‌شناسان معرفت ممکن است بگویند انگیزه‌ها و عوامل اجتماعی زیادی در تولد علم دخیل بوده‌اند. بله، شکی نیست که انسان موجودی اجتماعی است و ظهورات مختلف زندگی او در همدیگر دخیل هستند، ولی علم نسبتی با حقیقت دارد و به همین خاطر از جنس انفعال و یافت است؛ نه ساختن و بافتن.

اصطلاح «فلسفه اسلامی» که مورد اعتراض عبدالکریم سروش واقع شده‌، یک اصطلاح جاافتاده است و به‌کارگیری آن ایرادی ندارد. هر کسی ذره‌ای در فضای فلسفی کشور حضور داشته باشد می‌داند دکتر داوری هر چند به «فلسفه بودن» این فلسفه اعتقاد دارد اما آن را معادل «فلسفه اسلام» نمی‌داند و اصلا جویای چنین چیزی نیست. پس فلسفه اسلامی از این نظر با علوم انسانی اسلامی قابل مقایسه نیست. علوم انسانی اسلامی یک ایده است که باید ابتدا ممکن‌الحصول بودن آن روشن شود و سپس به امید نیل بدان حرکت کرد. اما نکته دیگری هم درباره فلسفه اسلامی وجود دارد و آن، این است که فلسفه اسلامی در علوم اسلامی دخالت جدی داشته است؛ بنابراین بیجا نیست که آن را در عداد علوم اسلامی قرار دهیم، به ویژه اینکه امروز نقش اساسی در تکوین کلام شیعی دارد. البته اینکه واقعا این نام که برگرفته از فعالیت‌های مستشرقان است چقدر درست باشد، مساله دیگری است. نفس اینکه امروز آقای سروش بالاخره به دخالت فلسفه در علوم اعتراف می‌کند، نکته امیدوارکننده‌ای است، اما این در تفکر دکتر داوری تحفه خاصی نیست زیرا همواره به این نقش واقف بوده و درباره آن بسیار گفته است. اما سخن ما از حضور اجمالی فلسفه در علم، این دو حوزه را یکی نمی‌کند، بلکه مرزهای مشترک آن، طبق معنای اعم فلسفه را (از جمله فلسفه به مثابه معاضد علم) و نیز اساسی بودن فلسفه نسبت به علم را (طبق معنایی محدودتر و سنتی‌تر از فلسفه) نشان می‌دهد.

پس همچنان، علم، علم خواهد بود و فلسفه، فلسفه. از اینکه فلسفه اسلامی حسب تفاوت جوهری خود با فلسفه یونانی توانست نقشی در علوم اسلامی ایفا کند، این نتیجه به دست نمی‌آید که فلسفه مدرن و علوم انسانی هم می‌توانند اسلامی شوند. البته، آقای داوری‌اردکانی هم نه در این نامه و نه بعد و قبل از آن، هیچ‌گاه امکان دینی شدن علوم را انکار نکرده، بلکه از شرایط این امکان پرسش کرده است. در سراسر این متن، منظور آقای داوری‌اردکانی از علم، صرفا علم مدرن نیست، اما صرف دانستن هم نیست. منظور، قدر متیقن معنای علم در صور تاریخی مختلف، اعم از مدرن یا سنتی است. علم در تمامی صور تاریخی خود، به‌هرحال نحوه‌ای ارتباط با ادراک عقلانی دارد. (این مساله در علم تجربی امروز یا حتی در علوم نقلی دینی هم انکار نمی‌شود.) این ملاک در علوم مدرن، از روشمندی خاصی نیز برخوردار است. این روشمندی به این دلیل است که علم مدرن انضباط‌طلب است و نمی‌تواند صرفا با چارچوب منطق ارسطویی جلو برود. اما در عین اینکه روش، لازم علم است، هیچ‌گاه دکتر داوری نه اینجا و نه هیچ‌جای دیگری نگفته است که ملاک تمایز علوم (چه رسد به رشته‌های علمی که مدنظر آقای سروش است) بر اساس روش است. اصلا تمایز علوم به آن سبکی که مراد قدما بوده است هیچ ربطی به نامه آقای داوری ندارد و ایشان هم متعرض آن نشده است. ولی به هر حال در آن موضوع هم ملاک تمایز آنقدر که در بیانیه عبدالکریم سروش تظاهر می‌شود، مساله بدیهی و روشن نیست و اقوال در بین معاصران بسیار متضاد و عجیب است که باید در مجال دیگری آن را بررسی کرد.

3 بین نقد علم و پیدایش علم جدید تفاوت هست. ما برای نقد و ارزیابی علوم، کمابیش به همان سنت علمی احترام گذاشته‌ایم و از دل آن سنت به نقد آن علم می‌پردازیم. نقد علوم، اما همیشه مبدل به تولد علم جدید نمی‌شود. در‌واقع فقط گاهی ممکن است دستمایه تولد علم جدید شود؛ این غیر از پیدایش سنت علمی جدید است که دیگر حتی نمی‌توان کلمه «گاهی» را هم برای آن به‌کار برد و باید گفت «ندرتا» تبدیل به یک سنت علمی جدید می‌شود. در ایران امروز سنت‌های نقادی جدید مانند مکتب فرانکفورت یا سایر گرایش‌های چپ، روانکاوی، پدیدارشناسی، هرمنوتیک، پست‌مدرنیسم و… کم یا زیاد، قوی یا ضعیف، وارد فضای دانشگاهی و علمی شده‌اند. اما این سنت‌ها، زمانی می‌توانند به خوبی اثردهی داشته باشند که ابتدا خود متون کلاسیک به شکل جدی و قوی کار شده باشند و سپس گرایش‌های انتقادی و بازتفسیرهای جدید، به روشن شدن زوایای پنهان آن متون کمک کنند. در این صورت هم باید دانست که خود آن گرایش‌های انتقادی هم به‌نحوی از انحا به فرهنگ کلی مغرب‌زمین تعلق دارند. ولی به‌هرحال تا همه این فرآیند جدی گرفته نشود، نمی‌توان خیلی در سودای تحقق و تولد یک سنت علمی متفاوت و جدید بود.

4 علم و جهان با هم در تناسب هستند. می‌تواند بود که جهانی منحط باشد و از دل آن علمی به مرور شکوفه بزند که در آینده آثار آن مشخص شود؛ این غیرممکن نیست. ولی به‌هرحال همان علم نوجوان هم باید از دل جهان بروید. علم از دل مواجهه ما با اقتضائات جهان رشد می‌کند. در همین مواجهه است که علم ممکن است کم‌کم رشد کند. البته همیشه بین علم و جهان یک رابطه ایده‌آل وجود ندارد ولی همیشه رابطه‌ای هست. وقتی در دنیای به شدت منحط زندگی می‌کنیم که هم وجوه بحرانی مدرنیته در آن باید تحمل شود و هم بحران توسعه‌نیافتگی، نمی‌توان از همه این وجوه بحرانی و منحط رویگردان شد صرفا با این بهانه که در سودای علم جدید هستیم. ما نمی‌توانیم فعلیت‌های زندگی انسان‌ها و امور عامه را رها کنیم به‌خاطر آنکه امور امکانی وجود دارند. سیاست از جمله این فعلیت‌هاست. توسعه یکی از نیازهای بالفعل ماست و این نیاز بالفعل بر‌خلاف آنچه در طیف تکنوکرات جامعه مشهور شده است، فقط با ابتنا بر علوم انسانی واقعی ممکن می‌شود. حتی علم با صورت جدید هم در شرایط انتزاعی به وجود نمی‌آید. اگر واقعا به دنبال علم دینی هستیم باید به دنبال شرایط امکان جهان دینی باشیم. جهان، مانند خاک است و کوشش‌های فکری ما مانند بذرهایی که کشاورزان هر یک به فراخور در زمین پخش می‌کنند ولی هیچ‌کس به شکل مکانیکی از قبل نمی‌داند کجا، کدام بذر، چگونه رشد خواهد کرد و چقدر ثمره خواهد داد. رفتن به سراغ چنین جهانی، می‌تواند خودبه‌خود زمینه‌ساز پیدایش علم دینی باشد و این جان کلام دکتر داوری‌اردکانی است.

یادداشت دوم: تأملی بر اظهارات محمدعلی مرادی درباره روشنفکران ایرانی

نویسنده این متن، چندی پیش در ملاقات و بحثی اتفاقی با آقای محمد علی مرادی، از ایشان این اجازه را دریافت کرد که یادداشتی انتقادی در باب اعتراضات ایشان به دکتر داوری به نگارش درآورد. این یادداشت به امید تذکر و با ابتنا بر یادداشت منتشر شده ایشان در خبرگزاری مهر نگاشته شده است و قصد دیگری را پی نمی گیرد.

دکتر محمدعلی مرادی که معمولاً در یادداشتها و مصاحبه ها از ایشان با نام «محمد علی مرادی، دانش آموخته فلسفه دانشگاه برلین» یاد می شود، یادداشتی را منتشر کرده اند و در آن با طرح مجدد مناقشه موسوم به هیدگری-پوپری، مدعی شده اند که دکتر داوری اردکانی صرفاً «پندهای حکیمانه» می دهند و عبدالکریم سروش صرفاً از نثر مسجع برخوردار است. ایشان مشابه این ادعا را طی سالهای اخیر، مکرراً طرح کرده اند. از آن جمله است در سخنرانی برای هیأت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم(ع) که البته شدت و صراحت بیشتری هم دارد.

نگارنده اطلاعات چندانی درباره سابقه ایشان ندارد ولی امیدوارم اگر این یادداشت به نظر ایشان رسید، خودشان یک سابقه اجمالی درباره حضور خود در محافل علمی به ما بدهند. طبعاً منظور سابقه «مستند» اجمالی است و نه زندگینامه ای که مکرراً یادآوری کرده اند. مثلاً این که بفرمایند «دکترای فلسفه» (بدون هیچ پسوندی) در دنیای امروز یعنی چی؟ آن هم از دانشکده فنی؟! پایان نامه این «دکترا» درباره چه موضوعی است و چطور می توان به آن دسترسی پیدا کرد و چرا تا کنون منتشر نشده است؟ با توجه به این که ایشان مدام تأکید بر مطالعه استاندارد و آکادمیک و… دارند، تخصص ایشان اساساً چه بخشی از فلسفه است؟ هگل؟ کانت؟ هیدگر؟ تدریس های تخصصی ایشان در همین ایران، کجا و چه بوده است و…

روی سخن را از ایشان به سمت یادداشت ایشان منتقل می کنیم. واقعیت این است که گمان نگارنده این بود که طرح دوگانه منسوخ هیدگری-پوپری که مربوط به فضای ژورنالیستی دهه شصت است، ریسمان مندرسی است که دیگر کسی به آن چنگ نمی زند. البته عبدالکریم سروش از این «کسی ها» مستثنی است چرا که جای پای از دست رفته او در گرو همین جنس مناقشات زرد است. با مطالعه این یادداشت دریافتم غیر از  مشارالیه، هنوز هم کسانی هستند که مدعی وجود چنین مناقشه ای هستند. مناقشه ای که معمولاً همه زردنویس ها ترجیح می دهند وارد بحث از محتوای طرح شده ذیل آن نشوند و صرفاً از کنار آن عبور کنند و یک فراتحلیل روانشناختی یا به قول ایرانی ها، «جریان شناسی» از آن ارائه بدهند. این طبعاً کالایی است که خریداران آن هم خود همان اهالی نشریات زرد هستند. چنین ترفندی، یعنی توسل به این دوگانه، که حتی در روزنامه ها هم دیگر طرفداری ندارد، ترفندی است برای معرفی خود یا جریان دیگری به مثابه جریانی مستقل، بدون آنکه نیازی ببینند خود را به شکل طبیعی و بر اساس آثار فکری خود(آثاری که اینجا وجود خارجی ندارند) معرفی کنند. امیدوارم در این یادداشت کمی این ادعا واضح تر شود.

از جمله توضیحاتی که آقای مرادی در یادداشت فوق الذکر داده است معرفی جریان فلسفه های موسوم به تحلیلی و اروپایی است. بررسی بخش تحلیلی و از جمله کنار هم قراردادن پوپر و فلسفه فرهنگ و چرخش زبانی را به اهل آن می سپاریم. درباره هیدگر از اولین مدعیات مطرح شده این است که هیدگر در «سنت دیگری از فلسفه غربی یعنی ایده‌آلیسم آلمانی» رشد یافته است. البته نگارنده نیز منکر تأثیرات مهمی نیست که هیدگر مستقیم یا غیر مستقیم از ایدآلیسم اخذ کرده است، اما بستر حیات فکری هیدگر صراحتاً نوکانتی و در مقابل هگل بوده است و این امر یک مسأله تاریخی واضح است و نه فلسفی و قابل تفسیر.

در ادامه فلسفه وجودی این دو گرایش در درجه اول چنین بیان می شود که «از درگیری خشونت‌آمیز امتناع شود». نگارنده این اولین بار است که می شنود فلسفه غربی آمده است تا درگیریهای اجتماعی را ممتنع یا مدیریت کند. البته فلسفه غرب در متأخرترین مراحل خود در قالب مثلاً فلسفه اجتماعی یا تلاش برای برقراری گفت و شنود(دیالوگ) چنین ادعاهایی را هم مطرح می کند، اما فلسفه کلاسیک غرب اولاً تابع این غرض یا هیچ غرض دیگری نیست و اصلاً غرض فیلسوف غیر از غایت احتمالی فلسفه است و ثانیاً این ادعا، اگرچه که شاید در گوش نوباوگان خوش آید، هیچ اساسی در تفکر فلسفی ندارد.

مرادی سپس ادعا می کند فیلسوفان مسلمان از فلسفه یونانی مدد گرفتند تا آموزه های دینی خود را مستدل کنند. این ادعای مرادی هر چند سخن مشهوری در غرب محسوب می شود، اما سخنی است شرق شناسانه و غیر فلسفی و به نوعی تهی کننده فلسفه اسلامی از فلسفه. چنین چیزی از نظر تاریخی نیز صحت نداشته است و اصلاً فرهنگ اسلامی نیازی به مستدل سازی آموزه های دینی به شکل فلسفی نداشته است. اگر هم نیازی بوده است، از ابتدا تا انتها، متکلمان آن را بر عهده گرفته بودند. چنین تعهدی در فلسفه اسلامی نبوده است و نیست. بد نیست مرادی نظر به تلقی هگلی و پدیدارشناختی که مدعی تخصص در آن است، نگاهی هم به پژوهشهای کربن در این زمینه می داشت. حداقل مطالعه برخی از فصول کتب مرتبط آقای داوری اردکانی در این زمینه بی فایده نیست.

سپس ایشان وارد بخش اصلی مدعای خود می شود و آن این که از آقای سروش جز نثر مسجع و از آقای داوری اردکانی جز پندهای حکیمانه چیزی باقی نمانده است. قبل از هر گونه تذکر محتوایی، ابتدا لازم است از آقای مرادی خواسته شود که بجای این نوع فراتحلیلهای گفتگوناپذیر(به بیانی پوپری، ابطال ناپذیر) به مصادیق این سنخ کلی گویی ها هم اشاره کند. نظریه هایی که عبدالکریم سروش طی این سالها در کشور ارائه کرده است، اگرچه مورد پذیرش راقم این سطور نیست، ولی در بین جوانان بسیار مؤثر واقع شده است و حتی به نظر می رسد صحنه سیاست را نیز تغییر داده است. اندیشه های آقای دکتر داوری اردکانی نیز هر چند گاهی درسها و سخنرانی های مکتوب شده و گاهی یادداشتهای فرهنگی هستند که برای عموم اهل فرهنگ نوشته می شوند، اما بسیاری از آنها حداقل در ظاهر حاوی نکاتی فلسفی هستند و طی این سالها مورد استفاده مدرسان فلسفه و پژوهشگران قرار گرفته اند. تا جایی که آقای داوری از نظر هابرماس تنها فیلسوف ایرانی خوانده می شود و در عرصه های معتبر فلسفی جهان دعوت می شوند. البته مرادی باز هم به شکل گفتگوناپذیر/ابطال ناپذیری می تواند مدعی شود که اینها فلسفه نیست. پیشنهاد ما برای این که امکان گفتگوی معقولی فراهم شود این است که بیان کنند اینها چرا فلسفه نیست. فی المثل آثار دکتر داوری اردکانی درباره فارابی که مأخوذ از پایان نامه دکتری ایشان است، منجر به بیان اساس جدیدی در فلسفه اسلامی و «احتمال» تفکر اجتماعی جدیدی در ایران شده است و مورد استقبال بسیاری از اصحاب فلسفه قرار گرفته است. بهتر است آقای مرادی هم درباره این که پایان نامه دکتری ایشان و مقالات مأخوذ از آن کجاست و چرا منتشر نشده است، توضیحاتی بدهند. در غیر اینصورت این ادعا حتی به سطح نقد و ارزیابی هم نمی رسد.

ادعای خلاف اصل ایشان سپس تکمیل می گردد و تقریباً فهرست همه روشنفکران مهم دینی(به زعم ایشان) و غیر دینی ایران به عنوان نمایندگان یک راه انحرافی و لزوم حرکت به سوی راهی متفاوت تأکید می گردد، اما باز هم واضح است که این راه متفاوت که لابد باید ایشان را نماینده آن دانست، هیچ نشانه و معنایی ندارد. طبعاً کسی ممکن است بگوید این راه متفاوت همان راه سنتی مطالعه فلسفه کلاسیک است. باید یادآور شد هم اکنون نیز در ایران این راه مدعی هایی از جمله در همان فهرست سیاه آقای مرادی دارد و سخن جدیدی نیست. بنابراین ایشان باید بگویند کدام فرد متن کلاسیکی را در این ساختار می توانست تدریس کند و نکرد ولی آقای مرادی کرد.

یادداشت سابق الذکر به مرحله نقد محتوایی نمی رسد ولی با این حال بد نیست به چند نکته تکمیلی هم اشاره کنیم: اگر ناراحتی از مسجع بودن یک متن یا حکیمانه بودن یک پند را فیلسوفی تحلیلی گفته بود، قابل فهم بود. ولی شنیدن این از کسی که مدعی است فلسفه آلمانی خوانده است و به ویژه با متون اصلی متفکرانی چون هگل و هیدگر آشناست، شگفت آور است. نثر فلسفه آلمانی از دوره ایده آلیسم، به ویژه از زمان هگل به بعد، موضوعیت پیدا می کند و از خود فلسفه آلمانی جدا نیست. این را درباره هر فیلسوف آلمانی بتوان اندکی، کم و زیاد کرد، قطعاً درباره اندیشمندانی چون هگل، هیدگر و نیچه نمی توان.

هیدگر که ظاهراً آقای مرادی درباره او نیز ادعاهایی دارد از مهمترین همه آنهاست. کلام هیدگر به ویژه پس از وجود و زمان، از سجع و جناس زیادی برخوردار است و به همین خاطر برخی معتقدند که اصلاً او را باید شاعر خواند تا فیلسوف. هیدگر بر خلاف آنچه ظاهراً آقای مرادی دوست دارد، به دنبال فرونسیس بود و حتی اگر این امر مصرح هم نبود، بخش عمده ای از کوشش فکری هیدگر تلاش برای بازتفسیر متونی کهن بود به آن سان که بتوان از دل گفته ها و ناگفته های آن، پرسشهای انسان امروز و پرسشهای اساسی فلسفه را کمک رساند. بنابراین، نه متن شیوا و روان و غنی و نه بیان حکیمانه، در سنت فلسفی اروپایی، ذم محسوب نمی شود و این هم سخنی است بغایت بدیهی.

در مقابل اقوال آقای مرادی در این یادداشت و برخی از دیگر یادداشتها و سخنرانی هایی که به دست نگارنده رسیده است، دست بر قضا نه تنها نشانگر هیچ نوع بیان فلسفی نیست، بلکه صرفاً همان سخنانی از جنس پند و اندرز به نظر می رسد. با این تفاوت مهم که اگر پندهای آقای داوری اردکانی از جنس حکیمانه هستند، که قطعاً چنین هستند و اساساً تفکر مارتین هیدگر، تفکری در جستجوی حکمت بود، پندهای آقای مرادی از جنس پندهای عامیانه هستند که هر فردی در کوچه و بازار می تواند تفوه به موارد مشابه آن داشته باشد. اگر نثر شیوا و منسجم در اندیشمندی وجود داشته باشد، می توان امید به خوانش سخنی منسجم و دقیق دل بست و اگر متنی صدر تا ذیل مشتت و پراکنده گویی بود، امید برای رویارویی با یک ذهن منسجم و متقن به نومیدی تبدیل می شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s