ماجرای اعتراضات دانشجویی در سال 82

ماجرای اعتراضات دانشجویی در سال 82

1. جنبش چه بود؟
سال 82 که اواخر دانشجویی من در دانشگاه امام صادق بود، سال خوبی نبود. مدتی قبل بنده و برخی از دوستانم از بسیج اخراج شده بودیم. بسیج تنها تشکل دانشجویی مجاز در دانشگاه امام صادق بود. بسیجِ «مرکز» توانایی اعمال نظر چندانی در تصمیمات این تشکل دانشجویی را نداشت. دانشگاه حتی از بسیج مرکز هم توانایی اعمال نظر کمتری داشت و این باعث شده بود به یک تشکل متفاوت تبدیل شود و از جمله آن که در لشکرکشی‌های سیاسی دوره اصلاح‌طلبان، کمتر شرکت کند و بسیاری از فعالیت‌های مستقل داشته باشد که مورد مخالفت بسیاری هم قرار می‌گرفت. یکی از تفاوت‌های این تشکل هم این بود که سلسله‌ای از گفتگوها و مباحثات فکری در آن با محوریت برنامه‌ای به نام «غرب‌شناسی» آغاز شده بود که با عکس‌العمل های متفاوتی در داخل و خارج از دانشگاه روبرو می‌شد. مخالفان این برنامه، موفق نمی‌شدند در فرآیندی دموکراتیک این برنامه‌های فکری را تعطیل کنند. سرانجام در وضعی شبه-کودتا با هماهنگی افرادی مختلف از داخل دانشگاه و با استعفای عجیب و غریب مسؤول وقت بسیج و سپس اخراج تدریجی بسیاری از دوستان خوبِ من که از هر نظر سرآمد بودند، مسؤول جدید بسیج موفق شد این برنامه را تعطیل کند. هر چند بعد از مدتی و با رفتن او این برنامه‌ها دوباره آغاز شد، ولی دیگر آنچه که باید بشود، نشد.
در همین ایام بود که ماجرای هسته‌ای آغاز شد. ظاهراً ماجرا به گزارش خود ایران مربوط بوده است. سازمان انرژی اتمی وقت در گزارش خود به آژانس، این فعالیت‌ها را لو می‌دهد. برخی از درگیری شدید بین شمخانی و آقازاده در کابینه خبر می‌دادند. در آن زمان، خیلی این بحث مطرح نبود که ما تخلفی کرده‌ایم یا نه. چرا؟ خوب چون اغلب ما کمابیش مطمئن بودیم که به دنبال ساخت سلاح هسته‌ای هستیم. گمان این نبود که داشتن سلاح هسته‌ای خلاف شرع است و این سلاح خیلی با سلاح‌های شیمیایی و موشک‌های بالستیک ما که معلوم هم نیست به کجا اصابت کند، متفاوت است. علاوه بر این، ما نمی‌فهمیدیم که چرا هند و پاکستان و اسرائیل توانایی مدیریت این سلاح را دارند ولی ایران غیرقابل‌اعتماد است و این توانایی را ندارد.
بزرگ‌ترها به یاد می‌آورند که از مسؤولان داخلی کشور، صرف نظر از هر جناحی که بوده باشند، کسی تحلیل واقعی از ماجرای هسته‌ای نداشت. به همین خاطر در آن زمان، هیچ نوع جبهه بندی خاصی درباره اتفاقی که افتاده است و ناگهان ایران را تبدیل به تیتر اول همه خبرگزاری‌ها کرده است، وجود نداشت. راستش را بخواهید، من هم خودم خیلی علاقه‌ای به دنبال کردن این موضوع نداشتم. اما در این اثناء بود که «علی»، مسؤول مستعفی بسیج به من گفت که دکتر سعید زیباکلام، که ما عمری را در مسائل فلسفی با او گذرانده بودیم، در این زمینه حرف‌هایی دارد شنیدنی. من و علی پیش زیباکلام می‌رفتیم و او درباره معاهده و پروتکل و بندهای آن توضیحاتی داد. همچنین تاریخی از کشورهایی که سلاح هسته‌ای داشتند بیان کرد. برخی از مطالب، خاطرات شخصی خود او در زمان دیپلمات بودنش بود. ما از سخنان زیباکلام که همه مستند به متن‌های اصلی معاهدات بین‌المللی و نیز اظهارنظرهای تقریباً همه شعاری مسؤولان سیاسی کشور بود، چنین برداشت کردیم که در حال یک رویارویی یک طرفه هستیم. در این رویارویی:
1- مسؤولان مختلف سیاسی اغلب چیزی از ماوقع نمی‌دانند و گرفتار یک بازی شده‌اند که از قواعد آن ناآگاه‌اند و بنابراین وضعی انفعالی دارند.
2- مردم نامحرم تلقی می‌شوند و به آن‌ها اطلاعات واقعی از مسائل داده نمی‌شود. رسانه‌های حکومتی یک سره در حال پخش شعارهای توخالی هستند و رسانه‌های وابسته به اصلاح‌طلبان در حال ایجاد رعب و وحشت و جو انفعال محض.
3- مسؤولان ذی‌ربط و مستقیم یعنی مذاکره کنندگان، در حال تحمل فشاری کم سابقه از غرب هستند و این امکان تصمیم‌گیری درست را در آنان از بین می‌برد.
من هنوز هم از این سه بند دفاع می‌کنم و معتقدم که هیچ مسؤول سیاسی –از صدر تا ذیل- نبود که بیشتر از سعید زیباکلام از ماجرای هسته‌ای آگاه باشد. البته ما هم مقلد زیباکلام نبودیم. در حد همان اطلاعات خود ساعت‌ها بحث می‌کردیم و شقوق مختلف این ماجرا را سبک سنگین می‌کردیم. سعی می‌کردیم تا جایی که می‌شود از همان شبه-اینترنت آن زمان و یا از هر کسی که ربطی به این ماجرا داشت، اطلاعات غیر رسمی را به دست آوریم. از یاد نمی‌برم وقتی رئیس فراکسیون وقت اصولگرایان را دیدیم و هر چی از او سؤال می‌پرسیدیم، با چشمانی که ترس از آن می‌بارید، به در و دیوار نگاه می‌کرد و پاسخ درستی نمی‌توانست بدهد. یا وقتی به نماز جمعه هاشمی رفسنجانی رفتیم تا از طریق ایجاد سر و صدا، کمی خودمان را معرفی کنیم، (دقت کنید که ما مورد بایکوت کامل رسانه‌های داخل و خارج بودیم) هاشمی از ابتدا تا انتها لام تا کام درباره مهمترین مسأله روز کشور حرفی نزد!! این بود وضع مسؤولان سیاسی کشور!
ما به این نتیجه رسیده بودیم که راهی که اصلاح‌طلبان می روند، یعنی تعطیلی صنعت هسته‌ای و پذیرش بی‌قید و شرط نظارت‌های غرب بر ایران، هیچ ثمره‌ای برای ما ندارد و صرفاً ضرر محض است. گمان نمی‌کنم آدم منصفی تا اینجای دعاوی «جنبش دفاع از استقلال ایران» که با محوریت همان دانشجویان بازنشسته و مستعفی آغاز شده بود، اختلاف داشته باشد.
البته از اینجا به بعد می‌تواند اختلافاتی باشد. مثلاً ما معتقد بودیم صرف نظر از هر چیزی که مسؤولان سیاسی کشور بیان می‌کنند، ما باید تقاضای توانایی تولید سلاح هسته‌ای را هم داشته باشیم. این تا قبل از جلسه‌ای بود که بین من، علی، آقای دکتر زاکانی و یکی از مسؤولان سابق بسیج برگزار شد. تا قبل از این جلسه، آقای زاکانی که آن موقع مسؤول بسیج دانشجویی کشور بود، تنها فرد روی کره زمین بود که از ما حمایتی جزئی می‌کرد. این حمایت بیشتر مبتنی بر شناخت و دوستی بین کسانی مانند بنده (کسانی که به دلیل اشتغال به بحث‌های فکری از بسیج اخراج شده بودند) با او بود. ولی آقای زاکانی با وجود فشارهایی که به او وارد می‌شد، از ما حمایت کرد و ما اولین دوره بزرگ غرب شناسی را مدتی قبل از این ماجراها برگزار کرده بودیم. زاکانی اذعان می‌کرد که هیچ نوع حمایت سازمانی و مالی نمی‌تواند از جنبش داشته باشد اما می‌تواند کمک‌هایی رفاقتی به ما بکند. این کمک‌ها بی‌اهمیت نبود چون حداقلش این بود که برخورد خیلی خشنی با ما صورت نگرفت. اما در این جلسه بین علی و دکتر، بحث داغ شد و دکتر صراحتاً گفت که اگر جنبش این باشد از این به بعد علیه آن خواهد بود. ما بین زاکانی و سلاح هسته‌ای، اولی را انتخاب کردیم! این امر البته باعث می‌شد دامنه شرکت‌کنندگان در جنبش هم افزایش پیدا کند.
2. حماسه سعدآباد و…
ماجرای سعدآباد در برنامه شبکه ثریا تقریباً اشاره شده است. ما فرصت چندانی برای طراحی یک نقشه دقیق نداشتیم. از طرف دیگر، مسلم بود که همه مکالمات تلفنی و غیر تلفنی ما شنود می‌شود. به هر حال با تلاش فراوان و جلب همکاری دانشجویان عمدتاً مذهبی دانشگاه‌های مختلف، مقدمات کار فراهم شد. دولت برنامه مذاکرات را تغییر داد و ما دیر به کاخ رسیدیم. کاخ از آنچه فکر می‌کردیم بزرگ‌تر و پیچیده‌تر بود. شعارها و پلاکاردها نشان داده شد. هیچ رسانه‌ای این کارها را درست منعکس نکرد و تا ابد این لکه ننگ بر پیشانی همه رسانه‌های حکومتی و غیر حکومتی خواهد ماند. درهای اصلی کاخ محاصره شده بود و مذاکره کنندگان دچار مشکل بودند برای خروج. سفیر فرانسه از ماشین پیاده شد. عطا که روی زمین دراز کشیده بود، با او درباره اهداف جنبش به فرانسه صحبت کرد. روزنامه شرق از این که عده‌ای دانشجوی تحصیلات تکمیلی با این سطح از اطلاعات در حال مخالفت با جریان رایج هستند، سخت خشمگین شد و بعد به توهین به دانشجویان پرداخت. ماشین‌ها از درهای فرعی که بعضاً سالهای سال بود باز نشده بود خارج شدند و ما هر چه کردیم نتوانستیم همه درها را محاصره کنیم و فقط یک برف پاکن از ماشین‌ها کندیم! ولی به هر حال صدای ما شنیده شد. هم طرف غربی و هم طرف ایرانی!
بعد از این که با همکاری بچه‌های قدیمی و بعضاً فارغ‌التحصیل و همکاری جانشین وقت بسیج دانشگاه یعنی سید احسان، جنبش سازماندهی شد، قرار شد من مسافرتی به شهرهای مختلف داشته باشم و همکاری شهرستانها را جلب کنیم. خوب آن موقع ارتباطات مجازی تقریباً نبود و تنها راه همین بود. از طرف دیگر، ما درس را رها کرده بودیم، ولی برای پول هیچ راه‌حلی نداشتیم. من برای این مسافرت با مشقت فراوان برخی از اموالی را که در اختیار داشتم، نقد کردم. برخی کنسروهای مائده را هم برداشتیم. آن موقع حتی ماشین به این اندازه نبود. یک پراید با راننده کرایه کردیم. من وقتی «عطا» خواب بود، موبایل پدرش را سرقت کردم و با کمک یکی از دوستان جوان سفر را آغاز کردیم. در عرض چند روز، تبریز، کرمانشاه، اهواز، شیراز و اصفهان را گشتیم. سفر ثمرات زیادی نداشت. تشکلها و شخصیتها همه بی تحلیل بودند و به شدت می‌ترسیدند. چون هیچ یک از جناح‌ها و شخصیت‌های بزرگ، دستوری صادر نکرده بودند. مسافرت سختی بود. راننده حداکثر همکاری را کرد و ما چند روز تقریباً در ماشین می‌خوردیم و می‌خوابیدیم. (هزینه یک سفر واقعی را نمی‌توانستیم پرداخت کنیم)
من به ویژه در این چند روز اطلاعات زیادی از اتفاقات نداشتم. اما به هر حال راهپیمایی‌ها ادامه پیدا کرد. روزنامه شرق با کار کردن عکس دانشجویان کفن‌پوش، رسماً اعلام جنگ کرد. همین مسأله باعث شد ما اولین حامی رسانه‌ای خود را پیدا کنیم: کیهان! هر چند در آن زمان خوشحال شدیم که بالأخره کسی پیدا شد تا سخنان ما را منعکس کند، اما در واقع صف آرایی کیهان-شرق باعث شد دیدگاه ما برای تشکیل یک جنبش غیر ایدئولوژیک و ملی شکست بخورد. البته ما نتوانستیم به خواست خود یعنی فراجناحی بودن برسیم اما از طرف دیگر هم امیدوارم روزی رهبران جریان‌های سکولار دانشجویی به ما توضیح بدهند که آن زمان دقیقاً کجا بودند. البته من قبول دارم که جریان دانشجویی رایج که گرایش سکولار و عمدتاً غرب‌گرا داشت، سرکوب شده بود، ولی دقت داشته باشید که در سال 82 هستیم و نه 78 و در این مدت بسیاری از این دانشجویان حتی در وزارت علوم هم رفت‌وآمد داشتند.
3. چرا این قدر زود تمام شد؟
بعد از مذاکرات، همزمان با رسانه‌ای شدن کمرنگ و تدریجی اعتراضات ما، جنبش درست از جایی که کسی زیاد فکرش را نمی‌کرد و من البته کمی نگران بودم تعطیل شد. مهمترین مانع روانی قدرت گرفتن جنبش، این بود که دانشجویان مذهبی به سختی می‌توانستند به خود جرأت دهند تا درباره مسأله ای تا این حد مهم وارد عمل شوند، چرا که هیچ اشاره‌ای از رهبری در این زمینه وجود نداشت. کسانی مانند بنده هم نمی‌توانستند یک شبه ذهنیتی را که سال‌هاست شکل گرفته، تغییر دهند. همین امر همواره باعث کندی کار بود. این مسأله بود تا زمانی که بالأخره اولین سخنرانی رهبری انجام شد. او در این سخنرانی هیچ اشاره مستقیمی به معترضان نکرده بود. با این حال به احتمال زیاد به دلیل نق‌نق‌های تیم مذاکره کننده، در سخنانی از مخالفان خواست تا آرام باشند چرا که او خودش بر این روند نظارت دارد. من البته هنوز هم نمی‌دانم رهبر دقیقاً برای چی این سخنان را بر زبان آورد و چه منظوری داشت. یک احتمال دیگر، خطر ورود کیهان و امپراتوری افراد دی نفوذ او به این مسأله است.
شب ما با زاکانی قرار داشتیم. به دانشگاه آمد. همین که ما را دید از شدت شعف و شادی در پوستش نمی‌گنجید. مدام تکرار می‌کرد: «آقا تکلیف را مشخص کرد! آقا تکلیف را مشخص کرد!» من همان جا بود که به عمق مشکلات ذهنی بسیاری از مذهبی‌ها برای انجام یک فعالیت مستقل و کارشناسی واقعی پر بردم. خلاصه رفتیم داخل اتاق مخصوص خودمان و تلویزیون را روشن کردیم و سخنرانی را گوش دادیم. برداشت بدنه جنبش، همان برداشتی بود که گفتم و دیگر زور امثال بنده نمی‌رسید که با حرف زدن آن‌ها را متقاعد کنیم که ما باید به هر حال طبق تشخیص خودمان کارمان را ادامه دهیم. جنبش تمام شد. کسانی که هیچ نقشی در آن نداشتند برای سخنرانی اختتامیه تشریف‌فرما شدند. مدتی بعد زیباکلام خصوصی به من گفت: «آخه مگه ما کی بودیم؟ چه خطری داشتیم؟ اگر خطرناک می‌شدیم و ایشان دستوری می داد، می گفتیم نه؟»
واقعاً هم تنها کسی می‌تواند نسبت به این ماجرا بی‌تفاوت باشد و از بین رفتن آن همه شور و تلاش را نبیند که نسبتی با این جنبش نداشته باشد. رهبری سخنرانی دیگری هم داشت که کمی با این سخنرانی متفاوت بود ولی دیگر کار از کار گذشته بود. دکتر زیباکلام نه در گذشته که با او هم جهت بودم و نه اکنون که نیستم، بر اساس دستور هیچ‌کسی تصمیم‌گیری نمی‌کرده است. او بر اساس تشخیص کارشناسی خودش عمل می‌کند. اگر چه امروز اجازه می‌دهد توسط این افراد مصادره شود.
حدود ده سال بعد، روزی موبایل من زنگ خورد. دیدم یکی از دوستان قدیمی است که در جنبش هم بود. بعد از احوال‌پرسی گفت، دکتر زیباکلام بچه‌ها را جمع کرده و خواستار این است که دوباره درباره انجام برنامه‌هایی، همفکری کنیم. من به شدت عصبانی شدم و با پرخاش به دوستم گفتم (نقل به مضمون) که «اگر می خواستید کاری بکنید، باید این هشت سال که حکومت دست این زنگیِ مست بود کاری می‌کردید. شما ساکت نشستید و اجازه دادید که او همه چیز را تخریب کند و حتی باز به او رای دادید، در حالی که برخی از شما ناآگاه هم نبودید که چه مظالم سنگینی از طرف دولت بر مردم می رود و حالا که کاسه صبر مردم لبریز شده و کارد به استخوان رسیده است، فیلتان یاد هندوستان کرده است؟ ما هیچ کاری نمی توانیم با غرب کنیم. هیچ امتیازی نداریم که سر آن با غرب مصالحه کنیم. ما باید به یک عهدنامه ترکمانچای رضایت بدهیم و هیچ راه دیگری هم نیست.»
شما دوستان باید بدانید که هیچ ارتباطی بین این جنبش و دلواپسان وجود نداشت. دلواپسان از ثمرات این جنبش برای اغراض سیاسی خود استفاده کردند. البته من انکار نمی‌کنم که برخی از این دوستان هم در بدنه آن جنبش بوده‌اند. اما به نظر بنده، آن‌ها بیشتر کاریکاتور آن زمان هستند تا تداوم آن. مثلاً مسأله حمله به سفارتخانه کشورهایی که علیه ما اقداماتی انجام می‌دهند، بارها بین ما بررسی شد. اما همیشه رد می‌شد. اما وقتی هوچی گری و منافع جناحی جای منافع ملی و معقولیت را می‌گیرد، چنان فاجعه‌هایی رخ می‌دهد. چند سال پیش، شبکه ثریا با بنده و برخی از دوستان مصاحبه‌ای درباره وقایع سال 82 انجام داد. از مصاحبه من فکر کنم حدود یک دقیقه پخش شد! البته با توجه به سخنان من به ویژه این که هیچ باجی درباره رهبری ندادم، شاید خیلی هم جز این انتظار نمی‌رفت. اما به هر حال این برنامه سعی کرد به شکل ناشیانه‌ای این جنبش را به سال 84 وصل کند. این کار منصفانه نبود. اگر چه همه اعتراضات بعدی الهام گرفته از برنامه ما بود. من هر چند جایگاهم را به شما گفتم، اما برخی از افرادی را که در این برنامه دعوت شدند، نمی‌شناسم . برخی افراد دیگر هم باید می‌بودند که نبودند.
4. چه ثمره‌ای داشت؟
جنبش دفاع از استقلال ایران، کوتاه بود و در زمان خود، به دلیل بایکوت رسانه‌ها و موضع گیری‌های اشتباه فوق‌الذکر، ثمرات عینی مشخصی نداشت. اما بی‌ثمر هم نبود. این جنبش، تنها جنبشی بود که من در زمان حیات خودم دیدم بدون حمایت و خط دهی جناح‌های سیاسی و شخصیت‌های محبوب شکل گرفت. این جنبش اگر شیطنت‌های تیم شرق نبود، می‌توانست عامل دوستی و همکاری دانشجویانی با افکار مختلف شود و دشمنی‌های ایجادشده بین دانشجویان در زمان اصلاحات را تعدیل کند. این جنبش هیچ رهبری نداشت و از کف برخاسته بود و به معنای واقعی کلمه بر اساس تحلیل کارشناسی عمل می‌کرد. هیچ یک از لیدرهای سیاسی جریان‌های مختلف، در این زمان حرفی برای گفتن نداشتند. سخنان و افکار از طرف کسانی بیان می‌شد که سال‌ها متهم بودند به فعالیت‌های فکری و ترک کردن مسائل روز و بی‌تفاوتی و … . تا جایی که برخی از دانشجویان بدنه جنبش دچار تردید شده بودند که امثال ناظمی در یک مسأله حاد سیاسی چه می‌کنند و چرا زید که فردی خبره در سیاست قلمداد می‌شد، الان ته صف ایستاده است؟
اگر اجازه می‌دادند تا این جنبش ادامه پیدا کند و با استفاده از تحلیلهای کارشناسی، قوی شود، اگر چه که ممکن بود انشعابات مختلفی بیابد، اما در عوض، مردم می‌توانستند از ماوقع مسائل هسته‌ای اطلاع درستی پیدا کنند. دیگر نه کسی ادعای از بین رفتن کشور را می‌کرد و نه کسی ادعای فتح الفتوح. واقعیت مسائل هسته‌ای در ورای منازعات جناحی پنهان مانده است. تداوم همین حس عوام‌فریبانه است که از شعار دادن چند دانشجو علیه وزیر امور خارجه فرانسه دچار هراس می‌شود. دانشجو باید استقلال داشته باشد و بر اساس تحلیلش اجازه عمل پیدا کند. مسؤولان سیاسی کشور، اگر به مخالفان و معترضان اجازه فعالیت دهند، نه تنها کارشان سخت تر نمی‌شود، بلکه می‌توانند آن‌ها را وجه‌المصالحه امتیاز گیری قرار دهند. به شرطی که طرف خارجی به این باور برسد که این معترضان واقعی هستند و به صورت طبیعی فعالیت می‌کنند و نه حکومتی. امروز من خوشحالم که کارشناسان سیاسی زیادی وجود دارند و مرتب مسائل هسته‌ای نقد و بررسی می‌شود. اما متأسفانه تلقی حکومت نسبت به منتقدان و معترضان، از آن زمان تا کنون، چندان اصلاح نشده است.