سندشناسی که… ناگهان فیلسوف شد

سندشناسی که… ناگهان فیلسوف شد

اشاره: در متن قبلی این وبلاگ دیدید که اینجانب نقدی کاملاً محترمانه و مؤدبانه درباره تفسیری که علیه هانری کربن شده بود انجام دادم. پس از این نقد، در مطالب متعددی، مکرراً تحت عنوان نقد کربن یا فردید یا امثال آن، سعی شده است به نوعی مطلب من -بدون ارجاع مشخص- مورد تعرض قرار گیرد و در اولین آنها نیز صراحتاً اینجانب -باز بدو ذکر نام- مورد فحاشی آنجناب قرار گرفتم. بنده تا کنون پاسخ خاصی نداده بودم ولی در آخرین متنی که نگاشتند، ضمن تکرار همه اباطیل قبلی، دست به کار ارائه تفسیری زیرپوستی و غلط از فلسفه هم شده اند که این یکی را برنتافتم و به این مناسبت تصمیم گرفتم چند نکته ای عرض کنم.

به یاد دارم چند سال پیش، در یکی از دانشگاههای شهر قم، استادی از یکی از کشورهای اروپایی، به صورت پروازی برای تدریس کانت به زبان انگلیسی دعوت شد. یکی از دوستان من که درباره دریدا پژوهش می کرد با وی تماسی گرفت تا درباره دریدا چیزی از او بپرسد. وی پاسخ داده بود که: من یک کلمه هم از دریدا بلد نیستم، تخصص من کانت است. مشابه این ماجرا را بارها و بارها شنیده ام و شنیده اید…
درسی که ما هیچگاه از سیستم آموزشی غرب نمی گیریم، علی رغم همه شعارهای که برای مدرن شدن سر می دهیم، این است که در حد و اندازه خود باید نظر بدهیم و در عصر ما، اقتضاء این در حد و اندازه نظر دادن، بر اساس تخصص علمی ما مشخص می شود. ما ممکن است به دلیل علاقه شخصی یا فضای اجتماعی که درآن بزرگ شده ایم -مثلاً شروع تحصیل از حوزه های علمیه سنتی- با علوم مختلفی آشنا شویم. آشنایی ما با علوم مختلف، یا مثلاً رفتن سر درس این میرزا و آن سید، در عصر کنونی، فضایل ما محسوب می شوند و نه تخصص ما. حتی گاهی اقتضای رشته تخصصی ما این است که با چند علم آشنا شویم. مثلاً ممکن است کسی رشته اش تاریخ باشد؛ به ویژه اگر سالیانی را در این رشته کار کرده باشد، به اقتضای کارش، ناگزیر با مطالب تخصصی بسیاری از رشته ها «آشنا»می شود. این آشنایی ها، باز هم فضایل او هستند و نیز ابزاری برای پیشبرد بهتر کار تخصصی اش و نه این که تخصص های او باشند. یا ممکن است حتی، کسی با ممارست فراوان، این بخت را پیدا کند که غلط این و آن را در رشته خودشان بگیرد. مثلاً فیلسوفی اصرار کند فلان کتاب مال فلان متکلم است، ولی سندشناسی بتواند روشن کند که چنین نیست. مسلماً در چنین وضعیما احسنت و مرحبا نثار سندشناس خواهیم کرد. چنین خواهیم کرد، اما نه بخاطر این که وارد بحث تخصصی فلسفه شده است، بلکه بخاطر این که اشتباه فرد دیگری را در موردی مشترک، بر اساس «تخصص خودش» (فی المثل سندشناسی) متذکر شده است.
اگرچه نفس به دست آوردن چند تخصص محال نیست و هستند چنین کسانی، اما چیزهایی مانند آنچه بالا گفته شد، کسی را واجد تخصصهای متعدد نکرده است و نمی کند و از منظر علمی و اخلاق علمی او را مجاز نمی سازد تا لم دهد به کاناپه و لپتاب به دست، هر چه که هوس کرد، خطاب به مردم تشنه فرنگ کشورش درباره عالم و آدم به هم ببافد که: «ایها الناس! مگر نه این که من استادی هستم مستفرنگ؟ مگر نه این که در کار خود خبره و مسلطم؟ پس چه نشسته اید که دیگرانی که سالیان عمر خود را در رشته های تخصصی خود سپری کرده و در عرصه های نظریِ دیگری، مو سفید کرده اند،(مثلاً دکتر فردید و دکتر داوری و دکتر دینانی و همه گرایش سنت گرایی باهم(!) و بسیاری از حوزویان و دانشگاهیان متخصص در فلسفه) اهل اوهام و خیالاتند! این منم که عالم را در مشت خود دارم و پس از اکنون شما مستفتی ها بر فتوای من بروید!»
الغرض… به یاد دارید که چند ماه پیش من درباره کربن مطلبی عرض کردم. پس از آن، نوازشهای متعددِ بی ادبانه و بی خردانه سندشناسی را که گمانم بود شخصیت علمی را هم همراه با علم به دست آورده است، مکرر و مکرر در صفحات مجازی اش دیدم. قصد من نقد آن نوازشها نیست که ناسزا را پاسخی جز سکوت شایسته نیست، به ویژه آن که بنده نه سر پیاز کربن هستم و نه ته پیاز فردید؛ با اولی که اشتراکات زیادی ندارم و از دومی هم اندکی می فهمم. من یک نوآموز فلسفه ام. ولی بسان آن که در ایام جوانی هر کسی با من مشکلی داشت و نمی توانست راه دیگری برای تشفی خاطر بیابد، پیش روی من چاک دهان باز می کرد و جکی از «ترک»ها تعریف می کرد، فحاشی به فردید و چند تن دیگر هم به ویژه برای مخاطبان فضای مجازی و باز به ویژه برای مخاطبان فیس بوک، بهانه ای شده هر چند کلیشه ای ولی همچنان مؤثر تا بی هنران راهی بیابند برای متلک پرانیِ مثلاً مؤدبانه ای که به آن واسطه، آنها را مؤاخذه هم نتوان کرد و بلکه براحتی از زیر بار پذیرش مسؤولیت آن، شانه خالی کنند.
اما در پس ظاهر متلک پرانی به فردید و کربن و مدح و ثنای فلان و بهمان استادحوزوی یا فرنگی، چیز جدی تری نهفته است. چیزی که نشانگر تفاوت اساسی فیلسوف با غیر فیلسوف است. فیلسوفان از روزی که خود را مقابل سوفیست تعریف کردند، (و می دانیم که سوفیست یعنی دانشمند یا عالم)، الی یومنا هذا، در پیکاری نابرابر قرار دارند. در این پیکار، طرف مقابل، با اتکاء بر فرهنگ عامه و دستمایه کردن مشهورات عصر خویش، ناله سر می دهد که: ایهاالناس! فلانی (یعنی فیلسوف) اخلاق جوانان را تباه می کند، یا مقابله با شریعت دارد و گرفتار ارتداد شده است، یا دچار اوهام و تخیل است، یا متدولوژی علمی خاصی ندارد، یا صدها چیز مشابه دیگر. فیلسوف چه ضدحمله ای می تواند داشته باشد؟ هیچ! نه این که نتواند، بلکه اگر حمله متقابل بکند و به دام شعار و جنجال بیفتد، دیگر فیلسوف نیست. فیلسوف نمی تواند براحتی آن اتهامات را علیه طرف مقابل تکرار کند و اوج تشری که می تواند بزند، بسان آنچه دکتر دینانی می گوید، «بی عقل» است که ای کاش همین هم کمتر گفته می شد. فیلسوفان نه تنها در برابر فحاشی علیه فلسفه، زبان کوتاهی دارند -زبانی که با خود فلسفه کوتاه شده است چرا که به آنها گوشزد کرده است: بسیار گوش بده و کمتر بگو. محتاط باش و دست به عصا…- بلکه حتی چه بسیار که در متن خود آرای فلسفی هم نمی توانند گرد و خاکی به هوا کنند. گرد و خاکها در قرون وسطی و عصر اسلامی، توسط شاگردانی به پا می شد و می شود که فلسفه را معادل شریعت می دانند و با عِرق دینی گیوه ها را به پا می کنند و به عرصه جهاد(به زعم خویش) می آیند. امروز هم گرد و خاکهای مدرن فلسفه، توسط اصحاب ایدئولوژی یا بیکاران و مصرف کنندگان زندگی روزمره برپا می شود وگرنه مشی خود اهل فلسفه چنین نبوده و نیست. اهل فلسفه، حتی وقتی داغ ترین و تندترین تعابیر را در متن فلسفه بکار می برند، در درجه اول در پی روشن کردن راه جدید خود هستند. راهی که با متر و میزان کمّی نمی تواند سنجیده شود. در پی روشن سازی راه فلسفی خود است که گاهی تن به جار و جنجال اطرافیان هم داده می شود.

سطحی از تفکر فلسفی براحتی برای همه قابل تعلیم و تعلم است. این که فلان فیلسوف رئالیست بود یا ایدئالیست، این که اصالت وجودی بود یا اصالت ماهیتی، این که پدیدارشناس است یا فی المثل عقل گرا. این مطالب در تاریخ فلسفه ها نوشته شده است. حتی سطحی از مسائل کلاسیک فلسفه را هم بر حسب وقت خود، می توانید بیاموزید. در کلاسی شرکت کنید و مثلاً یک دوره مسائل فلسفه اسلامی را بر اساس کتاب نهایة الحکمه یا منظومه بخوانید. آشنایی مقدماتی با این نوع از فلسفه، اگرچه کم کسی حوصله اش را دارد، برای همگان مقدور است و ما وقتی می گوییم فلسفه و فیلسوف، منظور این فلسفه و آن معمم و مکلایی که چیزکی به شما درس داده است، نیست.

ما وقتی می گوییم فلسفه را نفهمیده نقد نکنید و علیه آن جار  و جنجال درست نکنید، ولو با مخفی شدن پشت یک فلسفه دیگر یا پشت موضع گیری یک استاد فلسفه ای که حتی بعید است قول او را هم بتوانید به درستی بازسازی کنید، (به یاد آورید بالا را در مواجهه فیلسوف با فلسفه)، منظور این است که فلسفه را مبدل به ایدئولوژی یا مبدل به مشهورات عامیانه نکنید. مثلاً شما امروز از هر کسی در کوی و برزن بپرسید، از گدایان روی پلهای عابر تا جراحان مغز و اعصاب که: «عقل بهتر است یا خیالبافی؟»، «علم بهتر است یا خرافات؟»، پاسخهای آنها روشن است! ولی شما که چنین رو بازی نمی کنید، نه؟ شما از کسی که نفرت دارید و نظرش را نمی فهمید به عنوان مظهر خرافات و خیال یاد می کنید! بقیه کار را فرهنگ عامه انجام می دهد! شما فقط به آرامی لبخند می زنید!

چیزی که بسیاری از مخاطبان این نوشته شاید ندانند این است که سنت فلسفی ما امروز بیشتر «ابژه» مطالعات تاریخی و سندشناسی و امثال آن است تا موضوع یک مطالعه فلسفی واقعی. شما به سختی اجازه می یابید تا در دانشگاههای غرب، توجه زیادی به مفاد فلسفه های دینی و اشراقی داشته باشید، زیرا علی رغم همه مساهمت های صورت گرفته توسط فیلسوفان معاصر، هنوز جریان اصلی دانشگاهها، برخوردی کمابیش راسیونالیستی یا حتی پوزیتویستی با مقوله علم و تفکر دارند و این چنین نیست که آنجا هم مانند اینجا براحتی در دوره دکتری و استادی، بتوانید به شرح و توجیه فیلسوفان ماقبل مدرن با طریقه و منهاج حوزویان یا یک راه ترکیبی بپردازید.

البته ما برای مطالعه و گفتگوی فلسفی، نیازمند متن های تصحیح شده و معتبر هستیم و فقدان آنها ممکن است اشتباهاتی ایجاد کند (اگرچه این اشتباهات فلسفی همه جا زیانبار نیست و بعضاً خود ابتکاری در عالم اندیشه هستند) اما به هر حال این که: «ای جماعت! بدانید و آگاه باشید هانری کربن دیگر در سندشناسی و شرق شناسی اهمیتی ندارد!» هر معنا و مفاد تاریخی یا شرق شناسانه ای که داشته باشد، که آن مفاد فعلاً به من مربوط نیست، دلالت فلسفی خاصی ندارد. کربن یک شرق شناس بود و تفاوتی که با دیگران داشت این بود که دل در گروه فیلسوفان مشهور زمان خود یعنی هوسرل و هیدگر داشت و با همان اساس پدیدارشناختی و نه تجربه گرایانه به سراغ فلسفه های خوانده نشده ملاصدرا و سهروردی و عرفان … آمد. اتفاق دیگری که برای کربن رخ داد این بود که تابع هیچ یک از این دو فیلسوف بزرگ نبود و خود راه دیگری را از دل این دو فلسفه یافته بود و گاهی هم از این راه می گفت. در واقع به این ترتیب کربن از میانه گفتگو بین فیلسوفان آلمانی و ایرانی، گفتگویی که هم شکل کالبدی داشت، هم شکل حقیقی، راه جدیدی را سعی می کند باز کند و در این راه به پرسشهای اساسی انسان هم توجه دارد. این راه پدیدارشناسی برای او، همان راه کشف محجوب عرفان، تأویل شد و حالا این تفسیر درست باشد یا نباشد، شما دوست داشته باشید یا نداشته باشید، با گفتن اقاویلی از این دست که: کربن طرفدارانش را از دست داده است، فقط سنت گرایان به او توجه دارند، دیگران سندشناسی های خیلی محققانه تری را شروع کرده اند و… فقط یک چیز را نشان می دهید و آن این که فلسفه نمی فهمید.

کربن هم مانند هر مستشرق دیگری، فعالیت توصیفی خود را به پایان رساند. حداقلی که از این فعالیت دست بشر آمده است نشان دادن اهمیت و برجستگی فیلسوفان ایرانی و فرهنگ فلسفی ایران است و این همان چیزی است که همه ما را مدیون کربن می سازد. حال اگر این ادعا باشد که کربن منقضی شده است(!) خوب صد البته هر پژوهشگری ممکن است به مرور زمان با پژوهشگر بهتری از یاد برود، چه باک؟ اما اگر این باشد که مفاد نه یافته های تاریخی کربن، بلکه فلسفه ورزی ها و تفاسیر او اباطیل است، (که البته اینجا نیز بنده چناچه گفتم نگاهی انتقادی به او دارم)، نیازمند بحث و فحص فلسفی است. بحث فلسفی بلدید؟ کجاست؟ این که کلاس رفته ام، (آفرین بر شما که رفته اید) پاسخ به سخنان کربن نیست. کربن به یک تفسیر فلسفی رسیده بود و این تفسیر با تفسیر فلسفی تقویت می شود و یا تضعیف می شود. استناد به این که مرحوم مهدی حائری گفته بود: کربن فلسفه اسلامی را منحرف کرد، اگر درست باشد، صرف نظر از این که به هر حال استدلالی بر چیزی در آن وجود ندارد، نشانگر رهیافت ناصواب و متصلب خود فیلسوفان تحلیلی مآب ایرانی است. همان برخورد خشن و یکجانبه ای که در نسل بعدی، روشنفکری دینی از دل آن به ارمغان آمد. امروز حوزه علمیه و پژوهشگران جوان آن که علاقه زیادی به مطالعات تطبیقی در رشته های غربی نشان می دهند، به شدت محتاج تفسیر انتقادی میراث امثال مرحوم حائری هستند تا خود را از یکجانبه نگری های فلسفه تحلیلی کلاسیک رها کنند و بتواند چشم به جنبه های اصلی و غنی فلسفه غرب باز کند. مقدمه یک چنین کاری، مقدمه ای که همین هم از هیچ سندشناس و مورخی برنمی آید، این است که ابتدا بتوانند از نحوه استقرار و استحکام ادبیات فلسفه تحلیلی در حوزه علمیه قم، تفسیری ارائه دهند.

ادبیات فلسفی باستان، چه انوار متنوع شیخ اشراق باشد، چه عقول عشره شیخ الرئیس، چه اجسام مثالی ملاصدرا باشد، چه انسان کبیر عارفان، در نگاه اول با عقل و عرف زمانه ما سازگار به نظر نمی رسد. اما از دل همین ادبیات قدیم بود که تفکر فلسفی توان ادامه حیات و رشد و بسط یافت. اگر کسی از ادبیات فلسفی مثلاً شیخ اشراق هراس دارد، به این هم دقت کند که ملاصدرا در بسیاری از موضوعات، گفته و ناگفته مدیون سهروردی است. امروز برای ما بسیار راحت است که به نورشناسی پوزخند بزنیم و عرفان را مسخره کنیم، می توانیم براحتی تفکر را تحویل به پژوهش کنیم و هر دیدگاه متفاوتی را هم هپروتی بخوانیم و انحراف! اما دقت کنید که از دل همین حسب ظاهر انحرافهاست که سنت فکری انسان جلو رفته و به اقتضای تغییراتش، ثمراتی مانند روش شناسی و علم و… هم داشته است.

صد البته که با شیخ اشراق، با ملاصدرا، با هانری کربن، با سید احمد فردید و با هر کس دیگری می توان مخالفت داشت. اما ملاک مخالفت و جنس آن باید روشن شود. اگر مخالفت کسی بر اساس آرای فلسفی یک فیلسوف است، نیازمند آن است که به صراحت روشن کند چرا یک فلسفه سخن اشتباهی گفته است. این که بگوییم فلان فلسفه انحراف از بهمان فلسفه بود، براحتی چنین پاسخ داده می شود که: «بود که بود، بهتر!». فلسفه آوردگاه خلق مفاهیم نوین و تفاسیر کلان است. در این قلمرو، اگر کسی سخنی له یا علیه کسی دارد، فقط وقتی می تواند ادعای سخنی فلسفی و ناظر به «فلسفه» فیلسوف داشته باشد، که محتوای آن دیدگاه را مورد مداقه فلسفی قرار داده باشد. نمونه مشهور این مسأله، تطبیق فلسفی افلاطون و ارسطو توسط فارابی است. از نظر یک سندشناس، فارابی لابد به دلیل اشتباه تاریخی و سندی، باید یک منحرف یا یک جنایتکار محسوب شود. ولی همین ناآگاهی از این امر توسط فارابی، زمینه خلق تطبیقی هنرمندانه در فلسفه اسلامی شد که به اشکال مختلف در تاریخ فلسفه اسلامی بازتفسیر شد. در واقع فاربی از دل تفسیر دو فیلسوف یونانی، فلسفه خود را بیان می کند. این کاری است که فیلسوفان دیگر هم هر یک در حد و اندازه خود انجام داده اند. اکنون مخالفت یا موافقت با فلسفه فارابی، جز از طریق ارزیابی فلسفی نظر فارابی ممکن نیست. یعنی حتی در حالی که می دانیم فارابی کتاب اثولوجیای افلوطین را متعلق به ارسطو می دانست، نمی توان به راحتی حکم به غلط بودن محتوای فلسفی کتاب «الجمع بین رأی الحکیمین» داد. این کتاب یک پژوهش پوزیتویستی نیست که با چنین چیزی ابطال شود، یک تفسیر فلسفی جدید است. چنین است امر در مسأله کربن. آنجایی که کربن اطلاعات نادرستی را دستمایه کار قرار داده است، به عنوان «انحراف» از پژوهش تاریخی بررسی کنید. اگر کربن انحرافی در مذهب تشیع ایجاد کرده است که باز متخصصان شریعت آن را می گویند و گفته اند. اگر هم هر نوع انحراف دیگری از موازین علوم داشته است، قابل ذکر است. (طبعاً این قابل ذکر بودن یعنی انجام یک بحث تخصصیِ مشروح و تفصیلی در نشان دادن اشتباهات او) اما آنجا که کربن به مثابه یک فیلسوف ظاهر می شود، لازم است مدعی فقط در صورتی متعرض بحث فلسفی او شود که بفهمد فلسفی بحث کردن یعنی چه و تابع چه شرایطی است. بنابراین، شما یا هر کس دیگری، اگر حرفی فلسفی برای گفتن درباره کربن و دیگران داری، این حرف را لابد به شکلی فلسفی و مشروح می گویی، اگر هم نداری با برخورد سندشناسانه با تفکر فلسفی، «عرض خود می بری و زحمت ما می داری».

Advertisements