بازگشت به سرآغاز تاریخ

بازگشت به سرآغاز تاریخ

اشاره: در شماره اخیر ماهنامه سوره اندیشه (82-83) یادداشتی از من در سرویس تاریخ کار شده است که عنوان انتخابی من برای آن، «بازگشت یه سرآغاز تاریخ» بوده است. در ادامه این یادداشت را با ویراست جدید می بینید. پیشنهاد می کنم قبل از خواندن این یادداشت، مطلب قبلی من با عنوان «عزم تاریخی، مقدمه‌ای برای تحول تاریخی» را هم مطالعه کنید که هم در سایت و نشریه سوره منتشر شده است و هم در این وبلاگ (اینجا). امیدوارم در مجموع  این دو یادداشت کمی به نظرگاه هیدگر درباره تاریخ نزدیک شده باشیم.

چه عنوانی بهتر از این عنوان برای سوءتفاهم؟ «بازگشت به سرآغاز تاریخ»، مهیای انحاء سوءتفسیر است تا در حجاب تعابیر ایدئولوژیک یا روزمره، سرسری از کنار حقیقت آن گذر شود و مواجهه ای با خود آن صورت نپذیرد. چند سطر آتی، به کوتاه ترین و بی تکلف ترین شکل ممکن به پرسش از چیستی سرآغاز تاریخ می پردازد.
1- سرآغاز چیست؟
گادامر در کتاب «آغاز فلسفه» توضیح می دهد که کلمه آغاز به سه معنا قابل فهم است. معنای اول و دوم، معنایی است که در کلمه ἀρχή (آرخه) یونانی نهفته است و کلمه principum نیز کمابیش همان معنا را دارد. معنای اول، به معنای آغاز زمانی است و در معنای دوم -که این بود که در قرون وسطی سیطره یافت- به معنای اصول و مبادی است. البته که برخی ممکن است این دو را یکی بدانند ولی حداقل این هست که این دو معنا را نمی توان از یکدیگر منفک دانست. چنانچه گادامر خود اذعان می کند، ارسطو نیز ناآگاه از ظرافتها و پیچیدگیهای این اصطلاح نبوده است و سعی در توجه به معمای «آغاز» به ویژه در نسبت با متفکران پیشین دارد. برخی از پرسشهای مشهور درباره آغاز چیزها از نظر گادامر عبارتند از آغاز زمان، آغاز زبان، آغاز میرندگی، آغاز حرکت (این دو تای اخیر با توجه به کتاب فیزیک ارسطو) و… . (گادامر: 1390، 7)
گادامر در ادامه به درستی یادآورمی شود که به دنبال آغاز بودن، به نوعی مستلزم مفروض گرفتن غایت یا انتهاست. این استلزام دوجانبه است و هر یک به نوعی خواهان روشن شدن دیگری است. سپس بدون ذکر نامی از هگلی مشربان یادآور می شود که نگره توسعه تاریخی بر این دیدگاه استوار است که همه چیز از قبل در «آغاز» داده شده است و بعد از آن در جریان فعلیت یافتن، به ظهور می رسد. گادامر در نقد این رویکرد یادآور می شود که این مفهوم، به نوعی «اصالت دادن بر طبیعت» گرایش دارد. در واقع وارد کردن توسعه در «تاریخ» این دیدگاه را دچار چالش می سازد چرا که تاریخ خود امری روحی و مستلزم انتخاب و آزادی انسان است و این ایجاب می کند که نحوه ای پیشبینی ناپذیری در تاریخ لحاظ شود. سرنوشت نیز امری پیشبینی ناپذیر است. از نظر گادامر خیلی تفاوت نمی کند که کسی یک غایت صراحتاً مابعدالطبیعی برای تاریخ در نظر بگیرد یا آن را در پوشش مفاهیمی مانند علم، عقلانیت، عصر علم و… بیان کند. در هر صورت قائل، به دنبال فرض گرفتن فعلیت موجود به عنوان ضرورت اجتناب ناپذیر حرکت تاریخ است که از همان آغاز به صورت بالقوه موجود بوده است. (همان، 14-11)
در مقابل، گادامر سعی دارد معنای جدیدی از آغاز طرح کند که با تاریخ مؤانست بهتری داشته باشد. در این معنای جدید که گادامر نامش را آغازشدن یا آغازین بودن و نه آغاز یا آغازکننده یا آغازشونده، می نامد، سخن از یک آغاز متعین در برابر یک پایان متعین نیست. اینجا سخن از آغازی همواره متجدد و حضور در راهی دائماً نوشونده است. امکانات آغاز، امکاناتی هستند هنوز نه تعین یافته، بلکه در حال صیرورت و گشوده شده در راه فعلیتهایی متنوع. مانند جوانی که می تواند رشته های تحصیلی یا مشاغلی متعدد انتخاب کند و هیچ یک از آنها ضرورتی خاص برای او نخواهند داشت. از نظر گادامر، این آغاز نمی تواند ابژه ادراک ما قرار بگیرد، بلکه به دلیل مسبوقیت ذاتی هر فعلیتی نسبت به این آغاز، ما ارتباطی بی واسطه و حضوری با آن داریم. (همان، 16-14)
گادامر که خود تأکید بر تعامل و ارتباط این سه معنای مختلف از آغاز دارد، معنای اصیل آغاز را همین معنای سوم می داند. اما در عین حال که به دشواری پیمودن راه نیل به آغاز(ها) اذعان دارد، بر آن است که با تمسک به هرمنوتیک و فهم وضع تاریخی-زبانی خود، می توان به کشف آغاز نائل شد.
2- سرآغاز تاریخ کجاست؟
گادامر بر ما خواهد بخشید اگر برای فهم بهتر آغاز تاریخ، اشاره ای هم به تفکر استاد او هیدگر داشته باشیم. هیدگر در دوره پرثمر میانی تفکرش، در آثار متعددی سخن از سرآغاز و به ویژه سرآغاز تاریخی و نیز لزوم بازگشت به این سرآغاز به میان می آورد. در این دوره هیدگر بیشتر از آن که حیث زمانی را مهم بداند، بر حیث تاریخی یا حیث قصصی(1) (Geschichtlichkeit) انسان تمرکز دارد. اگرچه نباید احتیاطهای گادامر را درباره عدم تعین آغاز و فرجام از یاد برد، اما این هیدگر است که نشان می دهد چگونه سرآغازهای تاریخی، سرنوشت سازترین زمان زندگی انسانها هستند.
فی المثل اگر کسی رساله سرآغاز کار هنری را دیده باشد، می داند که توضیحات هیدگر در آن رساله درباره سرآغاز تاریخی (که می توان آن را ذات نیز دانست) به نحوی جمع آن چیزی است که گادامر در بالا اشاره کرد. این رساله با این جمله شروع می شود: «مراد از سرآغاز در این مقام، آن است که از آن و به آن چیزی هست آنچه هست و آن چنان است که هست.» (هیدگر: 1385، 1)
در اواخر همین رساله هیدگر توضیحات مهمی دراین باره می دهد که البته فهم آن کمی نیازمند آگاهی از تغییرات فکری خود در این دوره است و عباراتی از این دست برای افرادی که مرتبط با این فضای فکری نباشند، آهنگ وحشتناکی خواهد داشت:
«اهدا کردن و بنیادکردن در خود دارای خصلت بی میانجی بودنِ آنچه به آن آغاز می گوییم، هستند…آغاز راستین، چون جهش همواره خیزشی است که در آن هر چه آمدنی است، هرچند به نحوی پوشیده، درنوردیده می شود. آغاز نهانی بر انجام هم شمول دارد…آغاز همواره دربردارد تمام ناگشوده سهمگین خلاف آمد عادت را، یعنی پیکار با امر عادی را.» (همان، 56)
از توضیح این که اختلاف این فقرات با نظر گادامر تقریباً صوری است صرف نظر می کنیم و یادآور می شویم که شاید کلیدی ترین کلمه هیدگر در این دوره فکری اش، اتفاق(2) یا به تعبیر دیگر، رویداد از آنِ خود کننده (Ereignis) باشد. این اتفاق، همان حقیقت وجود(3) یا به عبارت بهتر، حقیقت تاریخی (حقیقت قصصی) وجود است. با این توضیح که تاریخ(قصص)، در ذات این حقیقت است و نه صفتی عارض بر آن. منظور هیدگر از تاریخ در این ترکیب یعنی اینکه «تذوت وجود، به صورت «تاریخی» دریافت می شود.» (Heidegger, 1999: 366) بنابراین، اتفاق چیزی نیست جز تفکر تاریخی وجود که دریافت کننده تذوت(4) تاریخی وجود است.
هیدگر این اتفاق را از چند وجه تو در تو و مرتبط با هم شرح می دهد. یکی از آن وجوه این است که تفکر متَّفق، خصلت مبادله ای دارد. این مبادله بین سرآغاز نخست تفکر و سرآغاز دیگر تفکر خواهد بود. سرآغاز نخست تفکر، در پرسشهای یونانیان است. برای هیدگر به مثابه یک پدیدارشناس که همواره چیزها را چیزهایی مربوط به عالم انسان می داند و انسان را نیز حاضر در کنار چیزها، نمی تواند تاریخ شرق یا سایر اقوام اولویت داشته باشد. تاریخ از نظر هیدگر، یعنی تاریخ غرب، چرا که این تاریخ غرب است که به مثابه امری انضمامی، سرنوشت انسان امروز را رقم زده است و به یک معنا می توان گفت همه تواریخ دیگر را در خود بلعیده است. به عبارت دیگر، سرنوشت هیدگر، ذاتاً گره خورده با سرنوشت تاریخ غرب است و بنابراین برای هیدگر فرض این است که این سرنوشت و این تاریخ در ذات خود منکشف شود. برای به روشنایی درآوردن ذات تفکر غربی، باید اجازه داد تا تاریخ غربی در سرچشمه خود آشکار شود. سرچشمه تاریخ غربی در پرسشهای اصیل یونانیان شکل می گیرد. اما این پرسشها به فرض آنکه جایی صریح و آشکار بر ما معلوم شود(اگر چه همه می دانیم چنین نیست) چه چیزی به ما نشان می دهند؟ آیا باید درباره این پرسشها پژوهش کرد؟ باید ادله اثباتی آنان را بررسی کرد؟ باید احوال انسان یونانی را متعلق علم جامعه شناسی و روان شناسی قرار داد؟ نه، این پرسشها را باید تجربه کرد. این پرسشها را باید در افق انضمامی اکنون، با خویشتن وفق دهیم. سرآغاز دیگر تفکر، چیزی فعلیت یافته نیست. سرآغاز دیگر، از دل همین تاریخ به صورت انضمامی و به شکل روزنه هایی خود را نشان می دهد که تفکر را به سوی خود فرامی خواند. در واقع سرآغاز دیگر، از دل سرآغاز نخستین بیرون می آید و این در آینده موجب جهش تاریخی می شود. (Ibid: 119 -157)
این مبادله تاریخی اولاً بر عهده متفکران است. کسانی که هیدگر از ایشان با نام آیندگان هم نام می برد. اینجا منظور از آیندگان، کسانی است که راه را برای آینده باز می کنند و نه لزوماً کسانی که در آینده ظهور خواهند کرد.
بنابراین و در مجموع می توان گفت که بازگشت به سرآغاز از نظر متفکران هرمنوتیکی، بازگشت تمدنی یا فرهنگی یا تهیه هر نوع بسته ایدئولوژیک نیست. بلکه بازگشت به پرسشهایی آغازین و راهنمای انسان است. همان پرسشهایی که پاسخ به آنها سرنوشت انسان کنونی را رقم زد و ما برای گذار از نهیلیسم، چاره ای نداریم جز تجربه مجدد آن پرسشها و وفق دادن آن پرسشها در افق تفکر کنونی خود.
3- بازگشت یا ارتجاع؟
چرا باید به سرآغاز تاریخ بازگشت؟ اگر این بازگشت رخ ندهد چه می شود؟ ما دو راه اساسی بیشتر پیش روی خود نداریم: راه بازگشت به سرآغاز و راه توقف مرتجعانه.
راه بازگشت، راه دلاورانه است، راه « امیدواری در دل یأس»، راه پر پیچ و خم پذیرش «مسؤولیت انسان بودن»، پذیرش مسؤولیت فراخوان تفکر، چشم باز کردن بر تاریخ نهیلیسم، دست شستن از غفلت و تغافل، فهم بن بست مأیوس کننده انسان امروز، دیدن تهوع آوری روزمره بودن، به جنگ انفعال و تابعیت رفتن، دست کشیدن از دروغ گفتن به خود، کنار زدنِ ترس از عوام، زبان را از توجیه ریاکارانه وضع موجود پاک کردن…. .
راه ارتجاع یعنی مسدود کردن راه تفکر، یعنی بندگی ایدئولوژیهای زمانه، یعنی توجیه قبله های سیاسی، یعنی پرگویی و کم شنوی، یعنی توقف در قرن 18 و 19 و پز تجدد دادن، یعنی خودارضایی فکری، یعنی سرکوب جوانه های فکر در نزد جوانان، یعنی انسداد اندیشه در باب وضع معاصر غرب، یعنی زوال تفکر در وجود به نفع ملالغت بازی.
انتخاب تلخ و سخت (5) بین تفکر و تحجر، بین بازگشتِ شهرآشوب و ارتجاعِ آسایش طلب، شتری است که بر هر سرایی فرود می آید. بهتر آنکه خود به استقبال آن برویم، پیش از آنکه وقت باقی مانده خود را در عالم رو به زوال نهیلیستی کنونی از دست بدهیم.

پی  نوشتها:

(1) نگارنده هنوز درباره این ترکیب، یعنی حیث قصصی، دل آرام نیست. اما از سویی به نظر می رسد کلمه تاریخ آنچنان توسط اصالت تاریخی ها استعمال کثیر یافته است که شاید بهتر باشد مانند آلمانها به دنبال کلمه رساتری در سنت و زبان خود باشیم. به اقتفای مرحوم فردید به نظر می رسد یکی از بهترین معادلها، قصه و قصص است. اما چگونه می توان آن را در ترکیبی فارسی بیان کرد و آیا ضمن معناداری می توان رسایی را نیز در آن مشاهده کرد یا نه؟

(2)این برگردان خوب را مدیون دوست فاضلم آقای هادی محمودی هستم. هر چند او خود معادل دیگری را ترجیح می دهد.

(3)هیدگر در این دوره برای نشان دادن اهمیت معنای جدیدی که او از وجود اراده می کند، به جای sein از seyn استفاده می کند. در انگلیسی معادلهای مختلفی از جمله Be-ing و Beyng استفاده می شود. اما معادلهای فارسی مانند هستو، چندان مناسب به نظر نمی رسند. از این رو، از خود کلمه وجود با برجسته کردن حروف اول و آخر آن (وجود) استفاده می شود.

(4)Wesen/Essential sway

(5) این انتخاب تلخ است چون در هر راهی که قرار بگیریم باید چیزهایی را از دست بدهیم. این انتخاب سخت است چون فهم کوره راهِ پرسنگلاخ تفکر و تمییز آن از بیراهه های عالم نمایی و فیلسوف نمایی و… که اغلب منتهی به گرایشهای ایدئولوژیک می شوند، دشوار است.
فهرست منابع:
Heidegger, Martin 1999. Contributions to Philosophy (From Enowning), trans: Emad, Parvis and Maly, Kenneth, Indiana: Indiana University Press.
هیدگر، مارتین (چاپ سوم 1385)، «سرآغاز کار هنری»، ترجمه پرویز ضیاءشهابی، تهران:انتشارات هرمس
گادامر، هانس-گئورگ، (چاپ چهارم 1390) «آغاز فلسفه»، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران: انتشارات هرمس

Advertisements
عزم تاریخی، مقدمه‌ای برای تحول تاریخی

عزم تاریخی، مقدمه‌ای برای تحول تاریخی

اشاره: مطلب پیش رو، یادداشتی است که برای نشریه سوره اندیشه نوشتم که در شماره 69-70 تحت عنوان «راه آینده چگونه گشوده می شود»، منتشر شد و سپس در سایت سوره (اینجا) بازنشر شد. این یادداشت را کمی ویراستاری کردم و اینجا بازنشر می کنم. یادداشت بعدی من هم مجدداً درباره تاریخ خواهد بود. امیدوارم در این دو یادداشت توانسته باشم چیزکی درباره حیث تاریخی و تفاوت آن با تاریخی انگاری گفته باشم، هر چند به یک اعتبار این دو صرفاً تقریری از نظر هیدگر هستند. اما به هر حال تاریخ از نظر من بسیار مهم است و اغلب گرایشهای جزم اندیش فلسفی و غیر فلسفی، در انکار تاریخی بودن انسان، مشترک هستند.  (برخی معادلها در این یادداشت و یادداشت بعدی تغییر کرده اند)

1- انسان، وجود تاریخی
نیازی به یادآوری نیست که هیدگر در سرتاسر عمر خود، تفکر را تاریخی می‌دید و سعی داشت نشان دهد که انسان بودن ما ذاتاً سری در تاریخ دارد و ما در هیچ شرایطی نمی‌توانیم خود را از تاریخ منتزع سازیم. بر این اساس دیگر سخن گفتن از تحول فکری برای انسان، به معنای تحول تاریخی او نیز هست و بالعکس، یعنی مدعی تحول تاریخی شدن، همان مدعی تحول فکری شدن است.
هیدگر زمان را شأن وجود می‌داند و از همین رو حیث زمانی را نیز ساختار ضروری دازاین می‌خواند. گذشته، حال و آینده سه وضع همیشگی دازاین است. دازاین واقع بودگی(1) دارد. واقع بودگی آن چیزی است که دازاین از گذشته تا کنون دارد، همه آن چیزی است که از گذشته در وضع کنونی دازاین حاضر می‌شود. از سوی دیگر، زمان آینده، خود را در امکانات دازاین نشان می‌دهد. افق‌های آینده نشان می‌دهد که دازاین دارای آزادی و اگزیستانس است. بالأخره زمان حال نیز با گفتار آشکار می‌شود. حیث زمانی برای دازاین، وحدت‌بخش بین گذشته به فعلیت رسیده تا امکانات آینده اوست. اساساً تمامیت وجودی دازاین را باید در سایه شأن زمانی او فهم کرد.
حیث تاریخی دازاین نیز از حیث زمانی او مشتق می‌شود. دازاین درون سنت تاریخی خودش، خود را می‌فهمد. پس تفسیری که دازاین از خود و وجود دارد، وابسته به تاریخ اوست. از همین روست که فهم وجود جز در سایه فهم تاریخ وجود ممکن نمی‌گردد. می‌توان وامداری هیدگر به نیچه، اشپنگلر و به ویژه دیلتای را در این آموزه دید. جز اینکه می‌دانیم هیدگر واشکافی تاریخ را در بستر پرسش از وجود پی می‌گیرد. همچنین هیدگر معتقد است که دازاینها، با رجوع به تاریخ، سعی دارند تا امکانات جدیدی را طرح‌افکنی کنند که درس‌آموزی از امکانات سنت محسوب می‌گردد. (جمادی/ 1385، صص 525-514)
اتحاد تفکر و تاریخ پس از دوره وجودشناسی بنیادی نیز ادامه یافت طوری که دوره میانی تفکر هیدگر را دوره تفکر تاریخی وجود (2)نیز می‌گویند و در همین دوره است که هیدگر سعی می‌کند نشان دهد تحولات وجودی، تاریخی هستند و همین تحولات تاریخی است که از زاویه دید دیگری، تحولات فکری دازاین نام می‌گیرند. تفکر، داشته وجود است و موهبتی است که به انسان سپرده می‌شود و انسان با مراقبت از آن، تفکر را بسط می‌دهد. پس هرچند می‌توان گفت که تفکری ورای تاریخ وجود ندارد، ولی تاریخی هم بدون تحول فکر، متحول نمی‌شود. او تا پایان فعالیت‌های نظری خود تلاش کرد این حیث تاریخی انسان و تفاوت‌هایش با تاریخ به معنای مرسوم را توضیح دهد.
2- تاریخ، زمان و عزم در وجود و زمان
فصل پنجم از بخش دوم وجود و زمان بطور خاص به این موضوع اختصاص یافته است و نکات ذی‌قیمتی در آن بیان می‌شود. هیدگر در این بخش یادآور می‌شود که انسان به دلیل خصلت زمانی خود، بینِ نه-دیگر (گذشته) و نه-هنوز (آینده) فعلیت می‌یابد. اکنونِ بالفعل دازاین، جایی در زمان خاصی نیست، بلکه این خود دازاین است که وجود بینابینی خود را از گذشته تا آینده همواره گسترش می‌دهد. به عبارت بهتر، انسان در زمان نیست، بلکه خصلت ذاتی وجود انسان، زمانی بودن است. تاریخ نیز در همین وجه زمانی بنیاد گرفته است و نه این که علم به موجودات گذشته باشد. (هیدگر/ 1387، صص 779-774)
در ادامه، هیدگر تلویحاً به نقد دیلتای می‌پردازد و تاریخی انگاری موجود در تفکر او را ناشی از نگاه اگزیستانسیل و نااصیل می‌خواند. چرا که در آن نگاه، تاریخ موضوع یک علم است اما از نگاه اگزیستانسیال: «تحلیل تاریخ‌مندی دازاین می‌کوشد نشان دهد که این هستنده از آن رو که «درتاریخ قرار دارد» «زمانمند» نیست؛ بل، بر عکس، تنها از آن رو تاریخمندانه اگزیستانس دارد و می‌تواند تاریخمندانه اگزیستانس داشته باشد که در کنه و بنیاد هستی اش زمان مند است.» (همان، ص780)
هیدگر سپس می‌کوشد تا حیث تاریخی انسان را به مثابه وجه انضمامی تر حیث زمانی او روشن کند. او این کار را با اتصال به معنای صاحب عزم بودن انسان(3) انجام می‌دهد. عزم را در بخش‌های قبل به تفصیل توضیح داده است. آنجا گفته است که: «ما این گشودگی و آشکارگی اصیل را که مشخص و ممتاز است و در خودِ دازاین وجدان به آن شهادت می‌دهد –یعنی این خودفرافکنی بر خویشمندترین مقصر بودگی را که پرده پوش است و آماده ترس آگاهی- مصممیت {یا عزم} می نامیم.» (همان، ص637)
همان جا هیدگر تأکید دارد که عزم داشتن، همان حقیقت اصیل دازاین است و نیز یادآور می‌شود که این حقیقت، دازاین را جدای از عالم خود و چیزی پادرهوا نمی‌کند، بلکه مبتنی بر بودن-در-عالم دازاین است و انسانی که عزم جزم دارد، کاملاً مبالات دیگر انسان‌ها را دارد. دازاین آزاد شده از نسب عرفی و رهایی یافته از خلقیات عامه (مانند کنجکاوی و پرگویی) اکنون می‌تواند زبان وجدان دیگر انسان‌ها شود. در مراحل بعدی هیدگر توضیح می‌دهد که این عزم جزم شده مربوط به امکانات همان عالم است و نیز این که «مصممیت یعنی به خود مجال فراخوانده شدن دادن برای برون آمدن از گم گشتگی در همگنان» (همان، ص 641)
راهی که هیدگر برای اتصال عزم جزم با حیث تاریخی انسان نشان می‌دهد از توجه به تقدیر(4) می‌گذرد. دازاین چون ذاتاً دارای همبودی است، پس تقدیر او هم که از اگزیستانس او حاصل می‌آید، جمعی است. وی متذکر می‌شود که همان طور که نمی‌توان ارتباط دازاینها را باهم بر اساس جمع و ترابط سوژه‌ها دانست، پس تقدیر جمعی هم ماحصل تقدیرهای فردی نیست، بلکه تقدیرهای فردی، قبلاً در تقدیر جمعی رهنمون شده‌اند. (همان، صص 794-793)
تنها دازاینی می‌تواند تقدیر خود را بر عهده بگیرد و به استقبال زمان آینده برود که از قبل حیث زمانی متأصل را تجربه کرده باشد. چنان دازاینی در واقع از دل امکانات خودِ عالم به عزم می‌رسد و با بازخوانی همین امکانات است که عزمی تاریخی رخ نشان می‌دهد. چنین دازاینی باید نخست خود را از پریشانی گذشته متعارف خود رها کند تا بتواند در دل این جمعیت خاطری که می‌یابد، راهی برای پرسش پیدا کند. آن پریشانی گذشته، پریشانی تاریخی دازاین در عالم است. بنابراین، سرگشتگی تقدیری-تاریخی دازاین و نیز میان مایگی او در فرار از مقام عزم، هر دو هم ریشه هستند. به زبان ساده‌تر، عدم ورود آدمیان به ساحت تفکر و تحول تاریخی، هم ریشه است با عدم ورود او به ساحت مسؤولیت پذیری و فرا رفتن از زندگی غافلانه.
3- عزم، در سایه تفکر تاریخی وجود
هرچند بیان هیدگر در وجود و زمان تقریباً مکفی به نظر می‌رسد، اما بد نیست نیم‌نگاهی هم به نظر او در کتاب افادات به فلسفه (5)بپردازیم که برخی آن را محور تحول فکری بعدی هیدگر دانسته‌اند. هیدگر در فصل پیش چشم، صفحاتی را به این موضوع تخصیص می‌دهد که البته محتوای آن چندان با وجود و زمان متفاوت به نظر نمی‌رسد.
هیدگر در این اثر به صراحت بیان می‌دارد که آن چیزی که اختصاص به عزم دارد، در واقع اختصاص به گذار از مدرنیته به چیزی غیر از آن دارد. جالب آن که در ادامه، پس از طرح چند پرسش درباره عزم، این بار هم به توضیح حقیقت تاریخی وجود می‌پردازد و به این بهانه اشاراتی به وضع تاریخی فلسفه و منطق نیز انجام می‌دهد. سپس اذعان می‌کند: تذوت ذاتی وجود، در از آنِ خود کردن عزم است که ذات بخشی می‌کند و این را چیزی می‌داند که ما به آن علم نداریم، بلکه به آن نیاز داریم و اینجاست که برای وجود، میدانی باز می‌شود. هر آن چیزی که عزم را بنیاد می‌گذارد، همان چیزی است که پرسش از حقیقت وجود را بیدار می‌کند. (Heidegger, 1999/ pp. 65-66 )
هیدگر در ادامه و پس از توضیح بیشتر درباره ارتباط عزم با تذوت وجود و حقیقت تاریخی وجود، می‌پرسد: به چه وسیله‌ای عزم جزم می‌شود؟ و چنین پاسخ می‌دهد: به وسیله ‌آیندگان. آیندگان کسانی هستند که جلوتر از بقیه مردمان فکر می‌کنند و البته بعدها تابعان فراوانی پیدا خواهند کرد. (Ibid / p 66) هیدگر معتقد است که اصحاب عزم، کسانی هستند که خود را محو در فضای غول سان تکنیکی نکرده‌اند، بلکه آن‌ها به خاموشی و استنکاف وجود توجه دارند. اما با اینحال چون سرنوشت مردمان گره خورده به این روزگار ماشینی و کمیت زده است، ناگزیر چنین عزمی، باید تا حدی، سری هم در این ایام و روزگار داشته باشد. اما عزم باید بتواند زمان-مکان را افتتاح کند، در چنان مجالی است که لحظاتی ذاتی و عمیق‌ترین تأملات رخ می‌دهد. bid / pp. 67-68) )
هیدگر سپس سعی می‌کند بیشتر از وجود و زمان محتوای عزم را توضیح دهد و نشان دهد که اولاً این عزم درباره بنیادی‌ترین وجوه تاریخ و انسان است، ثانیاً این عزم با انتخاب‌های عرفی تفاوت فراوان دارد. در انتخاب با چیزی حاضر در پیش رو مواجه هستیم (و در این باب شاید با حیوانات تفاوت زیادی نداشته باشیم) اما در عزم به دنبال امری هستیم که هنوز نیست. عزم باید درباره عمیق‌ترین چیزها باشد، عزم برای نجات انسانهاست. نجات انسان‌ها از خطری که به نهایت خود رسیده است. (نیست انگاری) Ibid / p69 ))
در مجموع می‌توان از کلام هیدگر چنین برداشت کرد که عزم، حرکت انسان برای گذار از زندگی عرفی و نیز محو کردن خود در فضای نهیلیستی رایج است و اگر چنین عزمی در کمال خود صورت پذیرد، منجر به پرسش‌های عمیق تاریخی و تحولات بزرگ می‌شود. به هر حال، عزم مقدمه واجب باز شدن امکان چنان پرسش‌هایی است.
4- عزم، مقدمه واجب برای ایران امروز
وقتی مدعای آن را داشته باشیم که قومی می‌تواند تحول تاریخی را تجربه کند، یعنی پذیرش آن که توان تجربه تحول فکر برای آن‌ها فراهم است. این خود به معنای آن است که می‌توان پیشاپیش انتظار داشت چنان قومی به معنای عزم برسد یا حتی رسیده باشد. از کجا می‌توان فهمید که ملتی عزم خود را برای تحول جزم کرده است؟
بی‌شک وقتی عزم را به معنای عزم تاریخی و مقدمه‌ای برای تحول تاریخی بدانیم، نمی‌توانیم آن را تحویل به انتخاب‌های جزئی بکنیم. اما پرسشی که اینجا خود را نشان می‌دهد این است که آیا اگر ملتی یا قومی، در مقدمات حرکت به سمت یک عزم اگزیستانسیال، که طبعاً ترک معضلات اخلاقی و محوشدگی در زندگی عرفی، از اقتضائات آن است، لنگ بود، می‌توان از او انتظار عزم تاریخی داشت؟ مگر نه این که عزم تاریخی یعنی حرمت زبان را داشتن و از ژاژخایی دوری گزیدن؟ مگر نه این که عزم تاریخی نیازمند توقف و احتیاط است نه شعف و انبساط؟ مگر نه این که عزم مقامی است نیازمند فرصت و نه طرح‌های عجولانه؟ غرق‌شدگی در عجله و پرگویی و کم شنوی، فرصت هر قومی را برای عزم زایل می‌کند.
یکی از بهترین پیشنهادها برای تحقق عزم، نگاه به عزم به مثابه امری انفسی و فکری است که لازمه ذات چنین چیزی، اجتناب از منهیات و رذائل است و جدیت در زندگی. اساساً عزم جز با جدی گرفتن ممکن نمی‌شود و نمی‌توان جز به این طریق، از پریشانی رها شد. عزم در همان آغاز تحقق، خود را در زندگی همین عالم نشان می‌دهد و بیانگر آن است که قومی عزم خود را جزم کرده‌اند تا نجات بیابند و نجات دهند. مناسب تر آن که برای چنین خواستی بجای اصطلاح عزم ملی که تداعی گر تصمیم‌های جزئی است، از عزم تاریخی بهره برده شود. عزم تاریخی، همان چیزی است که به واسطه آن راه آینده یک قوم آشکار می‌شود و البته چیزی از خود را نیز در عالم امروزی آن‌ها نشان خواهد داد.

پی نوشت:

(1)Faktizität / Facticity

(2)Seynsgeschichtliches Denken/ Be-ing-historical thinking

(3)Entschlossenheit/ Resoluteness

(4)Geschick/ Destiny

(5)Beiträge zur philosophie/ Contributions to Philosophy

منابع:
1- جمادی، سیاوش، (1385) زمینه و زمانه پدیدارشناسی، جستاری در زندگی و اندیشه‌های هوسرل و هایدگر، تهران، ققنوس، چاپ اول
2- هیدگر، مارتین، (1387) هستی و زمان، جمادی، سیاوش، تهران، ققنوس، چاپ دوم
3- Heidegger, Martin, (1999) Contributions to Philosophy (From Enowning), Trans. Emad, Parvis& Maly, Kenneth, Indiana University Press, Indiana

داعشی وجود ندارد

داعشی وجود ندارد

مقدمه:

در ادامه یادداشت کوتاهی را خواهید خواند که در سایت سوره اندیشه (پرونده ویژه گروههای تکفیری) منتشر شد (اینجا). به دلیل اختصار آن یادداشت تصمیم گرفتم مقدمه ای بر آن بیافزایم تا شاید کمی امکان برقراری ارتباط با آن فراهم شود. از این که به دلیل تعلل سوره اندیشه آن را زودتر منتشر می کنم، عذرخواهم.

از ابتدای جنگ سوریه و نیز با ظهور گروه داعش که تا حد قابل توجهی القاعده و النصره را به محاق برد، شاهد انبوهی از تحلیل های نادرست و در بهترین حالت نیمه کاره هستیم که مهمترین ویژگی مشترک همه آنها، فکر نکردن است. سوسیالیستها، لیبرالیستها، ناسیونالیستها، بنیادگرایان مذهبی، آتئیستها، شبه-فیلسوفها و… هر یک سعی دارند به بهانه این اتفاق، مجدداً ادبیات خود را به ساده ترین شکل ممکن بازتولید کنند و آن را همچون چماقی بر سر رقیبان بکوبند. در این میان، هیچ کس متوجه نیست که داعش خطری بزرگ است که از درون ما را می خورد و برای تک تک ما که از پشت مونیتور لم داده ایم و آن را تماشا می کنیم یک تهدید است. حجاب بین ما و داعش روزی از بین خواهد رفت و اگر فکری برای این حال فزاینده نکنیم خیلی زود وقت را از دست خواهیم داد.

قبلاً در یادداشتی (اینجا) گفته بودم که داعش یا طالبان و امور مشابه را نباید و نمی توان خارج از وضع دنیای مدرن دید. دنیایی که بزرگترین و خانمان سوزترین جنگهای جهانی در آن رخ داده است و حیرت آورترین شکنجه ها و جنایتهای جنگی در قلب آن رخ می دهد. البته در این میان نباید منکر وضع خاص خاورمیانه هم شد. خاورمیانه، همواره به عنوان وضع مقابل غرب معرفی می شود. چیزی که اگر اهل آن باشیم باید شرمسار باشیم و اگر نه، هنگامی که از پشت تلویزیون در حال رصد تصاویر آن هستیم، باید خدا را شکرگذار باشیم. خاورمیانه کانون رقابت برای قدرت صرف بین قدرتهای بزرگ و منطقه ای شده است و این می رود تا به زودی خاورمیانه را با انبوه ثروتهایش و تاریخی طولانی از تکوین تمدن در آن، تبدیل به یک ویرانه کند.

همچنان که تاریخ سلفی گری، تاریخ همه گروههای مطلق گرای مذهبی منطقه، تاریخ سیاست بی بنیاد ما و… در سرنوشت شوم ما مؤثر است، تاریخ غرب و نهیلیسم نیز در وضع ما مؤثر است. نهیلیسم، اجازه وجود هیچ معنایی را در حیات انسان نمی دهد. نیچه قبل از جنگ اول جهانی پیش بینی کرده بود که بی بنیادی انسان، به زودی او را در کام جنگهایی مخوف فرو خواهد برد. سخنان نیچه و متفکران امروز به طاق نسیان کوفته شده است و انسان همچنان بر طبل بی معنایی و نهیلیسم می کوبد. امروزه غرب می ایستد و از بین رفتن میراث تاریخی بشر را در موصل مشاهده می کند. غرب می ایستد و قتل عام و به اسارت رفتن غیر نظامیان را مشاهده می کند و نهیبی به قدرتهای منطقه نمی زند. اگر به جای دانشجویان شیعه تکریتی قتل عام شده در سبایکر، هزار و هفتصد سگ بیابانگرد کشته شده بود، همه دنیا آه و ناله می کردند و شبکه های اجتماعی پر می شد از دادخواست این مردگان. اما جهان در برابر قتل عام تدریجی شیعیان و تضعیف همه قدرتهای مخالف غرب به هر قیمتی که باشد، ساکت است. صاحبان ایدئولوژی های به ظاهر بسیار متفاوت از داعش، به راحتی با آن همکاری می کنند. براستی چه معنایی برای ایدئولوژی پس از این باقی مانده است؟ داعش خود به کدام ایدئولوژی وابسته است؟ این چگونه ایدئولوژی است که با همه اضداد خود می سازد و خود نیز معلوم نیست چه می خواهد؟ این چه ویرانگری است که معلوم نیست چه چیزی را می سازد؟

رسانه چه نقشی در هویت داعش دارد؟ آیا جنگ خلیج فارس اتفاق افتاد؟ آیا قتل عام مردم عراق توسط یک گروه خارجی انجام شد؟ البغدادی کیست؟ کجا منبر رفت؟ چرا توئیتربازها زودتر از بخش نظامی عملیات خود را آغاز می کنند؟ چرا داعش تبدیل به یک سریال شده است؟ چه چیزی اجازه می دهد تا جنایات داعش اینقدر تحمل پذیر و جالب توجه باشد؟ اصلاً داعش هست؟ چه کسی آنان را دیده است؟ آیا داعش یعنی یک پرچم سیاه؟

متن:

در زمان حمله داعش به عراق، همه تحلیل گران غافلگیر شدند. هیچ کس تقریباً نمی دانست چه شده است و باید چه گفت. مگر می توان شهرهای چند میلیون نفری نسبتاً مدرن عراق را که با ارتش محافظت می شود با استفاده از چند ماشین غیر نظامی تصرف کرد؟ ارتش عراق کجاست؟ سپاه قدس کجاست؟ مستشاران غربی کجایند؟
همه غافلگیر شدند جز تعداد معدودی از فعالان رسانه ای عرب زبان. کسانی که در شبکه های اجتماعی فعال بودند و چندان فریب این نام، «داعش» را نخورده بودند. از نظر آنها، هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده است. این قصه سر درازی دارد…
البته عده دیگری هم بودند که غافلگیر نشدند. این عده هیچگاه غافلگیر نمی شوند. غافلگیر نمی شوند چون اتفاقی برای آنها رخ نمی دهد. نام آنها فیلسوف است. بسیاری از اهل فلسفه در کشور ما، بر این گمان اند که آنچنان در مبادی حکمت و کلیات امور غور دارند، که اگر چیز جدیدی هم رخ دهد که اندکی ارزش فکر کردن داشته باشد، باید برای فهم آن به سراغ کتابخانه خود بروند و از دل این کتاب و آن کتاب فلسفه، راهی پیدا کنند تا پدیدار را توضیح دهد. البته چه بهتر که کار به اینجاها نکشد و در پشت میز تحریرشان، با همان ادبیات همیشگی، یعنی همان چند تا کلیدواژه ای که همه عالم و آدم را با آن توضیح می دادند، این را هم تعیین تکلیف کنند.(رورتی چه خوب اینها را دست می اندازد: «فیلسوفان صندلی تحریری»)
بیچاره فلسفه که در عصر کنونی و در کشور ما از پرسشهای انضمامی جدا افتاده است. فلسفه این دسته درواقع همان الهیات معکوس و منسوخ است. پرسش درباره قرمه سبزی باشد یا داعش، فرقی نمی کند، پاسخ تکرار چند کلیدواژه است که با شأن اهورامزدایی و اهریمنی، پیشاپیش تکلیف همه چیز را معین کرده است. جواب معلوم است، کیفیت آن مجهول است و پرسش از آن بدعت است. این زبان حال است و چه سنخیت عجیبی دارد این جمله با موضوع این یادداشت.
راقم این سطور برای اجتناب از افتادن در همان چاهی که دیگران را از آن برحذر داشته است، به طرح چند ملاحظه در شرط امکان فهم داعش اکتفا می کند.
1- داعش در ارتباط وثیق با رسانه حرکت می کند. عملیاتهای اصلی داعش در شبکه های اجتماعی انجام می شود. طرفداران آنها این عملیاتها را قبل از رخ دادن اعلام می کنند. داعش از تکنیکهای حرفه ای فیلم سازی برخوردار است. این تکنیکها، او را توانا می سازد که در قطر قتل عام انجام دهد و محل آن را لیبی اعلام کند، مراسم اعدام برگزار کند، جشن بیعت بگیرد… تقریباً هیچ یک از مراسمات تصویری آنها نیست که کاملاً حرفه ای و سینمایی اجرا نشده باشد. در استناد اغلب آنها تردیدهای جدی وجود دارد. هر چه هست، این قدر هست که امروزه همه ما مردمی که خود را از داعش دور می بینیم و آن را ابژه مقابل خود قلمداد کرده ایم، هر روز پای تلویزیون، منتظر ادامه سریال هستیم. سریالی که به زیبایی نشان میدهد داعش چقدر تنفر برانگیز است و باید از آن تنفر داشت و شاید روزی هم اجازه داد تا عوامل دیگری، سوپرمنی، بت منی…وارد سریال شوند و کلک آدم بدها را بکنند. اگر بودریار امروز زنده بود شاید می گفت: داعشی وجود ندارد.
2- داعش را نمی توان به همین راحتی از گذشته مبرا کرد. داعش بی هیچ شک و تردیدی خود را به سلفی ها منتسب می کند. درباره آنها و ارتباطاتشان بسیار گفته شده است. حداقل این هست که مردم شیعه عراق، به ویژه مسن ترها از دیدن داعش شوکه نشدند. آنها داعش را قبلاً در کوچه و خیابان و خانقاه دیده بودند. نزدیک ده سال است که آنچه امروز داعش می خوانندش، آنها را در کوچه و خیابان قتل عام می کند و رسانه های دنیا، آن را سانسور می کنند. شیعیان عراق هنوز صدام را فراموش نکرده اند و می دانند اینها همان افسرانی هستند که زمان صدام صدها هزار شیعه عراقی را قتل عام کردند، زنده به گور کردند، سوزاندند، در بین دیوارها گذاشتند و… . مردم شیعه عراق سالهای طولانیست که عادت کرده اند در بایکوت خبری دوست و دشمن، به پای هموطنان غیر شیعه خود بسوزند و بسازند، تا روزی که دیگر شیعه ای وجود نداشته باشد.
3- داعش هر چه هست، سازمان نیست. سالها قبل، حمید اسماعیلی در کتاب القاعده از پندار تا پدیدار، نشان داده بود که القاعده هیچ سازمان قابل ردیابی نیست. القاعده شبکه ای شبه ایدئولوژیک است. داعش رادیکال شده القاعده است. داعش اراده به قدرت القاعده، -اگر چنین گروهی باشد- در شکل برهنه است. راقم این سطور سالها قبل در کتاب وهابیت در جهان اسلام پس از 11 سپتامبر تأکید کرده بود که وهابیت دیگر یک مذهب نیست. وهابیت را حتی نمی توان یک ایدئولوژی خواند. وهابیت و شکل امروزی آن داعش، حال و هوای امروزی بخش عمده ای از جوامع اهل سنت است. همانجا توضیح داده شده بود که وهابیت تلاشی است برای انتقام گرفتن از تاریخ. این ایده مشترک وهابیت و سلفیها که باید به دوره پرقدرت و پرشکوه خلافت بازگشت و مسببان این انحطاط را که در درجه اول شیعیان هستند، نابود کرد، امروز شکلی عینی پیدا کرده است. بنابراین است که داعش همه جا هست. داعش در پی آن است که تاریخ را حذف کند. تاریخ از نظر او وجود ندارد. می توان همه چیز را مهندسی کرد و از نو ساخت. داعش به دنبال بازگشت به تاریخی است که وجود ندارد. اتفاقاً داعش اینجا به دلالی ایدئولوژی، بسیار فیلسوفانه عمل می کند. مگر شما اهل فلسفه نمی گویید: پیش به سوی عقلانیت ناب؟! پیش به سوی وحدت اروپا؟ پیش به سوی روح مطلق؟ بجای این تعابیر بگذارید: پیش به سوی اقتدار خلافت مقدس. این سرنوشت هر آن تفکری است که تاریخی بودن ذاتی انسان را نمی بیند و بر این توهم است که می توان با دور زدن تاریخ، به تمنای خود رسید.
4- داعش هر چه باشد غیریتی است حلولی از خود غرب. تاریخ بنیادگرایی به صراحت نشان می دهد که سازماندهی بنیادگراهای اسلامی توسط غرب انجام شده است. نگاه ایدئولوژیک به دین، یعنی نگاهی مهندسی-ضدتاریخی هم ازدل غرب و تفسیر مدرنیستی دین برآمده است. امروز هم چنانچه بسیار گفته شده است، داعش قرابت غیرقابل انکاری چه در سازماندهی و رزم و چه در کیفیت معرفی خود با سایر ایدئولوژی های غربی دارد. کیفیت قتل عامها و جنگ داعش، تقریباً همان است که در غرب هم متداول بوده است. اگر کسی حوصله مطالعه درباره قتل عام و هتک حرمت مسلمانان الجزایر توسط فرانسوی ها را ندارد و یا نمی داند در جنگهای داخلی اروپا چه اتفاقاتی رخ داده است و یا درباره هولوکاست هم شک دارد، لااقل به حافظه خود مراجعه کند و ببیند که چگونه صربها همه این جنایات داعش را علیه هموطنان خود انجام داده اند. خوی شکنجه گری و لذت سادیک بردن از قتل و تجاوز، یک رخداد غربی است و نه شرقی. در شرق جنایتهای جنگی برای تحکیم قدرت حاکم و ایجاد سیطره تام او انجام می شد. این در غرب است که با رسانه ای شدن عالم، برای قتل و تجاوز شکلی زیبا و جذاب یافته می شود. بی شک بسیاری از جوانان غربی حاضر در داعش، خود را در حال انجام یک بازی رایانه ای می بینند.
5- «ولی نصر» سالها قبل گفته بود که جنگ شیعه و سنی در خاورمیانه ظاهر تئولوژیک دارد و باطن آن، جنگ برای قدرت است. هر چند این سخن کاملاً هم درست نیست، اما نمی توان انکار کردکه داعش هیچ ایدئولوژی خاصی ندارد. داعش یعنی منازعه ایدئولوژیک بدون ایدئولوژی. در این منازعه، تقریباً با همه معامله می کند. همه ایدئولوژی های به ظاهر دشمن، از او گاهی حمایت می کنند. داعش حتی با خودش هم درگیر است و نمی تواند آنقدر ایدئولوژی منسجمی داشته باشد که لااقل در نزد خود به اتحاد برسد. برای این که داعش، وجود خاصی ندارد. داعش یک ضد وجود است. داعش یک نابودگر و بت شکن است. او همه بتهایی را که ما در تاریخ پرستیده ایم می شکند. او حتی تبر خود را هم می شکند و شکسته های آن را بر گردن بت بزرگ، یعنی اراده به قدرت می آویزد. داعش قدرت برهنه نهیلیستی است. داعش آخرین سخن تاریخ است.