جهاد برای حوری زمینی

فیلم سینمایی عمر، (Omar, 2013) ساخته کارگردان فلسطینی-هلندی، هانی ابواسعد، کلکسیونی از افتخارات را در جشنواره های مختلف به دست آورده است. اما آیا این فیلم، همچنان که در جشنواره های متعدد فاخر بوده است، برای ما بینندگان خاورمیانه نیز افتخار آمیز است؟

به نظر نگارنده، برای پاسخ به این پرسش، باید دو بار به مشاهده این فیلم نشست. نه برای آن که فیلم ظرفیتهای زیبایی شناختی یا محتوایی پنهانی داشته باشد، بلکه برای این که فیلم در مشاهده اول براحتی ما را فریب می دهد. ما بینندگانی که سخت منتظریم بدانیم یک فیلمساز فلسطینی چه تصویری از درون فلسطین به ما نشان خواهد داد، (و چقدر منتظر وجه اگزوتیک این تصویر هستیم) در نگاه اول خود، بر این گمان می رویم که ماجرایی به شدت انسان گرایانه در ژانری عاشقانه و درامی ماجراجویانه قالب گرفته است تا بفهمیم چقدر خواسته های انسانی مردم فلسطین نادیده گرفته می شود و زندگی چقدر برای آنها بن بست و تلخ شده است. تا بفهمیم جنگ اسرائیلی-فلسطینی فضای باخت-باخت ایجاد کرده است و در این میانه،مردم فلسطین هستند که مظلوم و بدون راه باقی مانده اند و یا این که چطور اسرائیلی ها هم همه جا نمی توانند چنان که انتظار می رود، کاری جز دست بردن به اسلحه داشته باشند.

نگارنده انکار نمی کند که ماجرای فلسطین و اسرائیل بسیار پیچیده است و البته نظر دادن درباره آن، در مجال یک یادداشت سینمایی نیست. اما ابتدا باید دقت داشت که بدون موضع گیری اجمالی ولی شفاف درباره حداقلی از مسائل انسانی در فلسطین، نمی توان درباره هیچ اثر هنری مربوط به این سرزمین نظر داشت. حداقل موضع گیری نگارنده درباره فلسطین این است که «مردم این کشور، به طرق مختلف (نظامی، امنیتی، اقتصادی، فرهنگی و…) تحت ستم سازماندهی شده ای قرار گرفته اند که خود مقصر اصلی آن نیستند.» هر فیلمی که قرار است تصویری یا روایتی از ماجرای جنگ فلسطین و اسرائیل بدهد، لازم است به مظلومیت مردم فلسطین احترام بگذارد. اگر این کار را نتواند انجام دهد و یا نخواهد که انجام دهد، یا فیلم نیست یا در بهترین حالت فلسطینی نیست. در این حالت دوم شما می توانید روایتی اسرائیلی و البته با عوامل فلسطینی از این ماجرا ساخته باشید.

اکنون اگر درباره مقدمات گفته شده دقت کرده باشیم، می توانیم در مشاهده دوباره عمر متوجه شویم که سازندگان، چقدر برای مردم فلسطین احترام قائل بوده اند و چه چیزی در برآیند نهایی این اثر سینمایی از فلسطین دیده می شود.

فیلم با نمایشی از تلاش قهرمان داستان جهت بالا رفتن از دیوار حائل شروع می شود، تلاشی که هیچ هدف پیچیده ای را دنبال نمی کند جز دیدن معشوقِ عمر، نادیا؛ از این رو می تواند نوید بخش نشان دادن سختی های مردم فلسطین باشد. در ادامه متوجه می شویم قهرمان داستان و دوستش امجد، خواسته و ناخواسته یا شاید بتوان گفت بدون هیچ ترتیب و آدابی درون یک گروه مسلحانه قرار گرفته اند، گروهی که رهبری آن بر عهده برادر نادیا، طارق است. اسم گروه دقیقاً چیست و کجاست؟ چه اهدافی دارد؟ این افراد با چه نیتی عضو آن هستند؟ ایدئولوژی آن چیست؟ هیچ یک از این سوالات، هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارند. گروه مسلحانه ای که به اندازه یک تیم فوتبال هم جدی نیست و حداقل دو عضو اصلی آن که دوست یکدیگر هستند، یعنی عمر و امجد، در رقابتی عاشقانه قرار دارند و هر دو برای نیل به حوری زمینی، سرسپردگی به طارق را پذیرفته اند. طارقی که خودش هم هیچ شخصیت پردازیِ هویت سازی ندارد و حتی بی هویت هم نیست.

چون سخن از عشق رفت و چون محرک اصلی این فیلم یک ماجرای عاشقانه است و تنها صحنه هایی که کمی دلنشین است نیز همین هاست، بد نیست به یادآوریم که نادیا نیز در این مثلث عاشقانه، صداقتی و انتخاب خاصی ندارد. نادیا، اگر چه ما انتظار صداقت از او داریم و بر اساس این انتظار، بسیار تلاش می کنیم او را چنین ببینیم، خودش هیچگاه عشق خود را در طبق اخلاص قرار نمی دهد. از همان سکانس ملاقات اول سه دوست در منزل تا پایان فیلم، نادیا، بدون آن که بفهمیم چرا و با چه منطقی، همواره گهی سمت امجد است و گهی سمت عمر. حتی در پایان فیلم، در ملاقات نهایی او با عمر، در می یابیم باز هم ازدواج او، ازدواجی نبوده است که در آن عمر فراموش شود. اگر عمر فراموش نشد، چرا نادیا اینقدر زود رفت و اگر فراموش شد، سکانس منزل امجد چه می گوید؟ البته نوستالوژی کازابلانکا بلافاصله سعی می کند برای ما توجیهی دست و پا کند، اما این نوستالوژی برای نادیا بی فایده است، زیرا چنانچه گفته شد، نادیا امروز به عمر ابراز عشق می کند و فردا با امجد پچ پچ می کند. شخصیت نادیا در متن داستان جایی ندارد، اگر چه بازی خوبی را از بازیگر شاهدیم.

عمر، قهرمان داستان که با اجرای آدم بکری بخش دیگری از جذابیت فیلم را بر عهده گرفته است، بخاطر معشوقش و قرار گرفتن در ماجرای بی سر و ته و نامفهوم قتل سرباز اسرائیلی، ظاهراً در یک بحران و بن بست قرار می گیرد. ظاهراً، چرا که عملاً عناصر این بحران مشخص نیستند. به نظر می رسد عمر به هیچ ایدئولوژی مذهبی یا ملی اعتقاد ندارد و تنها دنبال رسیدن به نادیاست. او برای این کار گویا قصد دارد با سربازان اسرائیلی همکاری کند، اما بعد متوجه می شویم که قصد ندارد واقعاً همکاری کند، چرا؟ لابد بخاطر دوستانش. اما اگر بخاطر دوستانش بود، چرا جدی و تمام قد برای دفاع از آنها جرم را بر عهده نمی گیرد؟ چرا یک قطره اشک برای طارق نمی ریزد؟ مگر نه این که او یک آدم عادیست و هیچ گرایش خاصی به هیچ سمت و سوی خاصی ندارد، چرا در صحنه پایانی بجای انتقام از مامور اسرائیلی، خودش را مجرم معرفی نمی کند؟ اصلاً این آدم چطور جرأت چنین کار انتحاری را پیدا می کند؟ ما در این فیلم نه قهرمانی ایدئولوژیک و کلیشه ای ملی گرا یا بنیادگرا می بینیم و نه یک فرد محافظه کار عاشق زندگی، نه یک فرد اهل رفاقت و مرام و نه حتی یک مذبذب دچار بحران شده. عمر از ابتدا تا انتها، مانند یک روبات بی روح این سو و آن سو می رود و تحلیل رفتارش برای ما شکل و شمایلی معماگونه پیدا می کند.

تصویرسازی انجام شده از اسرائیل، بدترین بخش این فیلم است. اگر چه نشان دادن برخی فشارهای متداول به فلسطینیها به صورت تعدیل شده، ژستی بی طرف ایجاد می کند، اما در مجموع، زندانهایی تمیز، شکنجه گاهی بچه گانه، بازجویی معمولی، دستگاه قضایی مدرنی که بدون اعتراف و وکیل محکوم نمی کند… بالاخره رئیس رامی که فردی است بی اندازه محبوب، بسیار منطقی، انساندوست، خوش مشرب، اهل خانواده و البته در پایان، کمی زیاده خواه(اما چه باک؟ در همان زندان به عمر هشدار داده بودند که اگر اعتراف کنی و سرسپرده شوی، دیگر هیچ راه خلاصی نیست. تازه گیرم که باشد، عمر فشار رهبر جدید گروه فلسطینی را که بعد از دو سال یادش افتاده مشکوک شود، چه باید بکند؟!)، خواسته یا ناخواسته تصویری ذی حق از اسرائیل می سازد. بازیگر آمریکایی نقش رامی، که تهیه کننده فیلم هم بوده است، به خوبی از عهده ارائه نقش یک دشمن ناخواسته که تلاش خود را می کند هم به سیستم وفادار باشد و هم به جوانان فلسطینی کمک کند، برآمده است. اگر سیستم به عمر فشار می آورد، عمر هم از دیوار حائل بالا می رود. دیوار حائل هم مساله ای است که اگر در ابتدای فیلم از بودن آن ناراحتیم، در انتها به طرف اسرائیلی حق می دهیم. مگر نه این که این جوانها شبانه به صورت تفریحی سرباز اسرائیلی را ترور می کنند و بعد اسرائیل نه هواپیمایی می فرستند و نه هلیکوپتری و فقط به دنبال مجازات عادلانه همان یک نفر است؟! تازه نه در منزلی را می شکند و نه این که از سنگ زدن فلسطینی ها عصبانی می شود!

نگارنده از وضع عمومی کوچه و خیابانهای کرانه باختری اطلاع دقیقی ندارد. بنابراین خیلی درباره لوکیشن نمی تواند نظر قاطعی بدهد. ولی این قدر هست که کسی که این فیلم را می بیند، احساس نمی کند یک شهر واقعی را درک کرده است. لوکیشن، فقط کوچه های قدیمی تودرتو و منازل کهنه و از دور خارج شده را نشان می دهد و مردمی بدون دولت که همینطور به حال خود رها شده اند و یک زندگی نیمه بدوی-نیمه مدرن را تجربه می کنند و گاهی محض تفنن، اسرائیلی می کشند. البته چون اهل عشقبازی با زنان و موسیقی و دنیا هم هستند، شایسته ترحمند. ایدئولوژی فیلم هم همین است: لزوم ترحم به موجوداتی که به هر حال تا حدی انسان هستند و هر چند توفیق مدرن بودند ندارند، اما باید تلاش کرد تا درکشان کرد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s