تخریبِ زیست جهان یا جهان مخروب؟

دوست عزیز و فاضل جناب آقای علی نجات غلامی، متنی تحسین برانگیز (اینجا) درباره وجه فکری افزایش خشونت و بشر ستیزی در خاورمیانه نوشته است که امیدوارم علی رغم طولانی بودن، آن را مطالعه کنید. هر چند بنده با اغلب وجوه این نگاه موافقم، اما به دلیل ارادتی که به ایشان دارم، بد ندیدم چند ملاحظه را هم به اختصار مطرح کنم:
جناب غلامی، معتقد است ظهور چیزی همچو داعش، بازگشت به قرون وسطی و محاصره دانشگاه پاریس توسط کلیساست. ایشان معتقد است که در برابر این خردستیزی، نحوه ای خردگرایی وجود دارد که در ذات خود فراتر از مدرنیته است. اگر ما به سوی احیای این خردگرایی نرویم، زیست جهان خود را فارغ از هر قومیت و مذهبی که به آن تعلق داشته باشیم، تخریب می کنیم. دلیل از هم پاشیدگی بیش از پیش خاورمیانه نیز از بین رفتن بیش از پیش عقل است.
به نظر من، اگر خود هوسرل هم می خواست امروز درباره این وقایع سخن بگوید، خیلی متفاوت از این متن نمی گفت. آقای غلامی، نکته ارزشمندی را دریافته است، نکته ای که من نیز گهگاه با ادبیات دیگری به آن اشاره کرده ام(پست مغولها را به یادآورید). امروز جهان در خطر تخریب بزرگی قرار دارد. اگر اتفاق خاصی رخ ندهد، شاید ما آخرین روزها یا ماههای تمدن در کره زمین را سپری می کنیم. یک وجهی از این مساله را ایدئولوژی زدگی می نامم.
اما این حقیقت وجه دیگری هم دارد. اسرائیل چنان که بارها خود گفته است، یک کشور مدرن و مدعی نمایندگی عالم مدرن است. اغلب کشورهای مرکزی عالم مدرن، همان کشورهایی که آقای غلامی معتقد است با فلسفه لایب نیتس به روح واحدی دست یافتند، سرتاپا حامی اسرائیل اند و دربرابر داعش نیز ساکت اند.
آیا براستی این امر و نیز اتفاق افتادن بزرگترین جنگهای تاریخ بشر در قرن بیستم و نسل کشی ها و شکنجه های سازمان یافته آن، یک امر اتفاقی است؟ آیا گوهر فراتاریخی عقلانیت مدرن، در ذات خویش بیشتر دیالوگ است یا بیشتر حاکمیت بخش است؟ چرا دیالوگ باید در زمان فترت این گوهر دیده شود؟ هیدگر و هوسرل و گادامر و دریدا پیش از این کجا بودند؟
آیا غلبه، همان غلبه ای که هابز و ماکیاول (ماکیاوللی!) می گفتند، امری منفک از مارکسیسم و فاشیسم است؟ آیا لیبرالیسم ذات گراست که در اروپا سر تا پا تابع و حامی اسرائیل است یا لیبرالیسم منفعت گرا که در خود آمریکا هم هنوز گفتمان غالب نیست؟
حقیقت این است که به نظر می رسد این خود عقلانیت غربی و خود زیست جهان غربی است که ما را به این نقطه رسانده است. یکی از مهمترین وجوه این عقلانیت، فرافکندن هویت مقابل به مثابه امری متفاوت و واجب الطرد است. این هویتی که باید سرکوب شود، روزی قرون وسطی بود. با آگاهی از این که قرون وسطی خیلی هم از تمدن غرب امروز غریبه نبود، همچنین با محو شدن قرون وسطی، امروز این هویت مقابل که باید سرکوب شود در خاورمیانه و گاهی در اروپای شرقی جعل می شود. در تداوم همین فکر است که ما امروز باید به مثابه حاشیه عالم مدرن در توحش به سر ببریم. آیا این توحش اقتضای ضروری زندگی در خاورمیانه است؟ نه. هیچ توحشی اقتضای ذاتی هیچ حیاتی نیست. ولی متاسفانه ما و غربی ها مدتهاست بر این منوال قرار گرفته ایم که بر اساس نسبتی «خواجه و بنده» گونه، برای خود توحش و تخریب بخریم و برای او حاشیه امنیت. پس دقت کنیم که وقتی می گوییم هویت مقابل، این هویت مقابل در شقاق کامل از هویت اصلی قرار ندارد. این هر دو در یک نسبت قرار دارند. این نسبت در شکل اخیر خود از تعقل بیش از پیش خالی شده و به ایدئولوژی گرایش یافته است.
سودای احیای عقلانیت، سودایی بیش نیست. عقلانیت، فراتر از تاریخ نیست و چیز دیگری هم نمی تواند فراتر از تاریخ باشد! عقلانیت غربی اگر احیا شدنی بود، هوسرل و هابرماس و… برای احیای آن شایسته تر بودند. تلاشی عقلانیت و تلاشی زیست جهان ما یکی هستند و هر دو نشانه یکدیگر.
این اتفاق، یعنی احیای عقلانیت، رخ دادنی نیست چون ما قبل از تفکر، چیزی نیستیم. ما می توانیم دعوت به تفکر (به مثابه یک فعل) داشته باشیم، اما محتوای تفکر (به مثابه یک اسم)
نمی تواند با توصیه و تجویز محقق شود. ما امروز دعوت به پدیدارشناسی می کنیم چون پدیدارشناسی محقق شده است. اما پدیدارشناسی هم پیش از آن که با توصیه محقق شده باشد با تفکر در سنت فکری اروپا محقق شد. نگاه به عقلانیت به مثابه یک اتوپیا، نگاهی است که ما را به عقب می راند نه به جلو. ما، ما موجودات تاریخی عالم مند دارای فکر، اگر راهی داشته باشیم جز فکر کردن نیست، اما فکر کردن در خود تاریخ رخ می دهد و اگر این رخ دادن به ثمره برسد، خودش عقل مناسب خودش را پیدا می کند. همچنان که این عقل برای اروپا احیا شدنی نیست، برای هیچ قومی هم پیوستن به این روح، به اراده ممکن نیست.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تخریبِ زیست جهان یا جهان مخروب؟

  1. متن جالبی بود. آیا میتوانید در سر فرصت متنی مناسب و توضیح دهنده درباره بخشی از متنتان که توضیح داده بودی جهان ما در ماههای پایانی تمدن به سر میبرد بدهی؟
    اگر در 1914 یا 1930 بودیم حرف شما تا حدی مقبول بود جرا که آن زمان دوره تسلط ایدئولوژیهای افراطی از چین مائوئیست تا شوروی کمونیست و آلمان فاشیست بود اما چرا اکنون در قرن 21 که فاشیسم اروپایی منکوب شده و کمونیسم مقهور و همه جا لیبرالیسم و لایف استایل امریکایی دارد گسترده میشود.کشورهای سابقا فاشیست مثل شیلی ترکیه اسپانیا و بسیاری از کشورهای امریکای لاتین تن به دموکراسی داده اند و آتاتورکها و فرانکوها و پینوشه ها به تاریخ پیوسته اند و اروپای شرقی و روسیه هم ناگریز از مدرنیته هستند حتی مائوئیسم و کمونیسم چینی هم در حد اسلام ماست همانگونه که ما پوسته ای از اسلام را نگهداشته ایم و خود را کمابیش به جهان مدرن سپرده ایم آنان هم اینگونه اند.
    در حالی که به نظر میرسد تمدن در اوج خویش است و بزرگترین مسئله اش نزاع چند فاشیست مسلمان داعشی است و شرکتهای چندملیتی اداره اقتصادی و تکنولوژیک و علمی جهان را در دست دارند و هر روز ما را به جامعه هاکسلی نزدکتر میکنند چرا باید پایان تمدن نزدیک باشد.
    وانگهی منظور شما از پایان تمدن چیست؟
    اگر منظور رسیدن به دنیایی به پوچی دنیای هاکسلی که این امر دفعتا رخ نخواهد داد و شاید هنوز سالها وقت مانده باشد تا دنیای ما به همان پوچی و بی ارزشی دنیای هاکسلی شود.
    اما اگر تباهی و تلاشی از آن جنسی است که پس از حمله دهشتناک مغول رخ داد یا حمله ژرمنهای بربر و مجارها و هونها به رم ناگریز از وجود قدرتی عظیم است که بتواند به صورت فیزیکی دنیای در حال پوچ شدن عرب را ازبین ببرد. اکنون که همه ملل دیگر مقهور غرب شده اند و بمبهای هسته ای مانع از تسلط بر غرب میشوند و همه ایدئولوژیهای مهاجم نیز سرکوب شده اند و تنها ج اسلامی ایران مانده که آنهم نه توان و نه سودای تباه کردن غرب و جهان مدرن را ندارد گو این که در حال تن دادن به معادلات آن است چرا باید یک همچو چیزی در پی ما باشد

  2. سلام علی آقا و ممنون از نظرتان.
    امیدوارم بتوانم روزی در این باره به تفصیل سخن بگویم. اما اجمالی بیش از آنچه گفته شد نیست، واقعیت این است که نه تنها عقلانیت و تفکری که پیوند دهنده غرب است، کمابیش فروریخته است، بلکه حتی ایدئولوژی های کلان هم به شدت تضعیف شده اند. داعش و القاعده شبه ایدئولوژی هستند و چپها چیزی برای عرضه ندارند و صهیونیسم هم رو به سکولاریسم دارد. لیبرالیسم نیز جز به حفظ وضع موجود نمی تواند به چیزی فکر کند. بنابراین است که من گمان می کنم انسان، همه ظرفیتهای خود برای حیات روحی را از دست داده است و چون در چنین وضعی، ما دستگیره ای برای شکل دادن به حیات روحی خود نداریم عملا حیات حیوانی خود را نیز از دست می دهیم. در چنین حالتی ما به شکل جنون آمیزی یکدیگر را نابود می کنیم. اسرائیل و داعش درون همه ما فعال خواهد شد و تمدن را نابود خواهد کرد. فقط کافیست به این نتیجه برسیم طرف مقابل توانایی زیادی برای دفاع از خود ندارد.

    • اما هنوز ادیان هستند. مسیحیت اسلام هندوئیسم بودائیسم تائوئیسم آیا اینها نمیتوانند حیات روحی انسان را تجدید کند؟
      یا شما فکر میکنید اینها را انسان در عصر روشنگری پیش پای مدرنیسم قربانی کرده است.؟

  3. در این که روح الوهیت و معنویت به شکل کلان و تاریخی خود از بین رفته است و دیگر منشاء اثر نیست نباید شکی داشت. اما دقت کنید که بحث من فلسفی بود و نه ایمانی. یعنی متکی بر ادله ایمانی بحث نکردم. آنچنان اتفاقی اگر رخ دهد، که ان شاءالله رخ خواهد داد، یک اتفاق است که به معجزه شبیه است ولی عقل امروزی ما چنان چیزی را بعید می داند.

  4. بازتاب: پدر! چرا مرا آفریدی؟! | وبلاگ سید مهدی ناظمی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s