هیدگر و آینده ای ورای ایدئولوژی

اشاره: به دنبال مطلب قبلی این وبلاگ، قصد دارم این جا به چند فقره از سخنان مارتین هیدگر درباره جهان بینی و فلسفه مردمی اشاراتی کنم. این فقرات از این لحاظ مورد توجه صاحب نظران قرار گرفته اند که در آن تفاوت ذاتی ایدئولوژی با فلسفه نشان داده می شود و سعی می گردد ارتباط فلسفه با فرهنگ هم بیان گردد. به اعتقاد راقم این سطور، این صفحات اندک، هم فاصله هیدگر را با هر نوع فکر ایدئولوژیک نشان می دهد و هم فاصله هیدگر را با فلسفه زندگی و به یک تعبیر دیگر با آنچه امروز به نام فلسفه های پست مدرن خوانده می شود. فلسفه های پست مدرن اغلب نهیلیستی و ابسورد هستند و هیدگر پست مدرن نیست. مشکلی هم البته وجود دارد و آن این است که مطالبی که من نقل می کنم مربوط به کتاب(؟) مجمل افاداتی به فلسفه ((Beiträge Zur Philosophie (Vom Ereignis)) است که بنابر وصیت هیدگر بعد از مرگ او منتشر شده است. برخی بر آنند که این کتاب در واقع یادداشتهای هیدگر برای نگارش اثری بزرگ بوده است اما به دلیل تحولات فکری خود هیدگر در دهه پنجاه، به سرانجام نرسیده است. زمان نگارش این کتاب در دهه سی و تقریباً همزمان با عضویت هیدگر در حزب ناسیونال-سوسیالیسم است. من از روی ترجمه عماد و مالی نقل می کنم.

هدیگر قبلاً هم در کتاب مسائل اساسی پدیدارشناسی (Die Grundprobleme der Phänomenologie)، وارد بحث از جهان بینی شده بود، ولی به هر دلیل آنجا با احتیاط و کمی در لفافه سخن گفته است. چون این کتاب به فارسی ترجمه شده است، همگان می توانند با مراجعه به آن، (بند 2) یک آشنایی اولیه از موضوع به دست آورند.

بند 14 کتاب افادات (philosophie und weltanschauung) نیز، با چند جمله کلیدی و کمی حیرت آور آغاز می شود:

«فلسفه ناکارآمد است اما در عین حال دانشیست اشرف.

فلسفه ثمره بخش است، اما به ندرت تحقیقی درباب حقیقت وجود داشته است.

فلسفه بنیاد حقیقت است در حالی که از آنچه حقیقی تلقی می شود، جدا می شود.

فلسفه می خواهد به سوی آغاز تاریخ عقب برود و بنابراین می خواهد با ورای شخص برود.»

هیدگر در سطرهای آغازین سعی می کند ویژگی آغاز گری فلسفه را و تفاوت آن را با جهان بینی (weltanschauung) که یک تصویر دقیق و متصلب از عالم است، متذکر شود. از نظر او در برابر این ویژگی آغازگرایانه، جهان بینی همواره یک پایان است. «جهان بینی باید همواره هر امکان جدیدی را رد کند تا بتواند خود را حفظ کند.» در همین بخش هیدگر در توضیح ناتوانی فلسفه، اشاره ای هم به نقش «علم» (science) در فلسفه می کند و تعریضی هم به اصطلاح فلسفه علمی (wissenschaftlicher Philosophie) دارد تا نشان دهد آن فلسفه مد نظر او چنین گرایشهایی نیست و فلسفه های قرن نوزده و اوایل قرن بیستم، توان فائق آمدن بر این سیطره علم و جهان بینی را ندارند.هر چند انکار نمی کند که این فلسفه ها هنوز در پی آن هستند که در برابر معرفت اعتباطیِ جهان بینی ها از فلسفه به مثابه بنیاد یک معرفت یقینی سیستماتیک دفاع کنند. با این حال نه معرفت شناسی و نه وجودشناسی با پرسش اصلی فلسفه درگیر نیستند. چرا که وجودشناسی هم امروزه رشته ای است در کنار سایر رشته ها و هنوز موفق به نجات پرسش قدیمی فلسفه یعنی پرسش از وجود موجود (τί τὸ ὄν) نشده اند.

هیدگر اینجا با تعریض به اثر دیگر خودش، عصر تصویری شدن جهان، (Die Zeit des Weltbildes) که احتمالاً همزمان با این اثر بوده است(1938) یادآوری می کند که: «»جهان بینی» هم مانند سیطره «تصویر جهان»، یک ثمره طبیعی مدرنیته است، نتیجه ای از متافیزیک مدرن.» هیدگر با ادامه و ذکر مثالهایی دیگر وارد بحث مکانیکی شدن (Machenschaft) به عنوان یکی از ویژگی های غرب امروز می شود. نمی دانم آیا این اصطلاح را در آثار بعدی خود هم بکار برده است یا نه ولی احتمالاً این منشاء ایده پرسش از تکنولوژی است که بعدها انجام خواهد داد. از نظر وی، جهان بینی همواره با مکانیکی شدن التزام دارد (جالب اینجاست که ظاهراً باید بر عکس می گفت و نگفت) چرا که در خصلت سیطره طلبی هر دو مشترک و مناسب یکدیگر هستند. هیدگر نتیجه گیری می کند که نباید جهان بینی و فلسفه را با یکدیگر قابل مقایسه دانست و در این میان مثالهای مختلفی از دیدگاههای عمومی یا نخبگان که باعث تداوم دوری فلسفه از ذات خود می شود، ذکر می کند.

در ادامه هیدگر با تفاصیل بیشتری نشان می دهد که نمی توان بر جهان بینی و بنیاد آن فائق آمد جز با پرسش کردن از آغاز تاریخ و رفتن به ورای خود. دیدگاههای سیاسی و ایمان مسیحی از نظر او هر دو دارای یک اشتراک هستند و آن نفی خلاقیت و بسته قرار دادن فکر است. دقت داشته باشیم که از نظر هیدگر فلسفه مدرن به سرعت در حال تبدیل شدن به جهان بینی است.

هیدگر در بند 15 (Die Philosophie als Philosophie eines Volkes) باز هم شروع جالب توجهی دارد که همچون بند پیشین می تواند برای ما ایرانی ها هم قابل تأمل باشد: «چه کسی انکار خواهد کرد که فلسفه، فلسفه «از مردمانی» است؟» هیدگر مثالهای آشکاری می زند از این که هر فلسفه ای، مثلاً ایده آلیسم، به قومی، مثلاً آلمانها تعلق دارد. اما او مایل است تا از معنای چنین اقوال مبرهنی پرسش کند. سپس در تعریض به مارکسیستها می گوید آنچنان کسانی که از فلسفه مردمان یا فلسفه برای مردمان سخن می گویند، ویژگی خاصی را برای مردم قلمداد می کنند. اما «به چه طرقی، مردم، مردم می شوند؟ آیا مردم(ی)، همان چیزی می شوند که هستند؟ اگر چنین است، پس یک مردم، چیستند و ما چگونه می توانیم بفهمیم که اولاً، یک مردم بطور کلی یعنی چی؟ ثانیاً، این یا آن مردم یعنی چه؟ ثالثاً، ما خودمان از کدام نوع مردم هستیم؟»

آیا با اصل قرار دادن چیزی به نام ایده مردم، ما می توانیم بفهمیم مردم چیست؟ یا اینکه بر عکس یک ایده را مفروض گرفته ایم و از این طریق راه را برای فهم هم مردم و هم هر آنچه از طریق مردم کسب اعتبار می کند، می بندیم؟ از نظر هیدگر سخن از مردم گفتن نباید مانع فهم شأن وجودمند انسان (دازاین) شود. مردم زمانی مردم می شوند که عده ای از آنها پیدا می شوند و برای آن قوم معنابخشی می کنند. در چنین شرایطی مردم از احوال و هنجارهای قبلی خود خارج می گردند و اینجاست که فلسفه مردمی واقعی، مردمان را از آنِ فلسفه می کند. بنابراین، « فلسفه مردم نمی تواند بر اساس برخی احوال یا توانایی ها برآورد یا تجویز شود. در مقابل، تفکر درباره فلسفه، تنها زمانی از «مردم» بیرون می آید که آن تفکر دریابد که فلسفه، باید از خویشمندترین اساسش بیرون بجهد و اینکه این جهش، فقط زمانی می تواند موفق شود که فلسفه بماهو هنوز تعلق داشته باشد به نخستین سرآغاز ذاتی خویش.» این سرآغاز ذاتی از نظر هیدگر همان پرسش از وجود، و نه وجود موجود است که می توان چنین آن را نگاشت: وجود چگونه به حقیقت می رسد؟ یا حقیقت وجود چگونه هست؟ از نظر هیدگر تنها در این حالت است که سرنا از ته گشادش زده نمی شود و ما می توانیم امید داشته باشیم که مردمان، مردمانی بشوند که با فلسفه اتحاد یافته اند و نه این که فلسفه تبدیل به ایدئولوژی یا جهان بینی منتسب به مردم ادعایی گردد.

اضافه کنم که از نظر نگارنده این سخنان هیدگر کاملاً در بستر یک تفکر عمیق فلسفی قابل فهم است و به هیچ عنوان نباید به آن ماهیت هنجاری و سیاسی داد. سیاست و زندگی روزمره تایع اقتضائات از قبل موجود است و باید با منطق خود جلو برود.تمامی آنچه یک فیلسوف بزرگ می گوید، تلاش برای ساختن دنیای دیگر و به قول خود هیدگر، آینده است و نه حل معضلات روزمره. در مسائل روزمره فیلسوف با سایر مردم تفاوتی ندارد، الا این که سعی می کند از دل همین امور عادی، بنیادهای تخریب شده را که از چشم دیگران پنهان است کشف کند و برای آن فکری کند. لازمه این کار این است که فیلسوف خودش را از اقتضائات زندگی روزمره منتزع کند، اما این انتزاع اگر درست صورت بگیرد، عین انضمام است، چون نزدیک ترین و خویشمندترین چیزها را برای ما به ارمغان خواهد آورد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s